شعر .....

بربندبد محمل ها
مرادر منزل جانان چه امن وعیش چون هردم
جرس فریاد میدارد که بر بندیید محمـــــلها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود زراه ورسم منزلها
همه کارم زخود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها
درخت غم ...
درخت غم بجانم کرده ریشه
بدرگاه خدا نالم همیشه
رفیقان قدر یکدیگر بدانید
اجل سنگست و آدم مثل شیشه
دل خون .....
دلم خون دلم خون شد از غصه ساقی جایی
که در تابم از دست زهد ریایی
رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
که گویی نبودست هیچ آشنایی
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشاهی کنم در گدایی
بیاموزمت کیمیای سعادت
زهم صحبت بد جدایی جدایی
مکن جانا از جور گردون شکایت
چه دانی تو ای بنده کار خدایی
یار شیرازی ....
اگر آن یارشیرازی بدست ارد دل مارا
به خال هندویش بخشم سمـــــرقند وبخارا
زعشق ناتمام ما جمال یار مستــــــــــــغنی است
به آب ورنگ وخط وخال چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیــــــخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستر دارند
جوانان ســــــــــــــــــعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب ومی گو وراز دهر کمتر جو
که کس نگشود ونگشاید بحکمت این معمارا
قصر امل.....
بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است
بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب
سروش عالم غیبم چه مژده دادســــــــــــت
که ای بلند نظر شاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
ترا زکنگره عرش میزنند سفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست
نصیحتی کنمت یادگیر در عمل آر
که این حدیث زپیر طرقتم یاد است
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد
که این عجوزه عروس هزار داماد است
رضا به یار بده وز جبین گره بگشای
که بر من وتو در اختیار نگشادست
نشان عهد ووفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بیدل که جای فریاد است
حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ
قبول خاطر ولطف سخن خدا دادست
اسرار عشق ومستي
بامدعی مگویید اسرار عشق ومستی
تا بی خبر بمیرد در دردخود پرستی
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید
نا خوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
باد بهار میوزد
باد بهار می وزد باده خوش گوار کو
مُُردم از این هوس ولی قدرت واختیار کو
هر گل نو زگلرخی یاد همی دهد ولی
گوش سخن شنو کجا دیده اعتبار کو
دمی با غم ...
دمی باغم دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد
زهی سجاده تقوی که یک ساغــــــــــــــــر نمی ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان درودرج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمـــــــی ارزد
چوحافظ در قناعت کوش وازدنیای دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمـــی ارزد
شراب تلخ.....
شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یک د م بیاسایم زدنیا وشر وشــــــورش
کمند صیدبهرامی بیفکن جام مـــــــــــی بردار
که من پیموده این صحرا؟ نه بهرام است ونه گورش
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود بامورش
توبه فرمایان
واعظان کاین جلوه در محراب ومنبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم زدانشمند مجـــــلس باز پرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمــــتر میکنند
گوییا باور نمیدارند روز داوری
کاین همه قلب ودغل در کــــار داور میکنند
خانه خالی کن دلا تا منزل سلطان شود
کاین هوسناکان دل وجان جای لشکر میکنند
صبحدم از عرش می آید خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعر حافــــظ از بر میکنند
یوسُــــف گمــــگشته
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز اید به سامان غم مخور
دور گردون گردوروزی برمراد مانرفت
دایما یکسان نباشـــــــد حال دوران غم مخور
گربهار عمر باشــــــــــد باز برتخت چمن
چتر گل بر سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
ای دل گر سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون ترانوح است کشتیبان زطوفان غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نیی از سر غیب
باشد اندر پرده ؟ بازی های پنهان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کندخار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است ومقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان رانیست پایان غم مخور
حافظا در کنج فقر خلوت شبهای تار
تابود وردت دعا ودرس قرآن غم مخور
صحبت گل
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چکار
کار شاه است انکه تدبیر وتامل بایدش
تکیه بر تقوی ودانش در طریقت کافری ست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایـــــــدش
بشنو این نکته
بشنو این نکته که خود را زغم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد
جان من فکر سبو باش که پر از باده کنی
خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی
کار خود گر به کرم بازگذاری جانا
ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
خرقه رهن شراب
این خرقه که من دارم در رهن شراب باید
وین دفتر بی معنی غرق می ناب باید
چون عمر تبه کردم چندانکه نگه کردم
در کنج خراباتی افتاده خراب باید
چون پیر شدی جانا از میکده بیرون شو
رندی وهوسناکی در عهدشباب باید
چوم مصلحت اندیشی دور است ز در ویشی
هم سینه پر آتش به وهم دیده پر آب باید
من قصه عاشق را با خلق نخواهم گفت
این قصه اگر گویم با چنگ ورباب باید
تا بی سر پا باشد اوضاع فلک زین سان
در سر هوس ساقی ودر دست شراب باید
از همچو تو دلداری دل بر نکنم آری
چون تاب کشم باری زان زلف بتاب باید
این خرقه که من دارم در رهن شراب باید
رندی وهوسناکی در عهد شباب باید
مهر سیه چشمان
مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این ودگرگون نخواهد شد
مجال من همین باشد که پنهان عشـــــــــق اوورزم
هر آن قسمت که بر مارفت از ان افزون نخواهدشد
تسلیم تقدیر
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم
هر لحظه که می کوشم در کارکنم تدبیر
رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر

عیب توبه کاران
من نه آن رِندم که تَرک شاهد وساغر کنم
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها
توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم
من که دارم در گدایی گنج سلطانی بدست
کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم
من که از یاقوت ولعل اشک دارم گنج ها
کی نظر در فیض خورشید بلند اختر کنم
عهد وپیمان فلک را نیست چندین اعتبار
عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم
عاشقان را گر در آتش می پسندت لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنــــــــــــــم
من که پی بردم به گنج حسن بی پایان دوست
صد گدای همچو خود را بعد ازاین قارون کنم

احوال گنج قارون که ایام داد بر باد
در گوش خلق فروخوان تا زر نهان ندارند
وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلاَ يُنفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ
فاش میگویم
فاش میگویم از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و ازهردو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی دلجویی حور ولب جوی
به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم
پاک کن چهره مارا به سر زلف زاشک
ورنه این سیل دمادم ببرد بنیاد م
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هردم آید غمی از نو به مبارکبادم






زاهد نکند گنه، که قهاری تو
ما غرق گناهیم، که غفاری تو
او قهارت خواند و ما غفارت
آیا به کدام نام، خوش داری تو

رفیق من سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی ...
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟
کاش .....
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪگی
ﺗﺎ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻗﺎﺏ ﺑﻨﺪﮔﯽ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ
ﺭﺩ ﭘﺎﯼ ﮐﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮد..
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ . . .
ﻻﺍﻗﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ . . .
ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﺮﻋﮑﺲ
ﻣﯿﭽﺮﺧﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ . . .
ﺑﺮﺗﻨﻢ ﻣﯿﺸﺪ ﮔﺸﺎﺩ ﺍﯾﻦ
ﭘﯿﺮﻫﻦ . . .
ﺁﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ، ﮐﻮﺩﮐﯽ ، ﺳﺮﻣﺸﻖ
ﺁﺏ . . .
ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺎﯼ
ﺧﻮﺍﺏ . . .
ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ
ﺍﺯ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯽ . . .
ﺩﻝ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ
ﻫﺮ ﮐﺴﯽ . . .
ﻋﻤﺮ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺧﻮﺏ ﻭ ﺑﺪ
ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ . . .
ﺣﯿﻒ ﻫﺮﮔﺰﻗﺎﺑﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ !
“نیما یوشیج “