چرا ما شیعه جعفری هستیم ؟؟؟
25 شوال شهادت امام جعفر صادق ع تسلیت باد

مرحوم قطبالدین راوندی روایت کرده است: روزی از امام جعفر صادق(ع) سؤال کردند: روزگار خود را چگونه سپری میفرمایید؟
حضرت(ع) در جواب فرمودند: عمر خویش را بر چهار پایه اساسی سپری مینمایم: میدانم آنچه روزی برای من مقدر شده است، به من خواهد رسید و نصیب دیگری نمیگردد. میدانم دارای وظايف و مسئولیتهایی هستم، که غیر از خودم کسی توان انجام آنها را ندارد. میدانم مرا مرگ درمییابد و ناگهان بدون خبر قبلی مرا میرباید؛ پس باید هر لحظه آماده مرگ باشم. و میدانم خدای متعال بر تمام امور و حالات من آگاه و شاهد است و باید مواظب اعمال و حرکات خود باشم. (مستدرک وسائل الشیعه، محدث نوری، ج 12، ص 172، ح 15)

چرا ماشیعه جعفری هستیم؟؟
هیچ تاکنون به این نکته اندیشیده اید که چرا ما شیعیان راپیروان مذهب جعفری می خوانند؟ در میان امامان دوازدگانه شیعه چرا مذهب ما به ایشان انتساب یافته است؟ با توجه به این که امام جعفر صادق(ع) ششمین امام شیعه هستند مگر پیش از ایشان وضعیت شیعه چگونه بوده و به عبارت دیگر چرا مذهب شیعه علوی یاحسنی یا حسینی یا سجادی و یا باقری نامیده نشده است
من جواب این سوال را نمیدانستیم در حالی که از امام علی ع فردی بالاتر در علم وحکمت وشجاعت وتقوی پیدا نمیشود چرا شیعه علوی نیستیم در تهور وایثار جان ومال در راه خدا از امام حسین ع کسی بالاتر نبود چرا شیعه حسینی نیستیم وهمچنین امام باقر شکافنده علم وامام رضا عالم ال محمد لقب داشته است وبه هیچکدام از این امامان ما را منصوب نکردند در تمام مذاهب دنیا ما شیعیان به شیعه جعفری مشهور ومعروف هستیم تا اینکه کتاب مغز متفکر جهان شیعه را که یک فرد خارجی وبدون طرف ومسیحی بوده است در باره زندگی امام صادق ع مطالعه کردم انگاه فهمیدم چرا ما شیعه جعفری هستیم این کتابی است که جمعی از نویسندگان در مرکز مطالعات اسلامی استراسبورگ فرانسه نوشتهاند.وذبیح الله منصوری ان را ترجمه کرده است ما شیعیان شخصیت فردی امامان خود را خوب درک نکرده ایم اما با مطالعه این کتاب عظمت شخصیت امام صادق ع اشکار میگردد واینکه چگونه حقیقت واقعی دین اسلام چه از احکام وچه از دعا وچه از شریعت دین اسلام ومسائل علمی روز بوسیله امام صادق ع در عصر خود هویدا شده است به جرئت میتوان گفت که همان طور که شریعت ادیان گذشته بر هیچ کسی چون موسی بن عمران اشکار نشد شریعت واحکام دین اسلام را هیچکسی چون امام صادق ع اشکار نکرد


نکتههایی از کتاب مغز متفکر جهان شیعه
- چشمان امام آبی بود. دانشمندان آن را به خاطر وراثت از نسل ایرانیها میدانند.
- او به فرضیههای نجوم آن زمان ایراد گرفته است. به عنوان مثال فرضیه گردش خورشید به دور زمین از این فرضیهها بوده است.
- در حالی که اکثرا دانشمندان بحث مذهب و علم را جدا از هم میدانند، امام باقر(ع) و امام صادق(ع) این دو را در کنار هم تدریس میکردند.
- در اسلام ابراز نظریههای علمی که ولو با مذهب تماس حاصل میکرد، آزادتر از اروپا بوده و حتی در سختترین دورههای اسلامی از لحاظ ایدئولوژی مثل دوره خلافت بعضی از عباسیان، یک دانشمند اسلامی آزادتر از یک دانشمند اروپائی برای ابراز نظریه علمی بوده است.
- عقیده به عناصر چهارگانه آب، هوا، خاک و آتش جزء لاینفک علم فیزیک آن دوران بوده است اما امام جعفر صادق (ع) این نظریه را رد میکند و به عناصر مختلف در خاک و هوا اشاره میکند.
- در درس امام، پیروان دیگر ادیان مانند مسیحیان نیز شرکت میکردند.
- او با رهبانیت در دوره خود مبارزه کرد.
- امام اولین کسی بوده است که راجع به گردش زمین به دور خودش توضیح داده است.
- یکی از قوانینی که جعفر صادق در فیزیک ابراز کرد قانون مربوط به کدورت اجسام و شفاف بودن آنها است.
- آنچه ابن راوندی در کتاب خود گفت این بود که نباید به دستاویز دین از پیشرفت علم ممانعت کرد و این موضوع نشان میدهد که آن مرد در مکتب فرهنگ مذهبی جعفر صادق (ع) پرورش یافته بود.
- جعفر صادق در اسلام اولین کسی است که روایات تاریخی را با دیده انتقاد نگریست و نشان داد که روایات تاریخی را نباید بدون تعمق و نقد پذیرفت و هم او بود که در نوشتن تاریخ استاد و مربی ابن جریر طبری شد و سبب گردید که وقتی ابن جریر طبری برای نوشتن تاریخ قلم به دست گرفت که باید چیزهائی را بنویسد که عقل بپذیرد و از ذکر افسانههایی که شنیدن آن عوام را میخواباند خودداری نماید.
- طول عمر انسان بدون تردید وابسته به دو چیز است: یکی رعایت بهداشت و دیگری خودداری از پرخوری.
- یکی از مظاهر نبوغ علمی جعفر صادق توصیه او به مادران بود تا این که کودکان شیرخوار را در طرف چپ خود بخوابانند

وامام ازبین دعاهای منقول شده ازامام صادق ع این دها را از همه بیشتر دوست دارم وبه خواندن ان مداومت میکنم

از عَمرو بن ابی المِقدام روایت شده: حضرت صادق(علیهالسلام) این دعا را بر من دیکته کرد و این دعا جامع دنیا و آخرت است.
پس از حمد و ثنای خداوند عزّوجلّ، میگویی:
اگر خواستی قبل از این دعا حمد وثنای خدای را به جای اوری بهترین حمد وثنا به نظر بنده حقیر این است (( اللهم أنت الأول فليس قبلك شيء، وأنت الآخر فليس بعدك شيء، وأنت الظاهر فليس فوقك شيء، وأنت الباطن فليس دونك شيء"وانت العزیز الحکیم ))
اللّٰهُمَّ أَنْتَ اللّٰهُ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ الْحَلِيمُ الْكَرِيمُ، وَأَنْتَ اللّٰهُ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ،
وَأَنْتَ اللّٰهُ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ الْواحِدُ الْقَهَّارُ، وَأَنْتَ اللّٰهُ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ الْمَلِكُ الْجَبَّارُ؛
خدایا، تویی خدا، معبودی جز تو نیست، بردبار و بزرگوار و تویی خدا، معبودی جز تو نیست، عزیز و حکیم و تویی خدا، معبودی جز تو نیست یگانه و چیره و پیروز و تویی خدا، معبودی جز تو نیست، فرمانروا و قدرت مطلق؛
وَأَنْتَ اللّٰهُ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ الرَّحِيمُ الْغَفَّارُ، وَأَنْتَ اللّٰهُ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ الشَّدِيدُ الْمِحالُ، وَأَنْتَ اللّٰهُ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ الْكَبِيرُ الْمُتَعالِ،
وَأَنْتَ اللّٰهُ لَا إِلٰهَ إِلّا أَنْتَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ، وَأَنْتَ اللّٰهُ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ الْمَنِيعُ الْقَدِيرُ، وَأَنْتَ اللّٰهُ لَا إِلٰهَ إِلّا أَنْتَ الْغَفُورُ الشَّكُورُ؛
و تویی خدا، معبودی جز تو نیست، مهربان و آمرزنده و تویی خدا، معبودی جز تو نیست، سخت قدرت و تویی خدا، معبودی جز تو نیست، بزرگ و برتر و تویی خدا، معبودی جز تو نیست، شنوا و بینا و تویی خدا معبودی جز تو نیست، توانمند و توانا و تویی خدا، معبودی جز تو نیست، آمرزنده و قدردان؛
وَأَنْتَ اللّٰهُ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ الْحَمِيدُ الْمَجِيدُ، وَأَنْتَ اللّٰهُ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ، وَأَنْتَ اللّٰهُ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ الْغَفُورُ الْوَدُودُ،
وَأَنْتَ اللّٰهُ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ الْحَنَّانُ الْمَنَّانُ، وَأَنْتَ اللّٰهُ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ الْحَلِيمُ الدَّيَّانُ، وَأَنْتَ اللّٰهُ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ الْجَوادُ الْماجِدُ؛
و تویی خدا، معبودی جز تو نیست، ستوده و بزرگوار و تویی خدا، معبودی جز تو نیست، بینیاز و ستوده و تویی خدا، معبودی جز تو نیست، آمرزنده و دوستدار و تویی خدا، معبودی جز تو نیست، پُرمهر و پُر احسان و تویی خدا، معبودی جز تو نیست، بردبار و جزا دهنده و تویی خدا، معبودی جز تو نیست، بخشنده و شکوهمند؛
وَأَنْتَ اللّٰهُ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ الْواحِدُ الْأَحَدُ، وَأَنْتَ اللّٰهُ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ الْغائِبُ الشَّاهِدُ،
وَأَنْتَ اللّٰهُ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ الظَّاهِرُ الْباطِنُ، وَأَنْتَ اللّٰهُ لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ؛
و تویی خدا، معبودی جز تو نیست، یگانه و یکتا و تویی خدا، معبودی جز تو نیست، پنهان و پیدا و تویی خدا، معبودی جز تو نیست، آشکار و نهان و تویی خدا، معبودی جز تو نیست، دانای به هر چیز؛
تَمَّ نُورُكَ فَهَدَيْتَ، وَبَسَطْتَ يَدَكَ فَأَعْطَيْتَ، رَبَّنا وَجْهُكَ أَكْرَمُ الْوُجُوهِ، وَجِهَتُكَ خَيْرُ الْجِهاتِ، وَعَطِيَّتُكَ أَفْضَلُ الْعَطايَا وَأَهْنَأُها؛
کامل است نورت، پس هدایت کردی و دست لطفت را گشودی پس عطا نمودی، پروردگار ما، ذات تو گرامیترین ذاتها است و سمت و سویت بهترین سمت و سوهاست و بخششت برترین بخششها و گواراترین آنهاست؛
تُطاعُ رَبَّنا فَتَشْكُرُ، وَتُعْصىٰ رَبَّنا فَتَغْفِرُ لِمَنْ شِئْتَ، تُجِيبُالْمُضْطَرِّينَ، وَتَكْشِفُ السُّوءَ،
وَتَقْبَلُ التَّوْبَةَ، وَتَعْفُو عَنِ الذُّنُوبِ، لَاتُجَازَىٰ أَيادِيكَ، وَلَا تُحْصىٰ نِعَمُكَ، وَلَا يَبْلُغُ مِدْحَتَكَ قَوْلُ قائِلٍ.
پروردگارا اطاعت شوی پس قدردانی کنی و نافرمانی شوی، پس بیامرزی هرکه را که بخواهی، درماندگان را اجابت نمایی و بدی را برطرف کنی و توبه را بپذیری و از گناهان گذشت نمایی، عطاهایت پاداش داده نمیشود و نعمتهایت به شماره نیاید و گفتار گویندهای به ثنایت نرسد.
اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَرَوْحَهُمْ وَراحَتَهُمْ وَسُرُورَهُمْ، وَأَذِقْنِي طَعْمَ فَرَجِهِمْ، وَأَهْلِكْ أَعْداءَهُمْ مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ، وَآتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً، وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ، وَاجْعَلْنا مِنَ الَّذِينَ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ، وَاجْعَلْنِي مِنَ الَّذِينَ صَبَرُوا وَعَلَىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ؛
خدایا بر محمّد و خاندان محمّد درود فرست و در گشایش کارشان و آسودگی و راحتی و شادیشان شتاب فرما و طعم فرجشان را به من بچشان و دشمنانشان را از جنّ و انس نابود کن و به ما در دنیا و آخرت حسنه عنایت فرما و از عذاب آتش حفظ کن و ما را از کسانی که ترسی بر آنان نیست و اندوهگین نمیشوند قرار ده و ما را از کسانی بدار که صبر کردند و بر پروردگارشان توکل میکنند؛
وَثَبِّتْنِي بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَفِي الْآخِرَةِ، وَبارِكْ لِي فِي الْمَحْيَا وَالْمَماتِ، وَالْمَوْقِفِ وَالنُّشُورِ،
وَالْحِسابِ وَالْمِيزانِ وَأَهْوَالِ يَوْمِ الْقِيامَةِ، وَسَلِّمْنِي عَلَى الصِّراطِ، وَأَجِزْنِي عَلَيْهِ؛
و مرا در دنیا و آخرت به گفتار ثابت پابرجا دار و به من در زندگی و مرگ و جایگاه آن جهان و بازگشت دوباره و کنار حساب و میزان و هراسهای روز قیامت برکت ده و بر صراط سالمم بدار و از آن بگذرانم؛
وَارْزُقْنِي عِلْماً نافِعاً، وَيَقِيناً صادِقاً، وَتُقىً وَبِرّاً وَوَرَعاً وَخَوْفاً مِنْكَ، وَفَرَقاً يُبَلِّغُنِي مِنْكَ زُلْفَىٰ وَلَا يُبَاعِدُنِي عَنْكَ، وَأَحْبِبْنِي وَلَا تُبْغِضْنِي، وَتَوَلَّنِي وَلَا تَخْذُلْنِي، وَأَعْطِنِي مِنْ جَمِيعِ خَيْرِ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ مَا عَلِمْتُ مِنْهُ وَما لَمْ أَعْلَمْ، وَأَجِرْنِي مِنَ السُّوءِ كُلِّهِ بِحَذَافِيرِهِ مَا عَلِمْتُ مِنْهُ وَما لَمْ أَعْلَمْ.
و نصیب من فرما دانش سودمند و یقین صادقانه و تقوا و نیکی و پارسایی و بیم از خود و ترسی که مرا به مقام قُرب تو برساند و از تو دورم نسازد و دوستم بدار و دشمنم مدار و سرپرستم باش و مرا وامگذار و از همه خیر دنیا و آخرت، آنچه از آن دانستم و ندانستم به من عطا فرما و از همه بدیها به تمامیاش آنچه را از آن دانستم و ندانستم پناهم ده.
واز بین احادیث روایت شده از امام صادق ع به دو حدیث علاقه وافری دارم
1-حدیث عنوان بصری
2-دیگری حدیث ذیل است

امام صادق (علیه السلام) تجربه زندگی خودشان را در حدیثی برای ما تعریف کرده است؛ من در زندگی دنبال این چند چیز بودم و راههای رسیدنش را پیدا کردم.
بهشت میخواهی؟
1- «طَلَبْتُ الْجَنَّةَ فَوَجَدْتُهَا فِي السَّخَاءِ» من در زندگی دنبال بهشت بودم، راهش را در سخاوت پیدا کردم. بخشندگی از صفات خداست. به هر اندازه در ما باشد، شبیه خدا میشویم. در قرآن هم کسانی مورد توجه خدا قرار گرفتند که چیزی را بخشیدند. مالشان، جانشان، فرزندشان.
راهی برای رسیدن به آسایش
طَلَبْتُ الْعَافِيَةَ فَوَجَدْتُهَا فِي الْعُزْلَة» دنبال آسایش بودم، دیدم راهش در خلوت گزینی است. دین اسلام یک دین اجتماعی است. نماز جماعت، نماز جمعه، حج، عبادت سالانه، مشورت، ولی در عین حال یک عبادت دیگری هم به نام اعتکاف داریم که یک نوع خلوت گزینی هست. گوشه نشینی به معنای اینکه از فعالیتهای اجتماعی جدا شویم، نه. یک نوع خلوتی باید برای خودمان داشته باشیم شبیه همین اعتکاف، رهبانیت نه! پیغمبر فرمود: رهبانیت من جهاد است.
عملی که ترازوی اعمال نیک را سنگین میکند
«طَلَبْتُ ثِقْلَ الْمِيزَانِ فَوَجَدْتُهُ فِي شَهَادَةِ أَنْ لا إِلَهَ إِلا للَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّه»» در چند جای قرآن میخوانیم که روز قیامت ترازویی خواهد بود و عملکرد ما وزن میشود. روز قیامت دنبال این بودم که ترازوی من سنگین باشد. دیدم ذکر صلوات با لا اله الا الله در کفه ترازوی اعمال در قیامت برابری میکند. توجه به یکتایی خدا و توجه به فرستاده خداست، اینها مهمترین چیزهایی هستند که اگر ما توجه کنیم، ترازوی اعمال ما را سنگین میکند. شبیه همین حدیث برای ذکر «لا اله الا الله» است.


دلیل معطلی ما در قیامت
«طَلَبْتُ السُّرْعَةَ فِي الدُّخُولِ إِلَي الْجَنَّةِ فَوَجَدْتُهَا فِي الْعَمَلِ لِلَّهِ تَعَالَي»» روز قیامت یک روزی طولانی است. روزی است که خدا میخواهد عملکرد ما را ریز به ریز مورد محاسبه قرار بدهد.امام دنبال این است که سریع به بهشت برود غیر از اصل بهشت،«طَلَبْتُ السُّرْعَةَ فِي الدُّخُولِ إِلَي الْجَنَّةِ» راهش چیست؟ اخلاص است.
معطلیها برای این است که این کارهایی که کردی چه انگیزهای داشتی؟ اخلاص، یعنی کار خوبی که انجام میدهیم تمرین کنیم «فقط خدا». برای خوشایند دیگران، از ترس این و آن نباشد. چیزی قاطی نکنیم. ناخالصی نداشته باشد. خدا همان خالص و ناب را میپسندد.
چگونه عاشق مرگ باشم
«طَلَبْتُ حُبَّ الْمَوْتِ» در زندگی دنبال این بود که عاشق مرگ باشم. شخصی از پیغمبر پرسید: چرا از مرگ میترسم؟ فرمود: «أ لک مالٌ» دلبسته پولی هستی؟ راه اینکه مرگ را دوست بداری این است: «فِي تَقْدِيمِ الْمَالِ وَجْهِ اللَّه» پولهایت را در راه خدا بدهی، ترس تو از مرگ میریزد.
مزد کنار گذاشتن گناه
«طَلَبْتُ حَلاوَةَ الْعِبَادَةِ فَوَجَدْتُهَا فِي تَرْكِ الْمَعْصِيَة»» در زندگی دنبال شیرینی عبادت بودم. ما خیلی عبادت میکنیم، گاهی میگوید: کیف نکردم. به دلم ننشست. اگر کسی میخواهد شیرینی عبادت را بچشد باید گناه را کنار بگذارد. مزدش این است که خدا آن شیرینی را به کام او میچشاند.
راه دل نازک شدن چیست؟
«طَلَبْتُ رِقَّةَ الْقَلْبِ» بعضی از دلها سنگ است، بعضی دلها نازک است. امام میفرماید: در زندگی دنبال این بودم که دلم نازک باشد، تا زندگی بیچارهای را شنیدم، اشکم جاری شود و دلم بشکند. سنگدل نباشم. راهش چیست؟ «فَوَجَدْتُهَا فِي الْجُوعِ وَ الْعَطَش» گرسنگی را تجربه کنیم. تشنگی را تجربه کنیم. این راهی است که امام معصوم به ما یاد میدهد. آنهایی که سلامت هستند حداقل ماهی سه روز، اول و وسط و آخر ماه را روزه بگیرند. یا بعضی موفق میشوند دوشنبهها و پنجشنبهها روزه میگیرند.
جواز عبور از صراط
«طَلَبْتُ الْجَوَازَ عَلَي الصِّرَاطِ» روی جهنم یک پلی هست که همه باید از این پل گذر کنند. هرکس توانست گذر کند آن طرف جهنم بهشت است. امام می فرماید: دنبال این بودم از آن پل عبور کنم. راهش را پیدا کردم. «فَوَجَدْتُهُ فِي الصَّدَقَة» راهش صدقه دادن است. صدقه یعنی کمکی که صادقانه انجام بدهیم.
عاملی که صورت را نورانی می کند
«طَلَبْتُ نُورَ الْوَجْهِ» دنبال این بودم که صورتم نورانی باشد. نورانیتی است که گاهی ما هم نمیتوانیم توصیف کنیم ولی این حقیقت وجود دارد. امام فرمود: راهش را در نماز شب خواندن یافتم. «فَوَجَدْتُهُ فِي صَلاةِ اللَّيْل» اگر کسی هم نمیتواند هفتهای یکبار، ماهی یکبار بخواند.
کسب فضیلت جهاد و پاداش جهاد در زندگی
«طَلَبْتُ فَضْلَ الْجِهَادِ» جنگ همیشه نیست و گاهی پیش میآید. ولی فضیلت جهاد خیلی زیاد است. در زندگی دنبال این بودم این فضیلت جهاد و پاداش جهاد در زندگی من بیاید. راهش را پیدا کردم. «فَوَجَدْتُهُ فِي الْكَسْبِ لِلْعِيَال» دیدم «الْكَادُّ عَلَي عِيَالِهِ كَالْمُجَاهِدِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ» (كافي، ج 5، ص 88) کارگری که کارخانه میرود، کارمندی که اداره میرود، کاسبی که بازار میرود. دانشجویی که درس میخواند، استادی که درس میدهد، اینطور نگاه کند که کار من برای اداره خانواده جهاد است. کسانی که زحمت میکشند درآمدی کسب کنند و این خانواده در راحتی به سر ببرند. این ثواب جهاد دارد.
ریاستی که هرگز محو نمی شود
«طَلَبْتُ الرِّئَاسَةَ» امام میفرماید: در زندگی به دنبال ریاست بودم. به ریاست به عنوان هدف نگاه میکردم که رئیس باشم. دیدم راهش در خیرخواهی برای مردم است. ریاست واقعی این است که خیرخواه مردم باشیم، برای مردم بسوزیم. این ریاست است که هرگز محو نمیشود.
کلید موفقیت در کارهای بزرگ
«طَلَبْتُ عَزَائِمَ الامُورِ» دنبال این بودم به دست من یک کار مهمی صورت بگیرد. «فَوَجَدْتُهَا فِي الصَّبْرِ» راهش را در صبر یافتم. هیچ کار بزرگی در تاریخ رخ نداده مگر در سایه استقامت. کارآفرینان با مبلغ کم، در جای کوچک، با امکانات کم هستند ولی استقامت دارند. صبر و استقامت کلید موفقیت در کارهای بزرگ است.
راحتی در سادگی است
«طَلَبْتُ الرَّاحَةَ» دنبال آسایش و راحتی بودم، دیدم در سادگی است. راحتی در سادگی است. ازدواج ساده، پذیرایی ساده، لباس ساده، خانه ساده، بیشتر افراد متأسفانه به سمت تجملات میروند. چشم و هم چشمی.
اگر میخواهی بالا بروی
«طَلَبْتُ الرِّفْعَةَ» دنبال این بودم که بالا باشم، مقام من بالا باشد. جایگاه و موقعیت من بالا باشد. راهش را پیدا کردم. «فَوَجَدْتُهَا فِي التَّوَاضُع» دیدم اگر خاکی باشی بالا میروی و همه دوستت دارند. «مَنْ تَوَاضَعَ لِلَّهِ رَفَعَهُ اللَّهُ» هرکس بخاطر خدا تواضع کند، خدا او را بالا می برد.
عزت در صداقت است
«طَلَبْتُ الْعِزَّ» دنبال عزت بودم، «فَوَجَدْتُهُ فِي الصِّدْق» در راستی و راستگویی یافتم. متأسفانه ما در جامعهمان مشکل داریم. در بازار و اداره و خانه مشکل داریم. زیر بار این صدق نمیرویم. برای ما سخت است.
دنبال بینیازی هستی؟
«طَلَبْتُ الْغِنَي فَوَجَدْتُهُ فِي الْقَنَاعَةِ» دنبال بینیازی بودم، آن را در قناعت یافتم. قرض میکند تلویزیونش را عوض کند. چه لزومی دارد؟ صبر کن هروقت پولدار شدی. در عوض آبروی خودمان، عزت و بی نیازی خودمان را بالا ببریم. سعی کنید زندگیتان را طوری مدیریت کنید قرض نگیرید. تا جایی که میتوانیم قرض نکنیم.
تا میتوانی با قرآن مأنوس باش
«طَلَبْتُ الانْسَ» در زندگی دنبال این بودم یک کسی باشد با آن مأنوس شوم، پیدا کردم. «فَوَجَدْتُهُ فِي قِرَاءَةِ الْقُرْآن» قرآن عجب رفیقی است. امیرالمؤمنین میفرماید: کسی با قرآن ننشست مگر اینکه یک چیزی به او اضافه شد و یک چیزی از او کم شد. «زِيَادَةٍ فِي هُدًى أَوْ نُقْصَانٍ مِنْ عَمًى» (نهجالبلاغه/ص252) آنچه اضافه شد هدایت و راهنمایی، آنچه کم شد کوری و نا دیدنی.
اگر میخواهی دوستان زیادی داشته باشی
«طَلَبْتُ صُحْبَةَ النَّاسِ» در زندگی دنبال این بودم با مردم بجوشم. «فَوَجَدْتُهَا فِي حُسْنِ الْخُلُقِ» خوش اخلاقی، خوش اخلاقها دوست زیاد دارند.
رضایت خدا در نیکی به پدر و مادر است
دنبال رضایت خدا بودند. «طَلَبْتُ رِضَي اللَّهِ فَوَجَدْتُهُ فِي بِرِّ الْوَالِدَيْنِ» (مستدركالوسائل، ج 12، ص 173) جلب رضایت خدا در نیکی کردن به پدر و مادر است.

مستدرک الوسائل، ج ۱۲، ص ۱۷۳ – ۱۷۴، ح ۱۳۸۱۰.

حدیث عنوان بصری امام صادق ع
هو العلیم
متن کامل روایت عنوان بصری با ترجمه آن
علامه آیة الله حاج سیدمحمدحسین حسینی طهرانی رضوان الله علیه
این روایت از حضرت امام جعـفر صادق علیهالسّلام منقول است، و مجلسی در کتاب «بحارالأنوار» ذکر نموده است؛ و چون دستورالعمل جامعی است که از ناحیه آن إمام هُمام نقل شده است، ما در اینجا عین الفاظ و عبارات روایت وبه دنبال آن ترجمهاش را بدون اندک تصرّف ذکر مینمائیم تا محبین و عاشقین سلوک إلی اللَه از آن متمتّع گردند:
أقُولُ: وَجَدْتُ بِخَطِّ شَیخِنَا الْبَهَآئِی قَدَّسَ اللَه رُوحَهُ مَا هَذَا لَفْظُهُ:
قَالَ الشَّیخُ شَمْسُ الدِّینِ مُحَمَّدُ بْنُ مَکی: نَقَلْتُ مِنْ خَطِّ الشَّیخِ أحْمَدَ الْفَرَاهَانِی رَحِمَهُ اللَه، عَنْ عُـِنْوَانِ1 الْبَصْرِی؛ وَ کانَ شَیخًا کبِیـرًا قَدْ أتَی2 عَلَیهِ أ رْبَعٌ وَ تِسْعُونَ سَنَةً.
قَالَ: کنْتُ أخْتَلِفُ إلَی مَالِک بْنِ أنَسٍ سِنِیـنَ. فَلَمَّا قَدِمَ جَعْفَرٌ الصَّادِقُ عَلَیهِالسَّلاَمُ الْمَدِینَةَ اخْتَلَفْتُ إلَیهِ، وَ أحْبَبْتُ أنْ ءَاخُذَ عَنْهُ کمَا أخَذْتُ عَنْ مَالِک.
«میگویم: من به خطّ شیخ ما: بهاءالدّین عامِلی قَدَّس اللَه روحَه چیزی را بدین عبارت یافتم:
شیخ شمس الدّین محمّد مکی (شهید اوّل) گفت: من نقل میکنم از خطّ شیخ احمد فراهانی رحمة اللَه از عُنوان بصری؛ و وی پیرمردی فرتوت بود که ازعمرش نود و چهار سال سپری میگشت.
او گفـت: حال من این طور بود که به نزد مالک بن أنس رفت و آمد داشتـم.
چون جعفر صادق علیهالسّلام به مدینه آمد، من به نزد او رفت و آمد کردم، و دوست داشتم همان طوری که از مالک تحصیل علم کردهام، از او نیز تحصیل علم نمایم.»
فَقَالَ لِی یوْمًا: إنِّی رَجُلٌ مَطْلُوبٌ وَ مَعَ ذَلِک لِی أ وْرَادٌ فِی کلِّ سَاعَةٍ مِنْ ءَانَآءِ اللَیلِ وَ النَّهَارِ، فَلاَ تَشْغَلْنِی عَنْ وِرْدِی ! وَ خُذْ عَنْ مَالِک وَ اخْتَلِفْ إلَیـهِ کمَا کنـْتُ تَخْـتـَلِفُ إلَیهِ.
«پس روزی آن حضرت به من گفت: من مردی هستم مورد طلب دستگاه حکومتی ( آزاد نیستم و وقتم در اختیار خودم نیست، و جاسوسان و مفتّشان مرا مورد نظر و تحت مراقبه دارند. ) و علاوه بر این، من در هر ساعت از ساعات شبانه روز، أوراد و اذکاری دارم که بدانها مشغولم. تو مرا از وِردم و ذِکرم باز مدار! و علومت را که میخواهی، از مالک بگیر و در نزد او رفت و آمد داشته باش، همچنان که سابقاً حالت اینطور بود که به سوی وی رفت و آمد داشتی.»
فَاغْتَمَمْتُ مِنْ ذَلِک، وَ خَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ، وَ قُلْتُ فِی نَفْسِی: لَوْتَفَرَّسَ فِی خَیرًا لَمَا زَجَرَنِی عَنِ الاِخْتِلاَفِ إلَیهِ وَ الأخْذِ عَنْهُ.
فَدَخَلْتُ مَسْجِدَ الرَّسُولِ صَلَّی اللَه عَلَیهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمْتُ عَلَیهِ، ثُمَّ رَجَعْتُ مِنَ الْغَدِ إلَی الرَّوْضَةِ وَ صَلَّیتُ فِیهَا رَکعَتَینِ وَ قُلْتُ: أسْألُک یا اللَه یا اللَه ! أنْ تَعْطِفَ عَلَی قَلْبَ جَعْفَرٍ، وَ تَرْزُقَنِی مِنْ عِلْمِهِ مَا أهْتَدِی بِهِ إلَی صِرَاطِک الْمُسْتَقِیمِ !
«پس من از این جریان غمگین گشتم و از نزد وی بیرون شدم، و با خودگفتم: اگر حضرت در من مقدار خیر جزئی را هم تفرّس مینمود، هر آینه مرا از رفت و آمد به سوی خودش، و تحصیل علم از محضرش منع و طرد نمیکرد.
پس داخل مسجد رسول اللَه صلّی اللَه علیه و آله شدم و بر آن حضرت سلام کردم. سپس فردای آن روز به سوی روضه برگشتم و در آنجا دو رکعت نماز گزاردم و عرض کردم: ای خدا ! ای خدا ! من از تو میخواهم تا قلب جعفر را بهمن متمایل فرمائی، و از علمش به مقداری روزی من نمائی تا بتوانم بدان، به سوی راه مستقیم و استوارت راه یابم !»
وَ رَجَعْتُ إلَی دَارِی مُغْتَمًّا وَ لَمْ أخْتَلِفْ إلَی مَالِک بْنِ أنَسٍ لِمَا اُشْرِبَ قَلْبِی مِنْ حُبِّ جَعْفَرٍ.
فــَمَا خَرَجْــتُ مـِـنْ دَارِی إلاَّ إلَــی الصَّلَـوةِ الْمَکتُـوبَةِ، حَتَّـی عِیـلَ صَبْرِی.
فَلَمَّا ضَاقَ صَدْرِی تَنَعَّلْتُ وَ تَرَدَّیتُ وَ قَصَدْتُ جَعْفَرًا، وَ کانَ بَعْدَ مَا صَلَّیتُ الْعَـصْرَ.
«و با حال اندوه و غصّه به خانهام بازگشتم؛ و بجهت آن که دلم از محبّت جعفر اشراب گردیده بود، دیگر نزد مالک بن أنس نرفتم. بنابراین از منزلم خارج نشدم مگر برای نماز واجب ( که باید در مسجد با امام جماعت بجای آورم ) تا به جائی که صبرم تمام شد.
در اینحال که سینهام گرفته بود و حوصلهام به پایان رسیده بود نعلَین خود را پوشیدم و ردای خود را بر دوش افکندم و قصد زیارت و دیدار جعفر را کردم؛ و این هنگامی بود که نماز عصر را بجا آورده بودم.»
فَلَمَّا حَضَرْتُ بَابَ دَارِهِ اسْتَأذَنْتُ عَلَیهِ، فَخَرَجَ خَادِمٌ لَهُ فَقَالَ:
مَا حَاجَتُک ؟!
فَقُلْتُ: السَّلاَمُ عَلَی الشَّرِیفِ.
فَقَالَ: هُوَ قَآئِمٌ فِی مُصَلاَّهُ. فَجَلَسْتُ بِحِذَآءِ بَابِهِ. فَمَا لَبِثْتُ إلاَّ یسِیـرًا إذْ خَرَجَ خَادِمٌ فَقَالَ: ا دْخُلْ عَلَی بَرَکةِ اللَه. فَدَخَلْتُ وَ سَلَّمْتُ عَلَیهِ. فَرَدَّ السَّلاَمَ وَ قَالَ: اجْلِسْ ! غَفَرَ اللَه لَک !
«پس چون به درِ خانه حضرت رسیدم، اذن دخول خواستم برای زیارت و دیدار حضرت. در اینحال خادمی از حضرت بیرون آمد و گفت: چه حاجت داری ؟!
گفتم: سلام کنم بر شریف.
خادم گفت: او در محلّ نماز خویش به نماز ایستاده است. پس من مقابلدرِ منزل حضرت نشستم. در اینحال فقط به مقدار مختصری درنگ نمودم کهخادمی آمد و گفت: به درون بیا تو بر برکت خداوندی (که به تو عنایت کند). من داخل شدم و بر حضرت سلام نمودم. حضرت سلام مرا پاسخ گفتند و
فرمودند: بنشین ! خداوندت بیامرزد!»
فَجَلَسْتُ، فَأطْرَقَ مَلِیا، ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ، وَ قَالَ: أبُو مَنْ ؟!
قُلْتُ: أبُو عَبْدِاللَه !
قَالَ: ثَبَّتَ اللَه کنْیتَک وَ وَفَّقَک یا أبَا عَبْدِاللَه ! مَا مَسْألَتُک ؟!
فَقُلْتُ فِی نَفْسِی: لَوْ لَمْ یکنْ لِی مِنْ زِیارَتِهِ وَ التَّسْلِیمِ غَیرُ هَذَا الدُّعَآءِلَکانَ کثِیـرًا.
«پس من نشستم، و حضرت قدری به حال تفکر سر به زیر انداختند وسپس سر خود را بلند نمودند و گفتند: کنیهات چیست ؟!
گفتم: أبو عبداللَه ( پدر بنده خدا )
حضرت گفتند: خداوند کنیهات را ثابت گرداند و تو را موفّق بدارد ایأبو عبداللَه ! حاجتت چیست ؟!
مـن در ایـن لحظه با خود گفتم: اگر برای من از این دیـدار و سلامی کـه برحضرت کردم غیر از همین دعای حضرت هیچ چیز دگری نباشد، هر آینه بسیار است.»
ثُمَّ رَفَعَ رَأسَهُ ثُمَّ قَالَ: مَا مَسْألَتُک ؟!
فَقُلْتُ: سَألْتُ اللَه أنْ یعْطِفَ قَلْبَک عَلَی، وَ یرْزُقَنِی مِنْ عِلْمِک. وَأ رْجُو أنَّ اللَه تَعَالَی أجَابَنِی فِی الشَّریفِ مَا سَألْتُهُ
فَقَالَ: یا أبَا عَبْدِاللَه ! لَیسَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ؛ إنَّمَا هُوَ نُورٌ یقَعُ فِی قَلْبِمَنْ یرِیدُ اللَه تَبَارَک وَ تَعَالَی أنْ یهْدِیهُ. فَإنْ أ رَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ أوَّلاً فِینَـفْسِک حَقِیـقَةَ الْعُبُودِیـَّةِ، وَ اطْلُبِ الْعِلْمَ بِـاسْتـِعْمَالِهِ، وَ اسْـتَـفْـهِمِ اللَه یفْهِمْک!
«سپس حضرت سر خود را بلند نمود و گفت: چه میخواهی ؟!
عرض کردم: از خداوند مسألت نمودم تا دلت را بر من منعطف فرماید، و از علمت به من روزی کند. و از خداوند امید دارم که آنچه را که درباره حضرت شریف تو درخواست نمودهام به من عنایت نماید.
حضرت فرمود: ای أبا عبداللَه ! علم به آموختن نیست. علم فقط نوری است که در دل کسی که خداوند تبارک و تعالی اراده هدایت او را نموده استواقع میشود. پس اگر علم میخواهی، باید در اولین مرحله در نزد خودت حقیقت عبودیت را بطلبی؛ و بواسطه عملکردن به علم، طالب علم باشی؛ و از خداوند بپرسی و استفهام نمائی تا خدایت ترا جواب دهد و بفهماند.»
قُلْتُ: یا شَرِیفُ ! فَقَالَ: قُلْ: یا أبَا عَبْدِاللَه !
قُلْتُ: یا أبَا عَبْدِاللَه ! مَا حَقِیقَةُ الْعُبُودِیةِ ؟!
قَالَ: ثَلاَثَةُ أشْیآءَ: أنْ لاَ یرَی الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِیمَا خَوَّلَهُ اللَه مِلْکا، لأنَّ الْعَبِیدَ لاَ یکونُ لَهُمْ مِلْک، یرَوْنَ الْمَالَ مَالَ اللَه، یضَعُونَهُ حَیثُ أمَرَهُمُ اللَه بِهِ؛ وَ لاَ یدَبِّرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ تَدْبِیـرًا؛ وَ جُمْلَةُ اشْتِغَالِهِ فِیمَا أمَرَهُ تَعَالَی بِهِ وَ نَهَاهُ عَنْهُ.
فَإذَا لَمْ یرَ الْعَبْدُ لِنَفْسِهِ فِیمَا خَوَّلَهُ اللَه تَعَالَی مِلْکا هَانَ عَلَیهِ الإنْفَاقُ فِیمَا أمَرَهُ اللَه تَعَالَی أنْ ینْفِقَ فِیهِ؛ وَ إذَا فَوَّضَ الْعَبْدُ تَدْبِیـرَ نَفْسِهِ عَلَی مُدَبِّرِهِ هَانَ عَلَیهِ مَصَآئِبُ الدُّنْیا؛ وَ إذَا اشْتَغَلَ الْعَبْدُ بِمَا أمَرَهُ اللَه تَعَالَی وَ نَهَاهُ، لاَ یـتَـفَرَّغُ مِنْهُمَا إلَی الْمِرَآءِ وَ الْمُبَاهَـاةِ مَعَ النَّاسِ.
فَإذَا أکرَمَ اللَه الْعَبْدَ بِهَذِهِ الثَّلاَثَةِ هَانَ عَلَیهِ الدُّنْیا، وَ إبْلِیسُ، وَ الْخَلْقُ. وَ لاَ یطْلُبُ الدُّنْیا تَکاثُرًا وَ تَفَاخُرًا، وَ لاَ یطْـلُبُ مَا عِنْدَ النَّاسِ عِزًّا وَ عُلُوًّا، وَ لاَ یدَعُ أیامَهُ بَاطِلاً.
فَهَذَا أوَّلُ دَرَجَةِ التُّقَی. قَالَ اللَه تَبَارَک وَ تَعَالَی:
﴿تِلْك الدَّارُ الأخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لاَ يرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الأرْضِ وَ لاَفَسَادًا وَ الْعَاقِبَةُ الِلْمُـتَّـقِيـنَ.﴾1
«گفتم: ای شریف ! گفت: بگو: ای پدر بنده خدا (أبا عبداللَه) !
گفتم: ای أبا عبداللَه ! حقیقت عبودیت کدام است ؟
گفت: سه چیز است: اینکه بنده خدا برای خودش درباره آنچه را که خدا به وی سپرده است مِلکیتی نبیند؛ چرا که بندگان دارای مِلک نمیباشند، همه اموال را مال خدا میبینند، و در آنجائی که خداوند ایشان را امر نموده است که بنهند، میگذارند؛ و اینکه بنده خدا برای خودش مصلحت اندیشی و تدبیر نکند؛ و تمام مشغولیاتش در آن منحصر شود که خداوند او را بدان امر نموده است و یا از آن نهی فرموده است.
بنابراین، اگر بنده خدا برای خودش مِلکیتی را در آنچه که خدا به او سپرده است نبیند، انفاق نمودن در آنچه خداوند تعالی بدان امر کرده است بر او آسـان میشود. و چون بنـده خـدا تـدبیــر امـور خـود را بـه مُدبـّرش بسپــارد، مصائب و مشکلات دنیا بر وی آسان میگردد. و زمانی که اشتغال ورزد به آنچه را که خداوند به وی امر کرده و نهی نموده است، دیگر فراغتی از آن دو امر نمییابد تا مجال و فرصتی برای خودنمائی و فخریه نمودن با مردم پیدا نماید.
پس چون خداوند، بنده خود را به این سه چیز گرامی بدارد، دنیا و ابلیس و خلائق بر وی سهل و آسان میگردد؛ و دنبال دنیا به جهت زیاده اندوزی و فخریه و مباهات با مردم نمیرود، آنچه را که از جاه و جلال و منصب و مال در دست مردم مینگرد، آنها را به جهت عزّت و علوّ درجه خویشتن طلب نمینماید، و روزهای خود را به بطالت و بیهوده رها نمیکند.
و این است اولین پلّه از نردبان تقوی. خداوند تبارک و تعالی میفرماید:
آن سرای آخرت را ما قرار میدهیم برای کسانی که در زمین اراده بلندمنشی ندارند، و دنبال فَساد نمیگردند؛ و تمام مراتبِ پیروزی و سعادت در پایان کار، انحصاراً برای مردمان با تقوی است.»
قُلْتُ: یا أبَا عَبْدِاللَه ! أ وْصِنِی !
قَالَ: أوْصِیک بِتِسْعَةِ أشْیآءَ، فَإنَّهَا وَصِیتِی لِمُرِیدِی الطَّرِیقِ إلَی اللَه تَعَالَی، وَ اللَه أسْألُ أنْ یوَفِّقَک لاِسْتِعْمَالِهِ.
ثَلاَثَةٌ مِنْهَا فِی رِیاضَةِ النَّفْسِ، وَ ثَلاَثَةٌ مِنْهَا فِی الْحِلْمِ، وَ ثَلاَثَةٌ مِنْهَا فِی الْعِلْمِ. فَاحْفَظْهَا، وَ إیاک وَ التَّهَاوُنَ بِهَا !
قَالَ عُـِنْوَانٌ: فَفَرَّغْتُ قَلْبِی لَهُ.
«گفتم: ای أباعبداللَه ! به من سفارش و توصیهای فرما !
گفت: من تو را به نُه چیز وصیت و سفارش مینمایم؛ زیرا که آنها سفارش و وصیت من است به اراده کنندگان و پویندگان راه خداوند تعالی. و از خداوندمسألت مینمایم تا ترا در عمل به آنها توفیق مرحمت فرماید.
سه تـا از آن نُه امر درباره تربیت و تـأدیب نفس است، و سه تا از آنها درباره حلم و بردباری است، و سه تا از آنها درباره علم و دانش است. پس ای عنوان آنها را به خاطرت بسپار، و مبادا در عمل به آنها از تو سستی و تکاهل سر زند !
عنوان گفت: من دلم و اندیشهام را فارغ و خالی نمودم تا آنچه را که حضرت میفرماید بگیرم و اخذ کنم و بدان عمل نمایم.»
فَقَالَ: أمَّا اللَوَاتِی فِی الرِّیاضَه: فَإیاک أنْ تَأکلَ مَا لاَ تَشْتَهِیهِ، فَإنَّهُ یورِثُ الْحَمَاقَةَ وَ الْبَلَهَ؛ وَ لاَ تَأکلْ إلاَّ عِنْدَ الْجُوعِ؛ وَ إذَا أکلْتَ فَکلْ حَلاَلاً وَسَمِّ اللَه وَ ا ذْکرْ حَدِیثَ الرَّسُولِ صَلَّی اللَه عَلَیهِ وَ ءَالِهِ:
«مَا مَلأ ءَادَمی وِعَآءًا شَرًّا مِنْ بَطْنِهِ»؛ فَإنْ کانَ وَ لاَ بُدَّ فَثُلْثٌ لِطَعَامِهِ وَثُلْثٌ لِشَرَابِهِ وَ ثُلْثٌ لِنَفـْسِهِ.
«پس حضرت فرمود: امّا آن چیزهائی که راجع به تأدیب نفس استآن که: مبادا چیزی را بخوری که بدان اشتها نداری، چرا که در انسان ایجاد حماقت و نادانی میکند؛ و چیزی مخور مگر آنگاه که گرسنه باشی؛ و چون خواستی چیزی بخوری از حلال بخور و نام خدا را ببر و به خاطر آور حدیث رسول اکرم صلّی اللَه علیه و آله را که فرمود: هیچوقت آدمی ظرفی را بدتر از شکمش پر نکرده است. بناءً علیهذا اگر بقدری گرسنه شد که ناچار از تناول عذا گردید، پس به مقدار ثُلث شکم خود را برای طعامش بگذارد، و ثلث آن را برای آبش، و ثلث آن را برای نفَسش.»
وَ أمَّا اللَوَاتِی فِی الْحِلْمِ: فَمَنْ قَالَ لَک: إنْ قُلْتَ وَاحِدَةً سَمِعْتَ عَشْرًا فَقُلْ: إنْ قُلْتَ عَشْرًا لَمْ تَسْمَعْ وَاحِدَةً !
وَ مَنْ شَتَمَک فَقُلْ لَهُ: إنْ کنْتَ صَادِقًا فِیمَا تَقُولُ فَأسْألُ اللَه أنْ یغْفِرَ لِی؛ وَ أنْ کنْتَ کاذِبًا فِیمَا تَقُولُ فَاللَه أسْألُ أنْ یغْفِرَ لَک. وَ مَنْ وَعَدَک بِالْخَنَی فَعِدْهُ بِالنَّصِیحَةِ وَ الرَّعَآءِ.
«و امّا آن سه چیزی که راجع به بردباری و صبر است: پس کسی که به تو بگوید: اگر یک کلمه بگوئی ده تا میشنوی به او بگو: اگر ده کلمه بگوئی یکی هم نمیشنوی !
و کسی که ترا شتم و سبّ کند و ناسزا گوید، به وی بگو: اگر در آنچه میگوئی راست میگوئی، من از خدا میخواهم تا از من درگذرد؛ و اگر در آنچه میگوئی دروغ میگوئی، پس من از خدا میخواهم تا از تو درگذرد.
و اگر کسی تو را بیم دهد که به تو فحش خواهم داد و ناسزا خواهم گفت، تو او را مژده بده که من درباره تو خیرخواه میباشم و مراعات تو را مینمایم.»
وَ أمَّا اللَوَاتِی فِی الْعِلْمِ: فَاسْألِ الْعُلَمَآءَ مَا جَهِلْتَ، وَ إیاک أنْ تَسْألَهُمْ تَعَنُّتًا1 وَ تَجْرِبَةً؛ وَ إیاک أنْ تَعْمَلَ بِرَأیک شَیئًا، وَ خُذْ بِالاِحْتِیاطِ فِی جَمِیعِ مَا تَجِدُ إلَیهِ سَبِیلاً؛ وَ اهْرُبْ مِنَ الْفُتْیا هَرَبَک مِنَ الأسَدِ، وَ لاَ تَجْعَلْ رَقَبَتَک لِلنَّاسِ جِسْرًا !
قُمْ عَنِّی یا أبَا عَبْدِاللَه ! فَقَدْ نَصَحْتُ لَک؛ وَ لاَ تُفْسِدْ عَلَی وِرْدِی؛ فَإنِّی امْرُؤٌ ضَنِیـنٌ بِنَفْسِی. وَ السَّلاَمُ عَلَی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَی2
«و امّا آن سه چیزی که راجع به علم است: پس، از علماء بپرس آنچه را که نمیدانی؛ و مبادا چیزی را از آنها بپرسی تا ایشان را به لغزش افکنی و برای آزمایش و امتحان بپرسی. و مبادا که از روی رأی خودت به کاری دست زنی؛ و در جـمیـع امـوری کـه راهـی بـه احتـیاط و محافظت از وقوع در خلافِ امر داری
احتیاط را پیشه خود ساز و از فتوی دادن بپرهیز همانطور که از شیر درنده فرار میکنی؛ و گردن خود را جِسر و پل عبور برای مردم قرار نده.
ای پدر بنده خدا (أباعبداللَه) دیگر برخیز از نزد من ! چرا که تحقیقاً برای تو خیرخواهی کردم؛ و ذِکر و وِرد مرا بر من فاسد مکن، زیرا که من مردی هستم که روی گذشت عمر و ساعات زندگی حساب دارم، و نگرانم از آن که مقداری از آن بیهوده تلف شود. و تمام مراتب سلام و سلامت خداوند برای آن کسی باد که از هدایت پیروی میکند، و متابعت از پیمودن طریق مستقیم مینماید

کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ
زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد
جهان کشور من خدا شاه من
نداند جز این قلب آگاه من

امام صادق ـ عليه السّلام ـ همزمان با سالروز ولادت رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ در هفدهم ماه ربيع الاول در شهر مدينه مصادف با سال هشتاد و سه هجري، در دودمان رسالت و نبوت، قدم به عرصة حيات گذاشت.[1] نام پدرش باقر (امام پنجم شيعيان) و مادرش حضرت «امّ فروه» از شيفتگان مقام ولايت و عصمت و يكي از بانوان با فضيلت و باتقوي بود؛[2] فضيلت او در حدي بود كه گاه امام صادق ـ عليه السّلام ـ را با عنوان «ابن المكرمه» (فرزند بانوي بزرگوار) صدا ميكردند.
امام صادق ـ عليه السّلام ـ قد متوسطي داشتند؛ سرخ رو، سفيد اندام، بيني كشيده و موهاي مجعد مشكي داشتند و بر گونهشان خال سياهي بود.[3]
ايشان در خانواده عصمت و ولايت، در كنار جد (امام سجاد ـ عليه السّلام ـ ) و پدر (امام باقر ـ عليه السّلام ـ ) و در آغوش مادر، بزرگ شدند و امر تغذيه و شيردهي ايشان را مادرش شخصاً بر عهده گرفت چرا که ايشان در دوران كودكي به سببي ضعيف و لاغر بودند.[4]
اسناد تاريخي نشان ميدهند كه ايشان در دوران كودكي ضعيف الجسم و ضعيف البنيه بوده و بيماريهاي متعددي متحمل شدهاند كه هر كدام را در ساية عنايت و دعاي اهل خانواده پشت سر گذاشتهاند. حدودا پس از دو سالگي وضع و حال عادي يافته و نيازش به پرستاري و مراقبت كمتر شده است.[5]
امام صادق ـ عليه السّلام ـ 12 تا 15 سال (بنابر اختلاف اقوال) تحت تربيت جدّ بزرگوارش امام سجاد ـ عليه السّلام ـ بودند.[6] آن حضرت از آغاز طفوليت شاهد و نظارهگر رفت و آمد دانشجويان و فضيلت پژوهان به منزل جد بزرگوارش و پدر گرانقدرش بودند. او در اين رفت و آمدها تماشاگر بحثها و گفتگوهاي علمي و فقهي آنان در زمينههاي مختلف علوم اسلامي بودند. از آغاز طفوليت تار گوش و صفحات قلبش با انوار علم و دانش و فضيلت آشنايي و مؤانست پيدا ميكند. شب زنده داريها و سجدههاي طولاني امام سجاد زين العابدين ـ عليه السّلام ـ اثر خاصي در روحية ايشان باقي گزارده بود به گونهاي كه هنوز به حدّ بلوغ و رشد كامل جسماني نرسيده بود كه عاشق و دلباختة عبادت و اطاعت الهي ميشود. زمزمهها و دعاها و اذكار امام سجاد ـ عليه السّلام ـ در روح او نقش ميبست و او را بيش از پيش شيفتة راه و رسم خدايي ميكرد. آثار تربيت امام سجاد ـ عليه السّلام ـ در زندگي بعدي امام در عبادات و حالات و نماز او، زمزمه و شب زنده داريهايشان مشهود است. و آنقدر خود را در اين مسير به مشقت وا ميدارد (قبل از بلوغ) كه مورد نهي و ممانعت پدر قرار ميگيرد. خود امام در اين باره ميفرمايد: «من نوجواني بودم و در عبادت مستحب بسيار كوشا بودم پدرم به من فرمود: فرزندم با توجه به سنّ کم، از اين عمل كمتر كن، وقتي بندهاي محبوب خدا باشد خدا با عمل كم هم از او راضي ميشود.»[7]
امام صادق ـ عليه السّلام ـ پس از شهادت امام سجاد ـ عليه السّلام ـ در محضر پدرش به فعاليت و تلاش ميپرداخت. ايشان ده سال داشته كه در جلسات بحث جد و بعدها جلسات درس پدر شركت ميكرد، در حالي كه افراد شركت كننده در آن جلسات همه از افراد مسنّ، و يا بزرگسال بودند.[8]
روزي وليد بن عبدالملك بر امام باقر ـ عليه السّلام ـ وارد شد در حالي كه امام سرگرم تدريس بود و امام صادق ـ عليه السّلام ـ نيز كه در سنين كودكي يا آغاز نوجواني بود در آنجا حضور داشت. وليد از ديدن او متعجب شد و پرسيد او با اين سنّ و سال در اينجا چه ميكند؟ پاسخ شنيد كه آن دانشجوي كلاس درس است. سؤالاتي از امام صادق ـ عليه السّلام ـ كرد و پاسخهاي شايسته شنيد، و سرانجام چنين گفت كه او در آينده از دانشمندان خواهد شد.[9]
خلاصه آن كه امام صادق ـ عليه السّلام ـ از همان كودكي و نوجواني عاشق كسب علم و فضيلت بود و در محضر علمي پدر شركت ميكرد و از دروس هيئت و جغرافيا بهره ميگرفت و عظمت فكري خود را متجلي ميساخت و با اينكه كم سنّ بود ميان دانشجويان درخششي فوق العاده داشت.[10]
با اينكه كودكي بيش نبود ولي كارهاي بزرگان را انجام ميداد و سخنان او بزرگ منشانه و حاكي از عظمت فكري و روحي او بود. از تاريخ چنين بر ميآيد كه او هم در كودكي مانند ديگر كودكان بازي ميكرد ولي نوع بازيهايش با ديگران متفاوت و اغلب از نوع بازيهاي فكري بود.
در بين جمع كودكان كه براي بازي گرد آمده بودند او استاد ميشد؛ مثلاً از آنان ميپرسيد اين كدام ميوه است كه در فلان فصل پديد ميآيد و مزهاش شيرين يا ترش است؟ و يا گاهي كلمهاي ذكر ميكرد و از كودكان ميخواست هموزن و يا مرادف آن كلمه را پيدا كنند و بدين ترتيب او كودكان را به تفكر و كسب علم ترغيب ميكرد[11].
متاسفانه به جهت در تنگنا قرار گرفتن شيعيان توسط خلفاي ظالم، تاريخ اطلاعات زيادي از کودکي اغلب امامان در اختيار ما نميگذارد و آنچه را که بيان مي شود از متن برخي روايات و نقل برخي تاريخ ها درمي يابيم.
فضائل امام صادق عليه السّلام
براي امام صادق فضائل زيادي نقل كردهاند كه به برخي از آنها اشاره ميشود؛
1. بخشش و بزرگواري آن حضرت:
از مشكوه الانوار نقل است كه مردي خدمت حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ رسيد و عرض كرد پسر عمويت فلان اسم جناب تو را برد و نگذاشت چيزي از بدگوئي و ناسزا مگر آن كه براي تو گفت. حضرت كنيز خود را فرمود كه آب وضو برايش حاضر كند پس وضو گرفت و داخل نماز شد، راوي گفت من در دلم گفتم كه حضرت نفرين خواهد كرد بر او، پس حضرت دو ركعت نماز گذاشت و گفت: اي پروردگار من اين حق من بود من بخشيدم براي او، و تو جود و كرمت از من بيشتر است پس ببخش او را و مگير او را به كردارش و جزا مده او را به عملش؛ پس رقّت كرد آن حضرت و پيوسته براي او دعا كرد و من تعجب كردم از حال آن جناب[12].
2. صدقات پنهاني و امداد از بيچارگان بصورت نهاني:
ابن شهر آشوب از ابوجعفر خثعمي نقل كرده كه گفت حضرت امام جعفر صادق ـ عليه السّلام ـ همياني زر به من داد و فرمود اين را بده فلان مرد هاشمي و مگو كدام كسي داده. راوي گفت آن مال را چون به آن مرد دادم گفت خدا جزاي خير دهد به آن كه اين مال را براي من فرستاده كه هميشه براي من ميفرستد و من به آن زندگاني ميكنم و لكن جعفر صادق يك درهم براي من نميدهد با آن كه مال بسياري دارد.[13]
3. عطوفت و مهرباني امام:
از سفيان ثوري روايت شده كه روزي به خدمت آن حضرت رسيد آن جناب را متغيّرانه ديدار كرد سبب تغّير رنگ را پرسيد آن حضرت فرمود: كه من نهي كرده بودم كه در خانه كسي بالاي بام برود، اين وقت داخل خانه شدم يكي از كنيزان را كه مسئول تربيت فرزند من بود ديدم كه طفل مرا در بر دارد و بالاي نردبان است چون نگاهش به من افتاد متحير شد و لرزيد و طفل از دست او افتاد بر زمين و مرد و تغيير رنگ من از جهت غصّه مردن طفل نيست بلكه به سبب آن ترسي است كه آن كنيزك از من پيدا كرد و با اين حال آن كنيزك را فرموده بود تو را به جهت خدا آزاد كردم، باكي بر تو نيست، باكي نباشد تو را.[14]
4. از حضرت ابوجعفر سوالي كردند امام پس از شما كيست؟
حضرت دست بر پشت مبارك امام صادق زده فرمود سوگند به خدا اين همان كسي است كه بايد آئين آل محمد ـ عليهم السّلام ـ را احيا، كند.[15]
5. طاهر، مصاحب امام ابوجعفر ـ عليه السّلام ـ گفت حضور حضرتش شرفياب بودم، جعفر وارد شد حضرت باقر عليه السلام فرمود: اين آقا، بهترين آفريده خداست.[16]
6. تواضع در پوشش:
روزي يكي از اصحاب حضرت صادق بر آن حضرت وارد شد آن جناب پيراهني پوشيده كه گريبان او را وصله زدهاند. آن مرد پيوسته نظرش بر آن پينه بود و گويا از پوشيدن آن حضرت آن پيراهن را تعجب داشت، حضرت فرموده چه شده تو را كه نظر به سوي من دوختهاي؟ گفت نظرم به پينهاي است كه در گريبان پيراهن شماست فرمود بردار اين كتاب را و بخوان آن چيزي كه در او نوشته است. راوي گفت. مقابل آن حضرت يا نزديك آن حضرت كتابي بود پس آن مرد نظر افكند در آن ديد نوشته است در آن:
«لا ايمان لمن لاحياء له و لامال لمن لاتقدير له و لاجديد لمن لاخلق له»
ايمان ندارد كسي كه حياء ندارد و مال ندارد كسي كه در معاش خود تقدير و اندازه ندارد و نو ندارد كسي كه كهنه ندارد.[17]
معجزات و كرامات امام صادق عليه السّلام
1. ابوبصير گويد وارد مدينه شدم و همان وقت كنيزكي همراه من بود كامي از او گرفتم. خواستم به حمام بروم ديدم اصحاب ما كه شيعيان حضرت صادق بودند بديدن آن حضرت متوجهاند. من ترسيدم هرگاه به حمام بروم و برگردم ممكن است از زيارت آن جناب و تشريف به خدمتش محروم بمانم. به همين مناسبت از رفتن به حمام منصرف شده و همراه آنان وارد منزل حضرت صادق شدم چون برابر آن جناب رسيدم به من توجهي كرده فرمود: اي ابوبصير مگر نميداني آدم جنب حق ندارد به حال جنابت به خانه انبياء و فرزندان آنان وارد شود. من از اين فرموده شرمنده شده عرض كردم چنان است كه ميفرمائيد ليكن هنگامي كه ميخواستم به حمام بروم ياران خود را در راه ملاقات كردم كه آهنگ حضور حضرت شما را دارند ترسيدم هرگاه به حمام و مراجعت كنم از زيارت شما محروم شوم و اكنون متعهد ميشوم بار ديگر با اين حال حضور حضرتت شرفياب نشوم و مرخص شدم.[18]
2. علم امام بر اسرار: شيخ طوسي از داود بن كثير رقّي روايت كرده كه گفت نشسته بودم خدمت حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ كه ناگاه ابتدا از پيش خود به من فرمود اي داود به تحقيق كه عرضه شد بر من عملهاي شما روز پنجشنبه پس ديدم در بين اعمال تو صله و احسان تو را به پسر عمّت فلان پس اين مطلب مرا خشنود گردانيد. همانا صلة تو مردم او را سبب شود كه عمر او زود فاني واجل او منقطع شود. داود گفت مرا پسر عمّي بود معاند و دشمن اهلبيت و مردي خبيث، خبر به من رسيد كه او و عيالاتش بد ميگذرانند، پس براي نفقه او براتي نوشتم و نزد او فرستادم پيش از آن كه بسوي مكّه توجه كنم چون به مدينه رسيدم خبر داد مرا بدين مطلب حضرت امام جعفر صادق ـ عليه السّلام ـ [19]
3. در زنده كردن امام، گاو مرده را به اذن خدا: درخراجيست كه روايت شده از مفضل بن عمر كه گفت راه ميرفتم با حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ در مكه، يا گفت: در مني كه گذشتيم به زني كه در مقابل او ماده گاو مردهاي بود و آن زن و بچههايش ميگريستند حضرت فرمود: چيست قصة شما؟ آن زن گفت كه من و كودكانم از اين گاو معاش ميكرديم و الحال مرده، است و من متحّير ماندهام كه چه كنم؛ فرمود دوست ميداري كه حق تعالي او را زنده گرداند، گفت اي مرد با ما تمسخر ميكني؟ فرمود: چنين نيست من قصد تمسخر نداشتم. پس دعائي خواند و پاي مبارك خود را به گاو زد صيحه زد به او پس آن گاو مرده زنده شد و برخاست بشتاب، آن زن گفت به پروردگار كعبه اين عيسي است. حضرت خود را در ميان مردم داخل كرد كه شناخته نشود.[20]
4. در علم امام به زبان حيوانات: روايت است از صفوان بن يحيي از جابركه گفت نزد حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ بودم پس بيرون شديم با آن جناب كه ناگاه ديديم مردي بزغالهاي را خوابانيده كه ذبح كند. آن بزغاله چون حضرت را ديد صيحه كشيد. حضرت فرمود به آن مرد كه قيمت اين بزغاله چيست؟ گفت: چهار درهم. حضرت از كيسة خود چهار درهم درآورد و به او داد و فرمود: بزغاله را رها كن براي خودش پس گذشتيم. ناگاه برخورديم به شاهين كه پرندهاي را تعقيب ميكرد تا صيد كند، آن پرنده صيحه كشيد. حضرت صادق ـ عليه السّلام ـ اشاره كرد به عقاب با آستين خود. آن شاهين از صيد پرنده دست برداشت. من گفتم: ما امري عجيب ديديم از شما. فرمود: بلي همانا آن بزغاله كه آن شخص او را خوابانيده بود ذبح كند چون نظرش بر من افتاد گفت: أستجير باالله و بكم اهل البيت مما يراد منّي، طلب ميكنم از خدا و شما اهلبيت كه مرا رهايي دهيد از كشتن. و درّاج نيز همين را گفت و اگر شيعيان استقامت داشتند هر آيينه ميشنوانيدم به شما منطق الطير را.


