320ماه شمارش معکوس...

گریه کن عیبی ندارد دل سبک تر می شود
در گلـو بغضت بماند چشم دل تر میشود
زندگی بالا و پایین دارد اما چاره چیست؟
گـر بخواهی یا نخواهی زندگی سر میشود
حــسرت شــیرین و تلــخ زندگانی را نخور
هـر چه در پیشانی ات باشد مـقدر میشود
زندگـی مانند یـک آئـینه ای شـفاف نیست
بــر خــلاف آئــینه گــاهی مـکدر میــشود
پُــر تلاطـم مثل دریا، زندگـی یـعنی خــطر
گــاهی آرام و گـهی مـوج ستــمگر میـشود
ســطح دریا را رها کن قعر دریا دیدنی است
ســنگ هم در قـعر دریـا مثل گـوهر میشود
زندگــی دارد شـباهت های بسیاری به جـنگ
هـر نـبـردی گــاه گــاهی نــابـرابـر مـیشود!







خدایا مولای من سپاس که 320 ماه معکوس عمر را به من عنایت فرمودی مرا دراطاعت خودت کوشاکن واز من راضی باش ...

گاندی خطاب به همسرش چه زیبا نوشت:
خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ؛
زیاد نزدیک به هم می سوزیم،
و زیاد دور از هم ، یخ می زنیم .
تو نباید آنکسی باشی که من میخواهم،
و من نباید آنکسی باشم که تو میخواهی.
کسی که تو از من می خواهی بسازی،
یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت.
من باید بهترین خودم باشم برای تو.
و تو باید بهترین خودت باشی برای من .
خوبِ من ، هنرِِ عشق در پیوند تفاوت هاست،
و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها .
زندگی ست دیگر...
همیشه که همه رنگهایش جور نیست؛
همه سازهایش کوک نیست.
حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد؛
به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند.
به این سالها که به سرعت برق گذشتند
تولدی دوباره مبارک


نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین میدهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصه مشکل باشی
گرچه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی


هیچ چیزِ تازه ای در مورد امروز، صبح روز بعد و سال بعد و آدمهای دیگر و حتی روابط دیگر وجود ندارد.
همه چیز به همان کسالت و بیهودگی تکرار میشود اگر تمرکزمان بر روی جهان بیرون از خودمان و کشف دیگران باشد.
تا زمانی که تمرکز بر بیرون باشد،
قضیه به دست آوردنِ فرد یا موقعیت، فتح کردن و بعد دیدنِ مشکلات یا دقیقتر بگویم، پیدا شدنِ نقصهای ان فرد یا موقعیت است و در نهایت دلزدگیست. دلزدگی ما از توقعی که داشتیم و دلزدگی آن موقعیت و آن فرد از ما حتی!
اما فقط کافیست، تمرکز بر خودمان و بخشهای کشف نشدهی خودمان باشد،
فقط کافیست مهمترین فردی که قرار است از او شناخت پیدا کنیم خودمان باشد،
فقط کافیست برویم درگیرِ خودمان شویم تا بدانیم بخشهای سرکوب شده، فراموش شده و پنهان شدهی شخصیتِ خودمان چیست و کجاست؟
آن وقت، هر اتفاق، هر روز، هر سال و هر آدمی، چیزی تازه دارد که به ما نشان دهد.
که خودمان را به خودمان نشان دهد.
و آن لحظهی جادویی رویارویی با خودمان است که متوجه میشویم سختترین، پر نقصترین، مشکلدار ترین اما دوست داشتنیترین و پیچیدهترین آدمی که تا به حال با او قرار گذاشته ایم، خودمان هستیم.
و چه کسیست که از ماهیت درونش و شخصیت واقعیاش آگاهی پیدا کند و همچنان به قضاوت دیگران و جهان اطرافش ادامه دهد؟

سعادتمندترینِ مردمان کسانی هستند که نیکوترین افکار را در سر دارند.
افکار نیکو تنها در ضمیرهای حاصلخیز حیات مییابند.
آنان که تفریح را وسیلهای برای رشد اندیشه قرار میدهند،
آنان که به موسیقیِ غنی، کتابِ خوب، نقاشیِ زیبا، نمایشنامه دیدنی، رفیق شفیق و گفتگوی نشاط بخش عشق میورزند، چه کسانی هستند؟
ایشان سعادتمندترین مردمان جهاناند؛ آنها نه تنها خود سعادتمندند، بلکه دلیل سعادت دیگران نیز هستند.

من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانتها بگذرم، امّا سرانجام فراموش میکردم. و آنکه گمان میبرد از او بیزارم مبهوت میشد. آنگاه که میدید لبخندزنان به او سلام میکنم، برحسب سرشتش عظمت روحم تحسینش را برمیانگیخت یا خفت منشم را خوار میشمرد.
غافل از اینکه علتِ رفتارم سادهتر از این حرفها بود: حتی نامش رافراموش کرده بودم.»

الله
هواتو کردم من حیرون تو این روزا هواتو کردم
دلم میخوادت میخوام بیام تو آسمون دورت بگردم
هوایی میشم همون روزا که میبینم هوامو داری
میخوام بدونم تا کی میخوای ببینی و به روم نیاری
دلمو دست تو دادم من دلتنگ احساسی
نمیذاری که تنها شم تو رو من خیلی حساسی
دلمو دست تو دادم دلمو آسمونی کن
همیشه مهربون بودی دوباره مهربونی کن
چه روزا حالمو دیدی چه شبهایی که رسیدی
تو صدای دل تنهای منو شنیدی
تو که دردامو میدونی تو که چشمامو میخونی
بده بازم به دل من یه نشونی
دلمو دست تو دادم من دلتنگ احساسی
نمیذاری که تنها شم تو رو من خیلی حساسی
دلمو دست تو دادم دلمو آسمونی کن
همیشه مهربون بودی دوباره مهربونی کن

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و دل داند و من
خاک من گل شود و گل شکفد از گل من
تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من

یکباره مکش از کف ما زلف دوتا را
لن اقدر فی هجرک صبرا وقرارا

خوش ان روزی که سال سی در آیو
ملاقات من و مولی سر آیو
چیست از این خوبتر در همه آفاق کار
دوست بر دوست رود یار بر یار
