گذر پوست به دباغ خانه میافتد


أَلَا.....آگاه باشید
داشتم قران تلاوت میکردم دوست داشتم بدانم چه ایاتی از قران معنی این ضر ب الامثل را بیان میکند دیدم این ایات ذیل به این معنی خیلی نزدیک هستند وخداوند با این ایات به ما هشدار داده است که بلاخره گذر پوست به دباغ خانه میافتد
إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ
«ما از آنِ خدا هستیم، و به سوی او باز میگردیم.»
إِنَّ إِلَيْنَا إِيَابَهُمْ ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا حِسَابَهُم
در حقیقت، بازگشت آنان به سوی ماست،آنگاه حساب [خواستن از] آنان به عهده ماست.
أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ
هشدار که [همه] کارها به خدا بازمیگردد.
وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ
و [همه] کارها به خدا بازگردانیده میشود.
وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ
وکسانی که ستم کردند بزرودی خواهند دانست به چه جایی بازگشت خواهند کرد
وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ
وفرجام همه کارها از ان خداست
![]()

از مکافات عمل غافل مشو،
گندم از گندم بروید جو ز جو
توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم.روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد اتاق عمل و پیرمردی را نشان دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم.دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید…به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر!بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!!تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر…عفونت از این جا بالاتر نرفته!
لحن و عبارت «برو بالاتر» خاطره بسیار تلخی را در من زنده می كرد خیلی تلخ.دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم.قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل.مردم ایران و تهران بشدت عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند.
عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند و عده ای از خدا بی خبر هم بودند که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود و گندم و جو می فروخت برویم و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم.پدرم هر قیمتی که می گفت همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر… برو بالاتر… !
بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم.چقدر آشنا بود…وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت: بچه پامنار بودم...گندم و جو می فروختم…خیلی سال پیش…قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم…
دیگر تحمل بقیه صحبتهایش را نداشتم.خود را به حیاط بیمارستان رساندم.من باور داشتم که «از مکافات عمل غافل مشو، گندم از گندم بروید جو ز جو»؛اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.
دکتر مرتضی عبدالوهابی استاد آناتومی دانشگاه تهران
خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست
پردهای بر سر صد عیب نَهان میپوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا مُلکِ جهان را به جُوی نفروشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم
حافظ

مردي را بنزد منصور خليفه آوردند که بدگوئي وي کرده بود. منصور از او بازپرسيد. مرد به گفتن حجت خويش آغاز کرد.
منصور گفت: نزد من نيز چرات سخن گفتن همي کني؟ مرد گفت: اي امير، خداوند عزوجل مي فرمايد: «يوم تأتي کل نفس تجادل عن نفسها».
آيا در عين اين که تو با خداوند مجادله هميکني من با تو سخن نگويم؟ سخن وي منصور را از پاسخ عاجز ساخت. وي را ببخشود و فرمان داد جايزه اش دهند.

فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ
پس به نام پروردگار بزرگت تسبیح گوی.
این ایه سه بار در قران بیان شده است اهمیت تسبیح خداوند را بیان میکند





