کتاب اسرار التوحید
الله

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَهُوَ اللَّهُ فِي السَّمَاوَاتِ وَفِي الْأَرْضِ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ وَهُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ ۚ وَهُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ
بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ لَّا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ ۖ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ ذَٰلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ ۖ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَاعْبُدُوهُ ۚ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ
سُبْحَانَهُ وَتَعَالَىٰ عَمَّا يَصِفُونَ
سُبْحَانَهُ وَتَعَالَىٰ عَمَّا يُشْرِكُونَ
سُبْحَانَهُ وَتَعَالَىٰ عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيرً
وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ

خدایا تا ترا دارم هیچگاه احساس تنهایی وناامیدی نمیکنم اگر تمام دنیا مرا ترک کنند تا ترا دارم غمی ندارم چون تو فرمودی لا تحزن ان الله معنا نگران نباشید همیشه با شما هستم رفیق خوبی هستی هیچگاه ما را ترک نمیکنی

![What is the command that God gave to God? [Updated version] Let us begin with a couple of verses.. | VK](https://sun9-28.userapi.com/impf/c852132/v852132762/9c4f/t6P0LVzF2Wo.jpg?size=807x807&quality=96&sign=7d2c37c195676aaadaf29ed12ed0e60e&c_uniq_tag=nyoRBt7UitTH3cYkADgBrf5f7lYMRKLvQyQ_jK7Dt1U&type=album)





.امروز سخن ما پیرامون یكی از گرامی ترین عارفان تاریخ ایران و از عشاق واصل به حق و دوستداشتنی ترین شخصیت های تصوف ایرانی است.شیخ ابوسعید فضل الله بن ابی الخیر محمدبن احمد میهنی، متولد سال ۳۷۵ هجری قمری در ابیورد استان خراسان و متوفی به سال ۴۴۰ هجری در همان ناحیه است.پدرش پیشۀ عطاری داشت و دوستدار اهل تصوف بود و بوسعید در مجالسی كه پدر ترتیب می داد با مبادی تصوف آشنا شد. و بعدها به تكمیل علوم شرعیه و علوم گوناگون مانند ادبیات و فقه و اصول و حدیث پرداخت و سپس به مرو و سرخس سفر كرد و به در خدمت مشایخ بزرگ آن دوران كسب فیض نمود تا عارفی بزرگ و واصل شد و بعدها در خانقاه خود در میهنه و سپس نیشابور، به ارشاد مشغول شد و بر اثر قدرت بیان و ذهن نیرومندی كه لبریز از قوت شاعری نیز بود، محبوبیتی خاص در بین متصوفه و نیز بین مردم عادی پیدا كرد.ابوسعید شاید نخستین كسی باشد كه افكار عارفانه خویش را به كسوت شعر در آورده است و در عهد اسلامی او اولین فردی به شمار می رود كه از شعر برای بیان مقاصد صوفیانه بهره جسته و به قول استاد فقید ـ دكتر ذبیح الله صفا ـ از این حیث او حتی بر نخستین شاعرانی كه نامشان با معارف عرفانی عجین شده، مثل سنایی و عطار، فضل تقدم و سبقت زمانی دارد. اشعار بسیاری به ابوسعید نسبت داده شده كه در اصل تنها بعضی از آن ها از وی می باشد اما به مرور زمان و به علت محبوبیت فراوان ابوسعید، اشعار بسیاری، گاه از شاعرانی گم نام و گاه شاعرانی شهیر، به دیوان رباعیات او راه یافت، با این حال در این كه وی طبع زلال شاعری داشته تردیدی نیست؛ گرچه باید گفت تعدادی از رباعیات منتصب به او از دیگر شاعران است. تا جایی كه در بعضی نسخ دیوان رباعیات ابوسعید، استنساخ شده در دوره صفویه و پس از آن، برخی از رباعیات سعدی، مولانا، حافظ و خواجو به اشتباه وارد كتاب ابوسعید شده است.اما محور كلام ما در سخن امروز و هفته های آتی، تنها معطوف به رباعیات این عارف بزرگ و شوریده سر نیست. بلكه مشی و منش و زندگانی نورانی و درخشان وی است كه به همت نوۀ فاضل و ارجمندش، محمدبن منور بن میهنی در كتاب مستطاب«اسرار التوحید فی مقامات شیخ ابوسعید» ثبت شده و با هزار سال فاصله زمانی، امروز به دست ما رسیده.در این كتاب شیرین و تكان دهنده و زیبا، نوۀ اوسعید، از پدربزرگ عارف و جلیل القدر خویش سخن رانده و البته بدون هیچگونه بزرگ نمایی و مبالغه ای كه بعضاً در برخی كتب اهل تصوف در باب مشایخ صوفیه دیده می شود. محمدبن منوّر، زیباترین تابلوهای زندگانی جد بزرگوار خویش را به تصویر كشیده و این روایات صادقانه از منظر یك شاهد نزدیك، معتبرترین اسناد است در باب ابوسعید ابوالخیر و باورهای صوفیانۀ وی و عرفان عملی او. در این كتاب ما ابوسعید را با همان چهرۀ مهربانش كه در رباعیات او مجسم شده می بینیم: مردی بزرگوار كه در دلش برای همگان جای هست. او مسلمانی معتقد و موحدی راستین است. اما یهود و ترسا را نیز گرامی می دارد و با منكران نیز به بحث می نشیند، شاید كه بتواند هدایتشان كند.بندگی محض ابوسعید و خاكساری عاشقانه اش در برابر معشوق ازلی، در سراسر كتاب، چون دریایی خروشان موج می زند و محور اصلی كتاب همین عشق سرشار این عارف است به ذات حضرت حق.نكتۀ مهم دیگر در باب این كتاب، پرهیز از ترویج رهبانیت و گوشه گیری از خلق است كه از آموزه های عذفان اسلامی ـ ایرانی است و ما در جای خود و در نوشتارهای بعدی مصادیق عینی این تفكر سازنده را مذكور خواهیم كرد.نثر این كتاب بسیار دلكش و شیرین و شیواست و نمونۀ كامل نثر مُرسل در قرن پنجم. جملات وافی به مقصود و شیرین و در جان نشیننده هستند. نه از اصطلاحات دشوار تصوف، كه بیشتر به كار فخر فروشی می آید در این اثر زیبا اثری هست و نه از جملات رنگین اما بی محتوا.ما امروزه بهترین و نیكوترین تصحیح از این كتاب مهم و شیوا و انسان ساز ادب پارسی را مدیون كوشش های بی دریغ و دانشورانۀ دانشمند جلیل القدر معاصر، استاد فقید دكتر ذبیح الله صفا هستیم. دكتر ذبیح الله صفا كه در مقاله ای پیشتر به ذكر بخشی از خدمات شایان و درخشان فرهنگی ـ ادبی این بزرگمرد بی مانند پرداخته ایم، حق مطلب را در مورد كتاب اسرارالتوحید نیز به نیكی ادا كرده اند و چنان اثر منقحی به دامان جامعۀ فرهنگی ایران تقدیم كرده اند كه تالی و نظیری در تصحیح برای آن نمی توان تصور كرد.در پایان نخستین دیدارمان با كتاب اسرارالتوحید، اثر محمدبن منور، یك حكایت دلكش و زیبا از دیدار ابوسعید ابوالخیر با شیخ الرئیس ـ ابن سینا ـ را عیناً نقل می كنیم تا هم عظمت روحی و اندیشه والای این مردان بزرگ ایرانی را بنگریم و هم روحیۀ وحدت و تسامح و تساهل بزرگدان دل و خرد را كه هرگز درصدد نفی یكدیگر برنمی آمده اند؛ نیز توجه شما عزیزان را به نثر ساده و روان محمدبن منور جلب می كنم:«یك روز شیخ ابوسعید قدس الله روحه العزیز در نشابور مجلس میگفت. خواجه بوعلی سینا از در خانقاه شیخ در آمد و ایشان هر دو پیش از این یكدیگر را ندیده بودند؛ اگر چه میان ایشان مكاتبه رفته بود. چون بوعلی از در آمد، شیخ روی به وی كرد و گفت: حكمت دانی آمد، خواجه بوعلی در آمد و بنشست، شیخ با سر سخن رفت و مجلس تمام كرد و در خانه رفت. بو علی در خانه شد و در خانه فراز كردند(= در را بستند) و با یكدیگر سه شبانروز به خلوت سخن گفتند كه كس ندانست و هیچ كس نیز به نزدیك ایشان در نیامد مگر كسی كه اجازت دادند و جز به نماز جماعت بیرون نیامدند. بعد سه شبانروز، خواجه بوعلی سینا برفت.شاگردان او سؤال كردند كه شیخ را چگونه یافتی؟ گفت: هر چه من میدانم، او میبیند و مریدان از شیخ سؤال كردند كه ای شیخ! بوعلی را چگونه یافتی؟ گفت: هر چه ما میبینیم او میداند!»
گفته اند که پدر شیخ ما ، بابوابوالخیر ، سلطان محمود را عظیم دوست داشتی و او را در میهنه سرایی بکرد و بر دو دیوار سقف های آن بنا، نام سلطان محمود و ذکر حشم و خدم و پیلان و مراکب او نقش فرمود. و شیخ کودک بود. پدر را گفت: «مرا درین سرا، یک خانه بنا کن چنانک آن خانه خاصه من باشد و هیچ کس را در آن هیچ تصرف نباشد.» پدر او را خانه ی بنا کرد در بالای سرای، که صومعهی شیخ آن است. چون خانه تمام شد و در گل گرفتند، شیخ فرمود تا بر در و دیوار و سقف آن بنوشتند که «الله الله الله» پدرش گفت: «یا پسر این چیست؟» شیخ گفت:«هر کسی بر دیوار خانه ی خویش نام امیر خویش نویسند.» پدرش را وقت خوش گشت و از آن چه کرده بود پشیمان شد و بفرمود که تا آن همه که نبشته بودند از سرای او دور کردند و از آن ساعت باز در شیخ به چشم دیگر نگریست و دل بر کار شیخ نهاد.
شیخ ما گفت که روزی پیش بلقسم بشر یاسین بودیم، ما را گفت: «ای پسر! خواهی که با خدای سخن گویی؟» گفتیم:« خواهیم، چرا نخواهیم؟» گفت: «هر وقت که در خلوت باشی این گوی و بیش از این مگوی»
بی تو جانا قرار نتوانم کرد
احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زبان شود هر مویی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
روزی درویشی به میهنه رسید و هم چنان با پای افزار پیش شیخ ما آمد و گفت: «ای شیخ بسیار سفر کردم و قدم فرسودم. نه بیاسودم و نه آسودهای را دیدم.» شیخ گفت: «هیچ عجب نیست. سفر تو کردی و مراد خود جستی. اگر تو درین سفر نبودی، و یک دم به ترک خود بگفتی هم تو بیاسودیی و هم دیگران به تو بیاسودندی. زندان مرد، بود مرد است. چون قدم از زندان بیرون نهاد به مراد رسید.»



یا غایت الامال العارفین”.
دعای کمیل نسخۀ همۀ ما نیست، خیلی اصرار نکنید که به آن نزدیک شوید، این را به کمیل گفتند، فقط در گوش او گفتند، چون این نجوای علی با شخص کمیل بود. چون او کمی علی را درک میکرد.

تمثال مبارک سید عبدالکریم کشمیری
جلوه اسداللهی
استاد محمد علی مجاهدی تعریف كردند:
در همان اوائلی كه حضرت آیت الله سید عبدالكریم كشمیری تازه با آقای مجتهدی آشنا شده بودند، آقای مجتهدی به علت سكته مغزی در بیمارستان آیت الله گلپایگانی بستری شدند.
یك روز كه من خدمت آیت الله كشمیری رسیدم فرمودند:
خیلی مایلم به عیادت آقای مجتهدی بروم. اگر فردا وسیلهای باشد به اتفاق به عیادت ایشان میرویم.
روز بعد با ماشین خدمت ایشان رسیدم و با هم به عیادت آقای مجتهدی در بیمارستان رفتیم. وقتی به اتاقی كه آقای مجتهدی در آن بستری بودند وارد شدیم آقای كشمیری روی صندلی در كنار آقای مجتهدی نشستند و من روی یك صندلی كه در پایین تخت قرار داشت نشستم و همینطور سر به زیر نشسته بودم
جهت شفای آقای مجتهدی متوسل به حضرت اباعبدالله الحسین (علیهالسلام) شده و تصمیم گرفتم 391 مرتبه به عدد كلمه شافی ذكر « یا شافی » را بگویم ولی برای اینكه كسی متوجه نشود ذكر را قلباً شروع كردم.
اما هنوز چند مرتبهای بیشتر آنرا تكرار نكرده بودم كه آقای مجتهدی به آقای كشمیری فرمودند:
آقاجان؛ آقای مجاهدی به جهت شفای ما ذكر یا شافی را گرفتهاند. سپس به من فرمودند:
آقا جان ما شفا گرفتیم دیگر ادامه ندهید و خودتان را ناراحت نكنید از شما بسیار ممنون میباشم
و اجازه ندادند من ذكر را تمام كنم.
چون آقا چند هفته بستری بودند و كسی نبود صورتشان را اصلاح كند موهای سر و صورتشان یك حالت پریشانی بخود گرفته و ابهت و جلالت عجیبی به ایشان بخشیده بود در همین احوال كه روی صندلی نشسته بودم یكمرتبه دیدم یك تغییر قیافه عجیبی كه توأم با هیبت و هیمنه و سلطنت بود در ایشان پیدا شد و من از این حالت تكان خوردم ولی علت آنرا نمیدانستم!!
سه مرتبه این حالت رخ داد! اما در هر مرتبه با شدت بیشتر! در این هنگام ناگهان آقای كشمیری به من فرمودند: آقای مجاهدی برویم و بعد از خداحافظی با آقای مجتهدی آنجا را ترك كردیم.
از اتاق كه بیرون آمدیم متوجه شدم آقای كشمیری منقلب میباشند؟! وقتی از ایشان علت آن را پرسیدم فرمودند:
امروز دچار اشتباه بزرگی شدم، نباید این كار را میكردم.
عرض كردم چه اشتباهی؟!
فرمودند:
قبل از اینكه شما به منزل بیایید تا با هم به عیادت آقای مجتهدی برویم قلباً به حضرت مولا امیرالمؤمنین (علیهالسلام) عرض كردم یا مولا شما اسدالله (شیر خدا) هستید و من دوست دارم شیر خدا را ببینم. اگر جعفر آقا را دوست دارید و مورد عنایت شماست ایشان یك جلوه اسدالله پیدا كنند تا آن جلوه را ببینم.
وقتی خدمت ایشان رسیدیم این حرفی كه به مولا عرض كرده بودم از ذهنم عبور كرد، در همین حین یكمرتبه دیدم چهره ایشان تغییر كرده و مثل یك شیر شدند و به من نگاه میكنند.
نزدیك بود روح از بدنم خارج شود كه ناگهان آقای مجتهدی لبخندی زده و به حالت اول برگشتند.
با خود گفتم سید؛ چرا این قدر زود تحت تأثیر قرار گرفته و شاید اشتباه كرده باشی! به محض اینكه این فكر از خاطرم گذشت باز ایشان تغییر حالت داده و همان جلوه را به خود گرفتند و بعد از اندكی دو مرتبه به حالت عادی بازگشتند!
با خودگفتم عبدالكریم نترس، اینها خیالات است كه مجدداً در مرتبه سوم باز آن جلوه را با شدت بیشتر بخود گرفته و به طرف من آمدند، من كه بشدت ترسیدم تكان خورده و به عقب آمدم كه ایشان باز به حالت عادی برگشتند گویا در این سه مرتبه آقای مجتهدی میخواستند بگویند:
آقای كشمیری، مردان خدا را نباید امتحان كرد .
و به همین دلیل از اینكه ایشان را مورد امتحان قرار دادم سخت پشیمان میباشم.
آیت الله كشمیری پس از رحل اقامت در شهر مقدس قم تا زمانی كه از سلامت جسمانی برخوردار بودند هر روز خدمت حضرت آقای مجتهدی میرفتند و در محضر ایشان مینشستند و دائماً درباره آقای مجتهدی به دوستان نزدیك و نزدیكان میفرمودند:
جعفر آقا و ما ادراك ما جعفر آقا
و همچنین میفرمودند:
اگر كسی از من بپرسد در ایران چه كردی؟ (ایشان اهل عراق بود با تهدید صدام ملعون فراری شد ) با مباهات میگویم جعفر آقای مجتهدی را دیدم.

تمثال مبارک شیخ جعفر مجتهدی
