رمضان 9 سیری در سوره توبه


این سوره تنها سوره ای است که با «بسم الله» شروع نشده است.
چرا اين سوره بسم الله ندارد؟
«پـاسخ اين سوال را چگونگى شروع اين سوره به ما مى دهد، زيرا اين سوره در واقع بااعلان جنگ به دشمنان پيمان شكن ، و اظهار برائت و بيزارى و پيش گرفتن يك روش محكم و سخت در مقابل آنان آغاز شده است ، و روشنگر خشم خداوند نسبت به اين گروه است و با «بسم الله الرحمن الرحيم» كه نشانه صلح و دوستى و محبت و بيان كننده صفت رحمانيت و رحيميت خدا است ، تناسب ندارد.»
تفسیر نمونه ج۷ ص۳۲۷.
الطبرسی عن علی علیه السلام: «لم تنزل بسم الله الرحمن الرحیم علی رأس سورة براءةلأن بسم الله لادمان و الرحمة و نزلت براءة لرفع الامان بالسیف»
طبرسی از علی علیه السلام روایت آورده که : از آنجا که بسم الله برای امان و رحمت است ولی سوره برائت برداشته شدن امان با شمشیر است، ابتدای این سوره بسم الله الرحمن الرحیم نازل نشده است.


أَنَّ اللَّهَ مُخْزِي الْكَافِرِينَ
إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ
إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ
أَتَخْشَوْنَهُمْ ۚ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَوْهُ
لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ ۙ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ ۙوَأَنزَلَ جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا
لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا ۖ
وَكَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيَا
وَيَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ ۚ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَّكُمْ
گروهی می گویند محمد شخص ساده وزود باوری است بگو ای محمد زودباوری من لطفی به نفع شماست


وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلَا يُنفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ ﴿٣٤﴾ يَوْمَ يُحْمَىٰ عَلَيْهَا فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوَىٰ بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ ۖ هَٰذَا مَا كَنَزْتُمْ لِأَنفُسِكُمْ فَذُوقُوا مَا كُنتُمْ تَكْنِزُونَ ﴿٣٥﴾ إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللَّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا فِي كِتَابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ۚ ذَٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ ۚ فَلَا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنفُسَكُمْ ۚ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ

إِن تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ ۖ وَإِن تُصِبْكَ مُصِيبَةٌ يَقُولُوا قَدْ أَخَذْنَا أَمْرَنَا مِن قَبْلُ وَيَتَوَلَّوا وَّهُمْ فَرِحُونَ
قُل لَّن يُصِيبَنَا إِلَّا مَا كَتَبَ اللَّهُ لَنَا هُوَ مَوْلَانَا ۚ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ إِنَّا إِلَى اللَّهِ رَاغِبُونَ

أَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَيَأْخُذُ الصَّدَقَاتِ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ ﴿١٠٤﴾ وَقُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ ۖ
هر عملی را انجام بدهید سه گروه ان را میبینند خدا پیامبر ومومنان واقعی

وَقُلِ اِعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ ۖ
برای این که این حقیقت از قران را درک کنی کتاب اسرار التوحید که شرح حال عارف بزرگ اسلام شیخ ابوسعید را مطالعه کن تا ایمان باوری که مومنان اعمال ما را میبینند
حکایت 1
خواجه حسن مؤدب گوید رحمة اللّه علیه که چون آوازۀ شیخ در نشابور منتشر شد، که پیر صوفیان آمده است از میهنه و مجلس میگوید، و از اسرار بندگان خدای تعالی خبر باز میدهد، و من صوفیان را خوار نگریستمی، گفتم صوفی علم نداند چگونه مجلس گوید؟ و علم غیب خدای تعالی بهیچ کس نداد بر سبیل امتحان به مجلس شیخ شدم و پیش تخت او بنشستم، جامهای فاخر پوشیده و دستار(عمامه) فوطۀ طبری در سر بسته، با دلی پر انکار و داوری. شیخ مجلس میگفت، چون مجلس بآخر آورد، از جهت درویشی جامۀ خواست، مرا در دل آمد که دستار خویش بدهم، باز گفتم با دل خویش که مرا این دستار از آمل هدیه آوردهاند، و ده دینار نیشابوری قیمت اینست، ندهم. دیگر بار شیخ حدیث دستار کرد، مرا باز در دل افتاد که دستار بدهم، باز اندیشه را رد کردم و همان اندیشۀ اول در دل آمد. پیری در پهلوی من نشسته بود، سؤال کرد ای شیخ حقّ سبحانه و تعالی با بنده سخن گوید؟ شیخ گفت، از بهر دستارطبری دوبار بیش نگوید. مثل آن مرد که در پهلوی تو نشسته است دوبار گفت که این دستار که در سر داری بدین درویش ده، او میگوید ندهم کی قیمت این ده دینار است و مرا از آمل هدیه آوردهاند. حسن مؤدب گفت چون من آن سخن شنودم لرزه بر من افتاد، برخاستم و فرا پیش شیخ شدم و بوسه بر پای شیخ دادم و دستار و جامه جمله بدان درویش دادم و هیچ انکار و داوری با من نمانده، بنو مسلمان شدم و هر مال و نعمت که داشتم در راه شیخ فدا کردم و به خدمت شیخ باستادم. و او خادم شیخ ما بوده است، و باقی عمر در خدمت شیخ بیستاد و خاکش بمیهنه است.
2-حکایت غرق شدن خواجه ابوبکر مودب و تنبیه حسن مودب به وسیله شیخ ابو سعید
خواجه ابو بکر مودب گفت من در میهنه در خدمت شیخ ابو سعید بودم که بهار بود و باران عظیمی آمد نماز ظهر که اقامه شد شیخ بیرون رفت وجماعتی با وی به لب رود خانه رفتند وسیل بزرگی آمده بود وشیخ فرمود آب بازی کنید و جما عت درویشان در آب افتادند من به خدمت شیخ ایستاده بودم با جامه های پاکیزه وبه شیخ نگاه می کردم و من معلم فرزندان شیخ بودم در این افکار غوطه ور بودم که خواجه حسن مودب آمداز پشت سر من و سر به میان دو پای من برد ومرا برداشت وتا لب رود آورد ودر اب انداخت ومن شنا نمی دانستم در آب غرق شدم و آب دستار وکفشم را برد و من بیهوش شدم و مرا از اب برآوردند و سر به زیر بداشتند و آب از گوی من خارج شد شیخ فرمود نماز جنازه می خوانیم مرا در پیش شیخ بردند و شیخ سجاده بر روی من پوشید و جماعت صف کشیدند و شیخ چهار تکبیر بر من بگفت ونماز جنازه بخواند آنگاه شیخ بر سر پا ا یستاد و گوشه سجاده را از روی من برداشت وگفت یا ابوبکر بعد از مردن برخیز وسخن گو وشیخ برفت و به خانقاه رفت وآن شب را به سر سفره نیامد روز دیگر برتخت نشست تا مجلس بگوید پیش از آنکه به سخن در آید حسن مودب را گفت برخیز وی برخاست گفت ترا به بلخ می فرستم به دوازده روز بروی به دوازده روز برگردی و یک روز به بلخ باشی و روز بیست پنجم اینجا باشی در بلخ به نزد بو عمرو خشکویه میروی که اهل نیشابور است وسلام ما به وی می رسانی ومی گویی سه من عود و صد دینار قرض جهت صوفیان نیاز است می ستانی وبرمیگردی حسن مودب برفت در بین راه اسیر ترکمان ها شد واو را بسیار بزدند وگفتند که تو جاسوسی ویک شبانه روز در بند نگاه داشتند حسن گفت شب از سرما ورنج بسیارخود رانگه نداشتم وحدثی از ما سر زد وخود را الوده کردم نیمه شب به شیخ التجا کردم گفتم ای شیخ به فریادم برس؟ بعد ای این دعا سالار ترکمان ها به نزذ ما آمد ودستم از بند باز کرد وآب گرم آوردند ومرا شستند ولبس تازه به من پوشانیدند و مرا به چادر خویش برد و مرا گفت که تو جاسوسی چه کسی را می کردی ؟گفتم من شاگرد زاهد شهر میهنه شیخ ابو سعید هستم ان مرد گفت چگونه مردی است من صفت شیخ را بیان کردم ان سالار گفت این پیر با این خصوصیات که تو می گویی در این ساعت او را به خواب دیدم با شمشیری کشیده ومرا گفت آن مرد را رها کن و گرنه ترا هلاک گردانم؟من از این خواب می ترسم وترا رها می کنم هر کجا که می خواهی برو من به بلخ رفتم بو عمرو خشکویه به غزنین رفته بود من باز گشتم وبامداد بیست وپنجم به کنار میهنه رسیدم شیخ بامداد بر سر منبرگفت حسن آمد او را استقبال کنید فرزندان شیخ مرا استقبال کردند به خدمت شیخ آمدم شیخ فرمود مرحبا ای حسن تو میگویی یا ما بگوییم گفتم شیخ گوید نیکوتر باشد شیخ گفت ((ما دانستیم که تو بو عمرو را نبینی و لکن رفتی ودر راه ترا ترکمانان گرفتند وبند کردند و رنجها دیدی وتوبه التجا کردی و ترا خلاص کردیم وبه بلخ رفتی وبو عمرو را ندیدی )) حسن به شیخ گفت ای شیخ چون دانستی که چنین خواهد بود رنج این بیچاره را چرا طالب بودی شیخ به وی فرمود
(( ای حسن آن چنان نفسی که آن روز خواجه بوبکر را در آب رودخانه انداخت ما نرم نتوانستیم کرد چماق ترکمنان می بایست تا آن را نرم کند))
3-حکایت یهودی ومسلمان شدن وی به دست شیخ ابو سعید
آورده اند که در آن زمانی که شیخ در نیشابور بود بسیای ازیهودیان ومسیحی هابه دست شیخ مسلمان شدند مخصوصا شیخ ابو محمد جوینی را که شیخ وقت بود و او را وکیلی یهودی بود و پیوسته او را به اسلام دعوت میکرد واو اجابت نمی کرد شیخ جوینی یکروز به آن یهودی فرمود اگر مسلمان شوی یک سوم مال خویش را به تو تسلیم کنم یهودی گفت من دین خویش به دنیا ندهم گفت اگر مسلمان شوی نیمه مال خویش به تو بدهم او قبول نکرد بار سوم گفت اگر مسلمان شوی من دو سوم مال به تو دهم یهودی قبول نکرد شیخ ابو محمد جوینی نا امید شد اتفاقا روزی شیخ جوینی به مجلس شیخ رفته بود آن مرد جهود با خو یشتن گفت کسی مرا نمی شناسد من نیز به مجلس این شیخ بروم تابدانم این همه جمعیت برا ی استماع سخنان وی چرا ازدحام کرده اند وسبب قبول او در میان خلق برای چیست ؟ واو چگونه مردی است ؟ ومن علامتی ندارم که بداند من یهودی هستم و شیخ مرا بشناسد شیخ جوینی که به مجلس رفت او نیز پوشیده به مجلس رفت ودر پس ستونی پنهان شد چون شیخ سخن آغاز کرد روی بدان ستون کرد که وکیل در پس آن پنهان بود وگفت ((ای مرد یهود ازپس آن ستون بیرون آی)) آن مرد یهودی نتوانست خویشتن را نگه دارد از پشت ستون بر خاست وبه خدمت شیخ رفت شیخ به او فرمود بگوی یهودی گفت چه بگویم شیخ گفت بگوی
من گبر بدم کنون مسلمان گشتم بد عهد بدم کنون به فرمان گشتم
آن جهود این بیت بگفت پس شیخ گفت پیش خواجه ابو محمد جوینی برو تا ترا مسلمانی بیاموزد وبه او بگوی که تو نمی دانی که(( ان الامور مو قوفه علی اوقاتها فاذا دخل الوقت لا یحتاج الی ثلث المال ولا الی نصفه ولا الی ثلثه ))که کارها مو قوف وقت است چون وقت آن کار در آمد بدان حاجت نیست که یک سوم مات یا نصف مال یا دو ثلث مال به کسی بدهی تا مسلمان شود
4-حکایت عجیب استاد ابوالقاسمم قشیری صاحب کتاب {{رساله قشیریه )) وشیخ ابوسعید ابوالخیر
روزی شیخ ابوسعید ابوالخیر مجلس می گفت ناگهان در میان مجلس گفت عجب عجب استاد ابوالقاسم دوش رنجوربود ودیربه مجلس میرسد چون شیخ این بگفت استاد قشیری از در در امد وخروش وفریاد از خلق بلند شدانگاه شیخ روبه استاد کرد وفرمود ای استاد ما دیشب از تو غافل نبودیم ماجرای دیشب تورا به حکایتی روشن خواهم کرد((روزی برای دهقانی خیار نوبر اورده بودند دهقان حساب خانه را به دست نداشت هر یک را یک خیار بداد ویکی به غلام خود داد که بر پای ایستاده بود وبرای خود هیچ نماند وغلام خیار میخورد وخواجه ارزو میکرد کاش خیار راخود میخوردم اخر تحمل نکرد وغلام را گفت پاره ای از ان خیار به مابده غلام پاره ای از خیار را به وی داد دهقان چون به دهن برد به غایت تلخ یافت گفت ای غلام خیاری بدین تلخی رابدین خوشی میخوری غلام گفت((ازدست مولایی که چندین سال شیرین خورده باشم به یک تلخی چه عذر دارم که رد کنم))
ازدوست به هر چیز چرا بایدت آزرد
که این عشق چنین باشد گه شادی وگه درد
گر خوار کند مهتر خواری نبود عیب
گر باز نوازد شود ان داغ جفا سرد
صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش
گر خار بیندیشی خرما نتوان خورد
او خشم همی گیرد توعذر همی خواه
هر روز به نو یار دگر می نتوان کرد
چون استاد قشیری این کلام وسخن شیخ شنید نعره بزد واز هوش رفت چون شیخ مجلس تمام کرد وعوام پراکنده شدند وشیخ به خانه رفت مشایخ متصوفه به نزد استاد قشیری امدند که دیشب چه اتفاقی رخ داده است استاد فرمود حکایت عجیبی است دیشب در وردی که مرا مراقبه بود کسلی پدید امدواز ان جهت مشوش بودم گفتم به مسجد جامع بروم ودر حوض انجا غسلی بکنم من بر سر خاک مشایخ روم وبه ورد ودعا به پردازم چون به مسجد جامع رسیدم سجاده ولباس خویش بر طاق نهادم وبه حوض فرو شدم وبر سرآب میریختم که دزدی امد وجامه وکفش مرا ببردواز ان سبب رنج واندوهی برمن وارد گشت وزبان به داوری گشودم از اب در امدم وبرهنه به خانقاه امدم ولباسی دیگر پپوشیدم وگفتم که باید کار را تمام کنم بر اندیشه زیارت وورد ودعا بیرون امدمچون به نزدیک مسجد جامع رسیدم پایم به سنگی اصابت کردوپایم مجروح گشت وعمامه ودستار از سرم بیفتاد من متحیر بماندم سر به سوی آسمان بلند کردم وگفتم(( پروردگارا اگر ابوالقاسم را نمی خواهی او طاقت سیلی وزخم ترا ندارد که مارا این ورد ودعا برای توبود جون تو نمی خواهی در حق دیگران می کنیم)) ودر همه جهان هیچکس از حال من خبر نداشت امروز شیخ ابوسعید میفرماید که ما دیشب باتو بودیم اواز اسرار وراز مااطلاع دارد ای بسا رسوایی که اواز ما می داند
5- حکایت استاد ابوالقاسم قشیری وترک سنت وی درپنهانی
یک شب استاد ابوالقاسم قشیری به مستراح رفت وچون فارغ شد خود را از بیرون جامه بدست گرفت واین سنت نیست سنت ان است که دست در اندرون باشد که هیچ از عورت برهنه نگردد اگرچه تنها باشی همان طور که رسول اکرم (ص) فرمود واستحیوا من الذین یرونهم وانتم لا ترونهم شرم وحیا کنید از کسانی که شما را میبینند وشما آنان را نمی بینید پس بامداد به مجلس شیخ امد شیخ به سخن امد وفرمود دیشب هنگام وضو سنت را رعایت نکردی
6-حکایت شیخ ابوسعید ابوالخیر ومرید بی ادب روستایی
دران وقت که شیخ ابوسعید در نیشابور بود مریدان بسیار می امدند با اخلاق وروحیات مختلف بعضی مهذب وبعضی نامهذب وبی ادب . یکی از ان مریدان فردی بود که از روستا توبه کرده بود وبه خانقاه شیخ امده بود جفتی کفش داشت که میخ اهنین در زیر انان زده بود وهر وقت به خانقاه امدی صدای ان درویشان را ازار دادی وملاحظه دیگران را نمی کردی وشیخ به این امر اگاه بودی تا اینکه یک روز شیخ ان درویش را بخواند وگفت ترا به دره بدر میون که در میان کوه نیشابور وطوس است میفرستم چون بدان دره رسی پاره سنگ بزرگی هست وجوی ابی که وضو گرفته ودو رکعت نماز میگذاری ومنتظر میمانی که دوستی از دوستان ما به نزدیک تو اید سلام مابه وی برسان که او هفت سال با ما صحبت داشته است ان درویش به رغبت تمام روی درراه نهاد وهمه راه دراین اندیشه بود که میروم و ولی از اولیا ء حق را زیارت می کنم و تانظر مبارک او بر من افتد کار دین ودنیای من به برکت ان اباد گردد چون بدان موضع رسید ووضو گرفت ودو رکعت نماز خواند کمی منتظر ماند که ناگهان صدای مهیبی ازکوه ظاهر شد دید ماری سیا ه وبسیار عظیم از کوه پایین امد وچون چشم درویش بر وی افتاد نزدیک بود غالب تهی کند وقادر به حرکت از جای خود نبود ان مار عظیم امد وسر خویش بر ان تخته سنگ بزرگ نهاد وبه تواضع وارامی ایستاد ودرویش ترسان ولرزان به ان مار فرمود شیخ ابو سعید سلام رسانید اودید که ان مار روی بر خاک مالید وتواضع کرد ورفت چون از نظر درویش غایب شد ان درویش سنگی بر گرفت واهن زیر کفش را شکست وبه اهستگی طوری که ان مار متوجه نشود از کوه سرازیرشد وبه خانقاه امد دیدند که ارام وارد خانقاه شد وطوری سلام کرد که به مشقت صدای او رادرک کردند چون درویشان این حالت او بدیدند خواستند بدانند که ان پیر که بوده که چند روز خدمت ومصاحبت او در وی چنان اثر کرده که یک عمر به ریاضت و مجاهدت ان تادیب وتواضع به دست نمی اید درویشان به نزد وی امدند و از وی سوال کردند که شیخ ترا به نزد که فرستاد او حکایت خویش بگفت درویشان تعجب کردند شیخ گفت در دوران ریاضت ما دران هفت سال دراین کوه ان ماررفیق وهمدم ومونس مابود بعد از ان هیچکس از ان درویش حرکتی درشت ندید ونه اوازی بلند شنید وبسیار مودب ومهذب گشت.
کتاب اسرار التوحید فی المقامات عارف بالله شیخ ابوسعید ابوالخیر
7-حکایت پیر چنگی وشیخ ابو سعید ابوالخیر
حسن مودب خادم شیخ گفت روزی شیخ در نیشابور از مجلس فارغ شده بود ومردمان برفته بودند ومن پیش وی ایستاده بودم ومرا قرض بسیار جمع شده بود وان قرض ذهن مرا به خود مشغول کرده بود ومنتظر بودم که شیخ در آن باره چیزی بگوید ونمی گفت که ناگهان شیخ به من اشارت کرد که عقب خویش را نگاه کن برگشتم دیدم پیر زنی از در خانقاه وارد میشود من به پیش وی شدم یک کیسه زر به من داد وگفت صد دینار است به خدمت شیخ ببر وبگو دعایی در حق ما بکند من کیسه زر را گرفتم وشاد شدم و گفتم اکنون قرض های خانقاه شیخ را باز دهم وآسوده گردم کیسه زر را پیش شیخ بردم وبنهادم شیخ گفت اینجا منه ان را بردار بر گورستان حیره که خارج از شهر است آنجا چهارطاقی است که نیمی از آن تخریب شده است در ان جا پیری است که خفته سلام ما به وی برسان و بگوی شیخ می گوید این را خرج کن وهر گاه باز احتیاج بود به نزد ما آی تا نیاز تو برآوریم حسن مودب گفت من به آن قبرستان برفتم دیدم پیر مردی ضعیف انجا خوایده وطنبوری زیر سر نهاده است اورا بیدار کردم وسلام شیخ رسانیدم وزر به وی دادم فریاد وآه وناله از او بلند شد و گفت مرا به نزد شیخ ببر؟پرسیدم حکایت حال تو چیست گفت من مردی هستم که شغل من طنبور زدن است از جوانی که صدای بسارزیبایی داشتم این پیشه من بود و من را قبول میکردند اکنون که پیر شده ام وصدای من زشت شده است در هیچ مراسمی ما را نمی پذیرند اکنون که فقیر شده ام وامروز هر چه گشتم برای زن وفرزندان هیچ گشایشی نشد من نیز به این گورستان آمدم وبه درد فقیری گریه کردم وبا خدای تعالی مناجات کردم وگفتم پروردگارا هیچ شغل دیگری نمی دانم وجوانی وقوت از من رخت بربسته است وهمه خلق تو مرا رد کردند وزن فرزند نیز مرااز خانه بیرون کردند اکنون من امشب برای تو طنبور خواهم زد تا نانم دهی واجر ومزدم با توست ان شب را تا وقت صبح طنبور زدم و گریه میکردم بامدادطنبور زیر سر نهادم وخوابیدم تا این ساعت که تو مرا بیدار کردی حسین گفت با ان پیر مرد به خدمت شیخ رفتیم شیخ همانجا نشسته بود آن پیر در دست وپای شیخ افتاد وتوبه کرد شیخ به وی گفت ((ای جوانمرد از سر کمی ونیستی وبیکسی در خرابه قبرستان نفسی زدی وبا حق مناجات خالصانه ای در عمر خویش کردی وسعی ترا خدای تبارک وتعالی ضایع نساخت پس باز با حق این معامله را فراموش نکن وبرو واین کیسه را خرج کن)) ان پیر برفت انگاه شیخ روی به حسن مودب کرد وفرمود ((ای حسن هیچ کس در کار خدای زیان نکرده است حاجت این پیر بر امد حاجت تو نیز روا گردد)) حسن گفت دیگر روز که شیخ از مجلس فارغ شد کسی بیامد ودویست دینار زر به من داد که پیش شیخ ببر چون به خدمت شیخ بردم شیخ فرمود ای حسن قرض های خانقاه رابا این وجه بر طرف کن

جلال الدین مولوی این حکایت پیر چنگی را به زبان شعر در مثنوی بیان کرده است
8-حکایت شیخ ابو سعید وحلال خوردن وی و امتحان قاضی صاعد وی را
در ان وقت که شیخ در نیشابور بود یک روز در مجلس فرموده بود که((اگر همه عالم را خون طلق گیرد ما جز حلال نخوریم)) روزی قاضی صاعد را گفتند که شیخ فرموده اگر تمام عالم را خون فرا بگیرد ما جز حلال نخوریم او گفت من امروز این مرد را امتحان می کنم او دو بره فربه بخرید یکی از پول حلال ویکی از پول حرام دستور داد هردو را به یک رنگ وشکل بریان کنند وبیاراستند وبر دوطبق بنهادند وگفت من جلوتر از شما به سلام شیخ می روم وساعتی می نشینم شما این بره های بریان بعد از من بیاورید وپیش شیخ ابو سعید بنهید تا ببینیم او به کرامت حلال را از حرام می شناسد یا نه . چون قاضی صاعد پیش شیخ در امد خدمت کاران بریان ها بر سر نها دند و می اوردند ناگهان در چهار راهی غلامان ترک مست به ایشان رسیدند وکسان قاضی را زدند وان بره که حرام بود را در ربودند ایشان وارد خانقاه شیخ شدند ویک بریان را به خدمت شیخ نهادند رنگ ورخسار قاضی صاعد از شدت خشم بر خدمت کاران خود سرخ گردید انگاه شیخ ابو سعید به قاضی صاعد فرمود((ای قاضی مردار سگان را وسگان مردار را ؟ حرام به حرام خوار رسید وحلال به حلال خوار رسید ؟ تو چرا عصبانی می شوی ؟ )) قاضی صاعد از شیخ عذرخواهی کرد و با اعتقاد کا مل به وی با زگشت
هر ان شمعی که ایزد بر فروزد
کسی که پف کند ریشش بسوزد

بسم الله الرحمن الرحیم
چگونگی رسیدن شیخ به مقامات عالیه واولیا الله و مقامات عرفانی وکشف و کرامات
گفتیم که شیخ ابو سعید مرید پیر ابو الفضل سرخسی بود واو مرید شیخ بو نصر سراج و او مرید ابو محمد عبد اله بن محمد مرتعش بوده واو نیز مرید جنید بغدادی بوده واو مرید سری سقطی بوده وسری مرید معروف کرخی بوده واو مرید داود طایی بوده واومرید حبیب عجمی بوده واو مرید حسن بصری بوده و او مرید امیر المومنین علی بن ابی طالب کرم الله وجهه بوده واو مرید وابن عم وداماد مصطفی بوده است.
شیخ ابو سعید مدتی در صومعه پیر ابو الفضل سرخسی بود و او مراقب احوال او بود سپس پیر شیخ را به میهنه فرستاد وگفت به خدمت والده مشغول شو شیخ اطاعت کرد وبه میهنه آمد وقاعده زهد ورزیدن آغا ز کرد و وسواسی عظیم پدید آمد چنانکه در ودیوار می شستی در وضو چندین آفتابه اب بریختی و به هر نمازی غسلی کردی و هرگز بر هیچ در ودیوار تکیه نکردی وپهلو بر هیچ فراش ننهادی و در این مدت پیراهنی تنها داشتی وهرگز با هیچ کس خصو مت نکرد والا به وقت ضرورت با کس سخن نگفت و دراین مدت به روز هیچ نخورد وجز به یک نان روزه نگشاد و به شب بیدار بودی و هر گاه به صومعه در آمدی در آن موضع ببستی وبه ذکر مشغول بودی وگوش های خویش به پنبه ببستی تا هیچ آواز نشنود تا خاطر او را آشفته کند وپیوسته مراقب بود که جز حق سبحانه وتعالی بر دل وی نگذرد و به کلی از خلق اعراض کرد چون مدتی بر این گذشت طاقت صحبت خلق نمی داشت لذا سر به کوه وصحراوبیابان نهاد و بیست روز یا یک ماه پدرش او را جستجو مکرد ونمی یافت و او از مباحات صحرا غذا میخوردی تا مگر کسی از میهنه او را در مو ضعی می دید و پدر او را خبر دار می ساختند وپدر برفتی و او را باز اوردی . وشیخ از برای رضای پدر باز آمدی چون روزی چند مقام کردی دوباره طاقت زحمت خلق نداشتی و به کوه و بیابان گریختی . هنگامی که در کوه وبیابان ریاضت می کشید بیشتر مردمان میهنه او را با پیری سپید جامه وبا ابهت میدیدند بعد از آنکه شیخ به مقامات عالی عرفانی رسید از او پرسیدتد که ما ترا در آن وقت با پیری با عظمت می دیدیم آن پیر که بود شیخ می گفت خضر (ع) بود.
یکی از مریدان اوگوید در آن زمان که شیخ در کو هها بود در خدمت او به راه میهنه بودیم که شیخ کوهی رادید واشاره به آن کوه کرد وفرمود ((این کوه آن است که خدای عزوجل ادریس (ع) رااز اینجا به آسمان برد وصومعه ادریس بوده است (ورفعناه مکانا علیا) وآن کوه در دو فرسنگی حرو وتیاران است(شیخ اشاره به کوی هزار مسجد می کرد که در باروی طوس است ) پس شیخ گفت در این کوه کسانی باشند که از شرق وغرب بیایند و شب اینجا باشند وبسیاری مسجد ها ساخته اند و ما نیز بسی اینجا بوده ایم .
ریاضت های شیخ مختلف بود پیوسته جاروب بر گرفته بودی و مساجد می رفتی وضعفا رابر کار معونت می کردی وبیشتر شبها در میان آن درخت شدی که بر در مشهد مقدس هست وبه ذکر مشغول بودی در سرماهای سرد به آب سرد غسلها کردی وخدمت درویشان به تن خویش کردی شیخ گوید روزی ما می گفتیم که علم وعمل ومراقبت با هم حاصل اید این معنی در هیچ چیز نیافتیم مگر در خدمت کردن به درویشان((اذا ارادالله بعبد خیرا دله ذل نفسه هنگامی که خداوند اراده خیر به بنده ای رادارد اورا بر خواری وذلت نفس یاری میدهد)) پس مدتی به خدمت درویشان مشغول شدیم ومحل نشستن ودستشویی ایشان را پاک می کردیم چون مدتی بر این مواظبت کردیم وملکه گشت از جهت درویشان به سوال(گدایی)مشغول شدیم که هیچ چیز سخت تر از این ندیدیم بر نفس .هر که ما را میدید به ابتدا یک دینار می داد تا اینکه روزی جمعی از درویشان در خانقاه بودند وهیچ گشاده نمی شد وکسی کمکی نکرد ما دستارکی در سر داشتیم در راه ایشان نهادیم بعد از آن کفش فروختیم سپس آستر جبه فروختیم ناگهان پدرم مارا روزی بدید سر برهنه و پا برهنه وتن برهنه او راطاقت برسید به ما کپه گفت ای پسر آخر این را چه گویند گفتم این را تومدان میهنکی گویند((کنایه از اینکه تو این کار را درک نمی کنی))
شیخ میگوید در ابتدا کار 18 چیز بر خود واجب کردیم روزه بر دوام داشتیم از لقمه حرام پرهیز کردیم ذکر بر دوام گفتیم شب بیدار داشتیم خواب جز نشسته نکردیم روی به قبله نشستیم تکیه نزدیم به چشم بد در محرمات ننگریستیم گدایی نکردیم قانع بودیم و در تسلیم با نظاره بودیم پیوسته در مسجدها نشستیم در بازارها نشدیم که رسول(ص) فرمود بهترین جایها مسجد وبدترین جا ها بازار است .هر شبانه روزی ختمی قران کردیم هر چه کردیم در متابعت رسول اکرم (ع)بود دربینایی کور بودیم درشنوایی کر بودیم در گویایی گنگ بودیم یک سال با کس سخن نگفتیم تا نام دیوانگی بر ما ثبت کردند وما روا داشتیم حکم این بر خود که ((لا یکمل ایمان العبد حتی یظن الناس انه مجنون ))ایمان بندگان کامل نمی شود تا آنکه مردمان گمان کنند که او دیوانه است. هر چه شنیده بودیم یا نوشته که مصطفی (ص) ان کرده یا فرموده همه به جای اوردیم تا که شنیده بودیم که حضرت رسول(ص) را در جنگ احد جراحتی به پای رسید چنانکه بر سر پای نمی توانست ایستادن وبر انگشتان پای نماز گذاردی ما به حکم متابعت بر سر انگشتان پای ایستادیم وچهار صد رکعت نماز به خواندیم حرکات ظاهر وباطن بر وفق سنت راست کردیم .در کتب شنیده بودیم که خدای را فرشتگانی هست که او را سرنگون عبادت کنند ما نیز بوطاهر(فرزند بزرگ شیخ ) را گفتیم باطنابی پای ما بستند واویزان کردند وشروع به ختم قران کردیم چون به این ایه قران رسیدیم فسیکفیکهم الله وهو سمیع العلیم خون از چشم ها ی ما بیرون آمد ودیگر از خود خبرنداشتیم(بیهوش شدم ).ما ابتدا میپنداشتیم که همه این ریاضت ها ما میکنیم لکن فضل حق آشکار گشت وبه ما نمود که نه چنان است بلکه آن همه فضل وتوفیق های حق است از آن توبه کردیم.

إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ ۚ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ ۖ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنجِيلِ وَالْقُرْآنِ ۚ وَمَنْ أَوْفَىٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ ۚ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُم بِهِ ۚ وَذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ
إِنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ يُحْيِي وَيُمِيتُ ۚ فَإِن تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ ۖ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ


أَوَلَا يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عَامٍ مَّرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لَا يَتُوبُونَ وَلَا هُمْ يَذَّكَّرُونَ
آیا نمیبینند که آنان در هر سال، یک یا دو بار آزموده میشوند، باز هم توبه نمیکنند و عبرت نمیگیرند؟




![]()
وَاللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ
فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَوْلَاكُمْ ۚ نِعْمَ الْمَوْلَىٰ وَنِعْمَ النَّصِيرُ
قُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ هُوَ الْحَيُّ
قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ ۚ
بگو خداوندی که زنده است برای من کافی است
بدرستی که او راه هدایت وگمراهی را برهمگان اشکار کرده است
نهم رمضان 1403

إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ ۗ
در حقیقت، دین نزد خدا همان اسلام است
۱. هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ ﴿التوبة: ٣٣﴾
۲. هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَكَفَىٰ بِاللَّهِ شَهِيدًا ﴿الفتح: ٢٨﴾
۳. هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ ﴿الصف: ٩﴾
