نیایش صبح جمعه

 

 

ما هو دعاء قنوت الوتر في رمضان | مجلة البرونزية

 

الهی ربی سیدی مولای (( وَاَنْتَ الْغافِرُ وَاَنَا الْمُسیئُ،)) وهل یرحم المسی الا الغافر 

در نیایش صبح جمعه که دعای یستشیر میخواندم  شکر وسپاس میگویم مولایم خدای کعبه را که در سحر روز جمعه به گناهکار بودن خودم اعتراف کردم ودست به دامن مولایی شدم که غفار است اعتراف کردن به گناه در مقابل پادشاه هستی شهامت میخواهد اینکه به گناه خود در مقابل قاضی هستی اعتراف کنی خیلی دل وجرئت میخواهد اعتراف به گناه یعنی اینکه من جرئت جسارت  ونافرمانی را داشته ام خدایا هم ترا میشناسم وهم  میدانم پاسخ نافرمانی ها را خیلی شدید میدهی ((وَبَاْسُک شَدیدٌ،..))  وهم میدانم که عفو تو بسیار زیاد است لذا اعتراف مثل یک شمشیر دو لبه است که یک کودک دارد با ان بازی میکند باید ببینیم مولایمان ما را با رحمت خویش مورد عفو قرار میدهد یا انتقام نافرمانی را از ما میگیرد این امری مبهم است اعتراف به گناه همیشه جلب رحمت الهی را در پی ندارد لذا خودمان را رسوا نکنییم گناهانمان را مستور نگه داریم تا ببینیم خداوند ستار در قیامت ما را خوار وذلیل ورسوا میکند یا همه ان گناهان را یا ستاریت خویش میپوشاند وما را در نزد خلائق رسوا نمیکند 

الهی ربی سیدی مولای (( وَاَنْتَ الْغافِرُ وَاَنَا الْمُسیئُ،)) وهل یرحم المسی الا الغافر 

((خدایا سروم مولای من پرودگار من تو امرزنده ومن گناهکارم ایا غیر ازاین است که به غفاریت خود به یک گناهکار رحم کنی ؟؟؟؟))

 

 

مهر بر لب زده خون مي‌خورم و خاموشم من که از آتش دل چون خم مي در جوشم
تو مرا بين که در اين کار به جان مي‌کوشم قصد جان است طمع در لب جانان کردن
هندوي زلف بتي حلقه کند در گوشم من کي آزاد شوم از غم دل چون هر دم
اين قدر هست که گه گه قدحي مي نوشم حاش لله که نيم معتقد طاعت خويش
فيض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم هست اميدم که عليرغم عدو روز جزا
من چرا ملک جهان را به جوي نفروشم پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
پرده‌اي بر سر صد عيب نهان مي‌پوشم خرقه پوشي من از غايت دين داري نيست
چه کنم گر سخن پير مغان ننيوشم من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم گر از اين دست زند مطرب مجلس ره عشق

معانی ابیات غزل (۳۲۶)

 

۱) هرچند از سوز وگداز درونی دل غمزده به مانند خُمره شراب در حال هیجان و غلیانم، (با اینهمه) مُهرِ خاموشی بر لب زده و خون دل می خورم و حرفی بر زبان نمی آورم .

۲) امید بوسه از لب محبوب (شیرین) داشتن به منزله خودکشی است. بنگر که چگونه (فرهادوار) در کشتن خود از دل و جان کوشش می کنم .

۳) من کی از بند غم دل رهایی می یابم که هر لحظه زلف سیاه زیبارویی مرا اسیر و بنده وار حلقه به گوش خود می سازد .

۴) الف: معاذالله که به طاعت و بندگی خود اعتقاد داشته باشم، همین قدر بگویم که گاهگاهی پیاله یی از شراب می نوشم .

ب: معاذالله که به طاعت و بندگی کامل خود اعتقاد داشته باشم چرا که فقط گاهگاهی (نه بطور دائم) پیاله یی از شراب می نوشم .

۵) امیدوارم که روز رستاخیز و پاداش، با همه ناپسندیِ دشمن، برکت بخشش الهی بار هیچ گناهی را بر دوشم باقی نگذارد .

۶) پدرم (آدم) باغ بهشت را به دو دانه گندم بفروخت. من (فرزند آدم) چرا این باغ دنیا را به جوی نفروشم .

۷) خرقه پوشیدن من به سبب تظاهر به دینداری نیست. بر روی صدها عیب درونی خود پرده پوشی می کنم .

۸) الف ـ من که مایلم همیشه از شراب صاف شده خُم بنوشم اگر سخنان پیرمغان را به گوش دل ننشانم چه می توانم کرد ؟

ب ـ من که همیشه مایلم از شراب صاف شده خم بنوشم اگر سخنان پیر مغان را (که همان اثر شراب مروّق را دارد) به گوش نسپارم چه می توانم کرد .

۹) اگر مطرب مجلس به همین نحو (که مشغول زدن است) آهنگ عاشقانه بنوازد، به هنگام سماع و دست افشانی، شعر حافظ، هوش از سر من خواهد ربود .

 

شرح ابیات غزل (۳۲۶)

 

اوحـــــــدی :

دست عشقـت قــدحی داد و ببرد از هـوشم

خُــمِ مــی گو سرِ خود گیر که من در جوشم

انــدرین شـــهر دلم بسته گندمـگونی ست

ورنـه صــد شــهر چنین را به جـوی بِفروشم

*

خواجو کرمانی :

می درم جــامه و از مــدعیّـان می پوشـم

می خــورم جامی و زهــری به گـمان می نـوشم

*

 

به ظنّ قوی حافظ تحت تأثیر غزل اوحدی به سرودن این غزل پرداخته و مطلع غزل خود را بسیار زیباتر از او ساخته است .

۱- حافظ در بیت نخست می گوید هرچند در دلم آتشی از غم برپاست که مرا به هیجان و غلیان درآورده است معذلک همانطور که سَرِ خمِّ مـی را که در حال استحاله و جوش است با خشت و گل پوشانیده و بسته اند من هم مُهرِ سکوت بر لب زده و درحالی که خون دل می خورم دَم برنمی آورم و به این طریق شاعر خود را به خُمّ مــی تشبیه می کند . ایهام این بیت می تواند بازگو کننده پاره یی اعمال و رفتار ناشایست شاه شجاع باشد که این غزل در زمان او سروده شده است .

۲- شاعر در بیت دوم به صورت غیر مستقیم به داستان شیرین و فرهاد گوشه چشمی دارد و میگوید با اینکه آرزوی بوسه محبوب به منزله خودکشی است من در این راه از دل و جان کوشش نموده و دست برنمی دارم. به همین سبب در بعض نسخ به جای کلمه جانان کلمۀ شیرین آمده است .

۳- از آنجایی که سابقاً در گوش غلامان و بندگان حلقه یی برسم و عنوان فَردِ مطیع می کرده اند، شاعر حلقه زلف سیاه محبوب خود را در نظر گرفته و می گوید این حلقه زلف، مرا حلقه به گوش به خود کرده است .

۴- شاعر در بیت چهارم ایهامی لطیف دارد . مفاد ظاهر کلام اینکه : می گوید من به خدا پناه میبرم و به طاعت و بندگی خود اعتقاد و دلگرمی ندارم چرا که گهگاهی مرتکب گناه نوشیدن شراب می شوم لیکن در باطن منظور شاعر این است که من به خدا پناه می برم و به بندگی و طاعت خود از آن سبب اعتقاد ندارم که به جای شُرب دائم، فقط گاهگاهی شراب می نوشم. در واقع شاعر نوشیدن شراب را یک نوع عبادت می داند که در انجام آن کاهلی کرده بنابراین آنطور که باید و شاید طاعت و عبادت الهی را به جا نیاورده است!!

۵- شاعر پس از ذکر مطلب لطیف بالا بلافاصله خود را به عفو الهی مستظهر دانسته و اظهار امیدواری می کند که انشاء الله روز حساب همه گناهان او (خوردن گاهگاه شراب یا نخوردن مداوم شراب) را می بخشاید .

۶- حافظ مضمون شعر اوحدی را به نحو جامع تری بازگو کرده و تلمیحی دارد به آیه ۲۱ و ۲۳ سورۀ اعراف :

(۲۱) فد لیمها لغرور ………(۲۳) قالَ اَهبطُوا بَعضُکُم لِبَعض

(۲۱) پس به دروغ آن ها را راهنمایی کرد پس چشیدند از آن درخت …

(۲۳) گفت فرو شوید از بهشت …

که یادآور گندم خوردن حضرت آدم ابوالبشر علی رغم ممنوعیّت آن و بیرون راندن آن ها از بهشت می باشد .

شاعر می خواهد بگوید آن که آدم و پدر من بود باغ بهشت را به خاطر خوردن دو دانه گندم از دست داد پس من که فرزند همان آدمم چرا همه نعمت های این باغ دنیا را به جوی نفروشم و به آن پشت پا نزنم .

۷- حافظ در این بیت نفرت همیشگی خود را از خرقه و خرقه پوشان ابراز داشته و خطاب به خود می گوید که این خرقه پوشیدن من یک نوع تظاهری است به مردم فریبی و ظاهر سازی تا عیوب پنهانی خود را در زیر آن از چشم مردم مخفی نگاهدارم .

۸- شاعر در این بیت اشاره به راوُقِ خُم دارد. در فرهنگ دهخدا، راوُق را معرّب کلمه راوُکِ گرفته شده از پارسی می داند که به معنای پالونه شراب یعنی پارچه یی که با آن شراب را صاف می کنند می باشد و اضافه می کند که پس از آنکه شراب را از خم در کیسه پارچه یی ریختند آن را بر روی ظرفی که پر از ذرّات ذغال چوب بید است نگه می دارند. شراب پالونه شده از کیسه بر روی ذرّات ذغال ریخته و ذرّآت ذغال رنگ قرمز تند و کدورت های ریز آن را به خود جلب می کند و از زیر آن در ظرف نهایی شراب زلال بی رنگ یا کم رنگ و فاقد موّاد سمّی که باعث دردسر می شود جمع آوری می شود. باید دانست در داروسازی یکی از عوامل صاف کردن و زدودن مواد رنگی از مایعات همین ذغال چوب است و ذغال حیوانی یعنی ذغال حاصله از سوختن و گداختن استخوان هم پالاینده دیگری است و معلوم می شود که تصفیه با ذغال نباتی پیش از آن که در اروپا در رشته داروسازی معمول گردد در ایران در رشته شراب سازی معمول و متداول بوده و بهترین نوع ذغال نباتی برای تصفیه شراب آن است که از چوب بید تهیه شده باشد. باید دانست در عربی این کلمه به صورت راووق به معنای ظرفی که کارش صاف کردن چیزی است (سماق پالون ـ صافی ـ ترش پالون) به کار می برند .

۹- در این بیت حافظ به گیرایی و اشتهار اشعار خویش که آن را به هنگام سماع توسط مطرب ها خوانده می شده اشاره یی دارد .

 

من می نه ز بهر تنگدستی نخورم یا از غم رسوائی و... - گیتی شو

 

 

دست از طلب ندارم تا کامِ من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید

بنمای رخ که خَلقی والِه شَوَند و حیران

بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

از حسرتِ دهانش آمد به تنگ جانم

خود کامِ تنگدستان کی زان دهن برآید

گویند ذکرِ خیرش در خیلِ عشقبازان

هر جا که نامِ حافظ در انجمن برآید

 

 

 

کاش..

کاش....................

khengoolestan_daftar_sheer_nima_yoshij_kashki_saate_baraxs

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

ﮐﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻝ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺸﮑﺴﺖ
ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺭﻭﯼ ﻫﺮ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ
ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ
ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﻝ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪگی
ﺗﺎ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻗﺎﺏ ﺑﻨﺪﮔﯽ
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ
ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ
ﺭﺩ ﭘﺎﯼ ﮐﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮد

ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ
ﻻﺍﻗﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ
ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻣﯿﭽﺮﺧﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ
ﺑﺮﺗﻨﻢ ﻣﯿﺸﺪ ﮔﺸﺎﺩ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﻫﻦ
ﺁﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ، ﮐﻮﺩﮐﯽ ، ﺳﺮﻣﺸﻖ ﺁﺏ
ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺍﺏ
ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯽ
ﺩﻝ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ
ﻋﻤﺮ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺧﻮﺏ ﻭ ﺑﺪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ
ﺣﯿﻒ ﻫﺮﮔﺰ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

 

عکس پروفایل جدید نیما یوشیج | عکس نوشته نیما یوشیج | شعر نیمایی - ویکی ناب

کاش تا دل می گرفت و می شکست - عکس ویسگون

متن سنگ قبر

متن سنگ قبر


"حافظ"

بر سر تربت ما چون گذری همتی خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

متن سنگ قبر
"سهراب سپهری"

به سراغ من اگر می آیید
نرم وآهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

متن سنگ قبر
"کوروش کبیر"

ای انسان هر که باشی واز هر جا که بیایی
میدانم خواهی آمد
من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم
بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر

متن سنگ قبر
"پروین اعتصامی"
آنکه خاک سیه اش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است

متن سنگ قبر
"علی شریعتی"
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند
هر دم سکوت مرگبارم را


متن سنگ قبر
"نیوتن"
طبیعت وقوانین طبیعت در تاریکی نهان بود
خدا گفت بگذار تا نیوتن بیاید......
وهمه روشن شد

متن سنگ قبر
"خسرو شکیبایی"
در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
عشق پیدا شدوآتش به همه عالم زد

متن سنگ قبر
"وینستون چرچیل"
من برای ملاقات با خالقم آماده ام
اما اینکه خالقم برای عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چیز دیگریست

متن سنگ قبر
"اسکندر مقدونی"
اکنون گور او را بس است
آنکه جهان او را کافی نبود...

واما اگر من بمیرم وصیت میکنم روی سنگ قبرم بنویسند

انا لله وانا الیه راجعون

"وفدت على الكريم بغير زاد

من الحسنات والقلب السليم

وحمل الزاد أقبح كل شيء

إذا كان الوفود على الكريم"

چیست از این خوبتر در همه آفاق کار

دوست بر دوست رفت یار بر یار

خدایا در دنیا همیشه دوست داشتم بر دوستی چون تو مهمان شده ام ببینم چگونه با ما برخورد میکنی ؟؟؟

آمدن امیرالمومنین علیه السلام کنار جنازه سلمان

ویدیوهای مربوط به اپیزودهای ۴۵-۴۱، اشو، بخش دوم | پادکست فارسی چنل‌بی

شعری منتسب به حضرت علی(ع)

که هنگام دفن پیکر سلمان فارسی بر کفن او نوشتند:

وَفَدْتُ عَلَی الْکَریمِ بِغَیْرِ زادٍ

مِنَ الْحَسَناتِ وَ الْقَلْبِ السَّلیمِ
وَ حَمْلُ الزّادِ اَقْبَحُ کُلِّ شَیْءٍ

اِذَا کَانَ الْوُفُودُ عَلَی الْکَریمِ

عکس قبر سلمان فارسی

اصبغ بن نباته مي گويد: همين که سلمان از دنيا رفت و هنوز ما جنازه ي او را از قبرستان برنداشته بوديم، ناگهان مردي را سوار بر استر ديديم که خيلي غمگين بود.از استر پياده شد و بر ما سلام کرد و ما جواب سلام او را داديم، گفت: «در مورد غسل و نماز وکفن و دفن جنازه ي سلمان، جديت و شتاب کنيد.» ما او را کمک کرديم، او براي حنوط و کفن و دفن، کافو آورده بود. به دستور او آب آورديم، او جنازه ي سلمان را غسل داد وکفن کرد و نماز بر جنازه خوانديم و جنازه را دفن نموديم.

آن مرد، اميرمؤمنان علي عليه السلام بود که خودش لحد قبر سلمان را چيد و قبر را پوشانيد. حضرت علی (علیه السلام) در آخر کار با دست خود بر روی قبر سلمان شعر زیر را نوشتند:

وَفَدْتُ عَلَی الْکَریمِ بِغَیْرِ زادٍ مِنَ الْحَسَناتِ وَ الْقَلْبِ السَّلیمِ


وَ حَمْلُ الزّادِ اَقْبَحُ کُلِّ شَیْءٍ اِذَا کَانَ الْوُفُودُ عَلَی الْکَریمِ

ترجمه: بدون هیچ زاد و توشه ای از حسنات و قلب سلیم بر شخص کریمی وارد شدم

و در پیشگاه کریم بردن زاد و توشه زشت ترین کار است !

آنگاه سوار بر استر شد که برود، در همين موقع به دامنش چسبيدم و گفتم: «اي اميرمؤمنان! چه کسي خبر درگذشت سلمان را به تو داد و چگونه (به اين زودي از مدينه) به اينجا آمدي، با اين که فاصله ي راه طولاني است؟ » فرمود:« اي اصبغ! از تو پيمان مي گيرم که در صورت آگاهي از اين ماجرا تا زنده هستم به کسي نگويي.» گفتم: « اي اميرمؤمنان! من قبل از تو مي ميرم.» فرمود:« نه ، عمرت طولاني مي گردد. « گفتم: بسيار خوب، پيمان مي بندم تا زنده هستي به کسي نگويم.»

فرمود:« اي اصبغ! من هم اکنون در کوفه نماز خواندم و از مسجد به سوي خانه بازگشتم. در خانه خوابيدم، در عالم خواب شخصي نزد من آمد و گفت: «سلمان از دنيا رفت.» بي درنگ برخاستم و سوار بر استرم شدم و آنچه براي تجهيز ميت لازم است باخود برداشتم و به سوي مدائن آمدم. خداوند اين راه دور را برايم نزديک کرد و اکنون اينجا هستم. رسول خداصلي الله عليه و آله مرا از اين ماجرا آگاه کرده بود.

اصبغ مي گويد: ديگر علي عليه السلام را نديدم، نفهميدم به آسمان رفت يا به زمين و سپس به کوفه آمدم .صداي اذان مسجد را شنيدم، به مسجد رفتيم، ديديم اميرمؤمنان علي عليه السلام به نماز جماعت ايستاده است. اين بود سرگذشت عجيب آمدن امام علي عليه السلام کنار جنازه ي سلمان.

بحارالانوار،ج22، ص380

راز فریاد آیت‌الله بهجت (ره) هنگام سلام نماز

فریادهای آقای بهجت (ره) هنگام سلام نماز برای من سئوال شده بود،

گفتم اگر ندانم چرا فریاد می‌کشد دیگر برای نماز به قم نميروم .

« تهران زندگی می‌کردم ، کارم در زمینه کامپیوتر بود، روزی از تلویزیون یکی از نمازهایی را که آیت‌الله بهجت (ره) می‌خواندند را دیدم و لذت بردم .

تصمیم گرفتم به قم بروم و نماز جماعتم را به امامت آیت‌الله بهجت (ره) بخوانم، همین کار را هم کردم ، به قم رفتم ، دیدم بله همان نماز باشکوهی که در تلویزیون دیدم در قم اقامه می‌شود ، نمازهای پشت آقا بسیار برایم شیرین و لذت بخش بود، برنامه‌ام را طوری تنظیم کردم که هر روز صبح بروم قم و نماز صبحم را به امامت آقای بهجت بخوانم و به تهران برگردم .

یک سال کارم همین شده بود، هر روز صبح می‌رفتم قم نماز می‌خواندم و برمی‌گشتم، در این زمان شیطان هم بیکار ننشسته بود، هر روز مرا وسوسه می‌کرد که چرا از کار و زندگی می‌زنی و به قم می‌روی ؟ خوب همین نماز را در تهران بخوان و . . .

کم کم نسبت به فریادهای آیت‌الله بهجت (ره) هنگام سلام دادن آخر نماز حساس شده بودم ، آخه چرا آقا فریاد می‌کشه ؟ چرا داد می‌زنه ؟ چرا با درد سلام می‌ده ؟ حساسیتم طوری شده بود که خودم قبل از سلام‌های آقا سلام می‌دادم .

به خودم گفتم من اگر نفهمم چرا آقا موقع سلام آخر نماز فریاد می‌کشه دیگه نمیام قم نماز بخونم، همون تهران می‌خونم ، این هفته هفته آخرمه . . .

یک روز آومدم و رفتم دم درب منزل آقا، در زدم، گفتم باید بپرسم دلیل این فریادهای بلند چیه، رفتم دیدم آقا میهمان داشتند، گوشه اتاق نشستم و در افکار خودم غوطه‌ور شدم، تو ذهن خودم با آقا حرف می‌زدم، آقا اگر بهم نگی میرم هان ! آقا دیگه نمیام پشتت نماز بخونم هان ! تو همین افکار بودم که آیت‌الله بهجت انگار حرفامو شنیده باشه سر بلند کرد و به من خیره شد، به خودم لرزیدم ، یعنی آقا فهمیده من چی می‌گفتم ؟ من که تو دلم گفتم، بلند حرفی نزدم، چطور شنید ؟

سرم را پایین انداختم و آرام از مجلس خارج شدم و به تهران برگشتم، در راه دائما با خودم می‌گفتم آقا چطور حرف‌های من را شنید؟ در همین افکار بودم تا اینکه شب شد و خوابیدم، در خواب دیدم پشت آیت‌الله بهجت (ره) ایستادم و در صف اول نماز می‌خوانم، متعجب شدم ، در بیداری اصلا نمی‌توانستم به چند صف جلو برسم چه برسد به اینکه برم صف اول !

خوشحال بودم و پشت آقا نماز می‌خواندم ، یک دفعه تعجب کردم، دیدم در جلوی آقا، روبروی محراب یک دربی باز است به یک باغ بزرگ و آباد، آخه این در رو کی باز کردند؟ اصلا قم چنین باغ بزرگی نداره ، تعجب کردم ، باغ سر سبز و پر از میوه‌ای بود ، خدای من این باغ کجا بوده ؟ در همین افکار بودم که به سلام آخر نماز رسیدیم ، در انتهای نماز و هنگام سلام نماز درب باغ محکم بسته شد، یک لحظه از خواب پریدم .
یعنی من خواب بودم ؟ آقا جواب سئوال من رو در خواب دادند، پس راز این فریاد بلند آقا هنگام سلام نماز درد دل کندن از آن باغ آباد و بازگشت به زمین خاکی بود ؟ به دلیل این درد آقا فریاد می‌کشید ، من جواب سئوالم رو گرفته بودم و پس از آن سه سال دیگر عاشقانه هر روز صبح برای نماز به قم می‌رفتم و سپس به تهران بازمی‌گشتم تا آقا رحلت کردند . »

این مطالب خاطرات یکی از نمازگزاران حضرت آیت‌الله العظمی بهجت (ره) بود که توسط پسر این مرجع تقلید فقید در مراسم سالگرد حضرت آیت‌الله بهجت (ره) در مسجد صاحب الزمان (عج) ورامین بازگو شد

کتاب مثنوی طاقدیس

 

كتابخانه الكترونيك تك كتاب

بنده اخیرا کتابی راجع به شیخ رجبعلی خیاط با عنوان کیمیای سعادت خواندم که برایم بسیار جالب بود و به من کمک کرد تا بتوانم بیشتر به یاد خداوند متعال باشم و نسبت به ترک گناه و نزدیک شدن به پروردگار یکتا مشتاق تر از گذشته شوم. تا اینکه اخیرا کتابی را با عنوان عارف سازی و معرفت سوزی، نوشته منصور کیانی مطالعه نمودم که در آن شخص رجبعلی خیاط و مکاشفات او را به کلی رد کرده و از وی به عناوینی مثل کاهن، رمال، عرّاف و ساحر نام برده و تصدیق این شخص را کفر خوانده و کسانی را که چنین مقاماتی را باور می کنند، ساده لوح نامیده بودند و به نظر می رسید شخص نویسنده به دلیل نامعلوم با منحرف کردن و برداشتهای سطحی و بچه گانه از مطالب کتاب کیمیای سعادت و کتب دیگری که در مورد شیخ رجبعلی خیاط به چاپ رسیده با لحن مسخره آمیزی اقدام به انکار نموده و این مسائل را از یک خیاط ساده و کلاس درس نرفته، غیر قابل باور دانسته و لازمه رسیدن به این مقامات را اول عالم بودن دانسته نه پرهیزکاری، تقوای الهی و پیروی از سیره ائمه اطهار(علیها السلام). حضرتعالی مرحوم رجبعلی خیاط را به چه عنوان قبول دارید؟ یک عارف وارسته یا رمال، ساحر و کاهن؟ خواهشمندم نظر مبارک را درمورد شخص رجبعلی خیاط و کلا افرادی که شبیه به ایشان هستند را بیان فرمایید.

1 پاسخ

پاسخ ها

م

2        

ندم

«رجبعلی خیاط»
حدود چهل و پنج سال از مرگ «رجبعلی نکوگویان» معروف به «رجبعلی خیاط» گذشت. امروزه بسیاری از افراد دلیل معروفیت و محبوبیت ایشان در عصر خود را نمی‌دانند اما«محمد محمدی ری‌شهری» در کتاب «تندیس اخلاص» و «کیمیای محبت»درباره ایشان آورده است..
عبد صالح خدا «رجبعلی نکوگویان» در سال 1262 هجری شمسی در تهران دیده به جهان گشود. پدرش مشهدی باقر یک پیشه‌ور ساده بود وهنگامی که 12 ساله بود پدرش از دنیا رفت و او را که از نعمت خواهر و برادر تنی بی‌بهره بود تنها گذاشت.
از جناب شیخ نقل شده است که احسان و اطعام یک ولی خدا توسط پدرش زمینه ولادت او گردید.
خانه شیخ خانه‌ای خشتی و ساده بود که از پدرش به ارث برده بود و در مولوی کوچه سیاها (شهید منتظری) قرار داشت که تا آخر عمر در آنجا می‌زیست و امروز به نام حسینیه جناب شیخ رجبعلی معروف شده است. لباس شیخ بسیار ساده و تمیز بود نوع لباسی که او می‌پوشید نیمه روحانی بود چیزی شبیه لباده روحانیون بر تن می‌کرد عرقچین بر سر می‌گذاشت و عبا بر دوش می‌گرفت او در لباس پوشیدن هم قصد قربت داشت غذایش بیشتر از طعام‌های ساده مثل سیب زمینی و فرنی بود.بر سر سفره دو زانو می‌نشست و به طور خمیده غذا می‌خورد و گاهی هم بشقاب را به دست می‌گرفت و همیشه غذا را با اشت‌های کامل می‌خورد.
کار شیخ یکی از شغل‌های پسندیده در اسلام است و شغل لقمان حکیم است که پیامبر خدا فرمود کار مردان نیک خیاطی است (میزان الحمه ج 4 ص 1620 _ 1182 _ 5478) بنا بر همین شغل به شیخ رجبعلی خیاط معروف شد.
ایشان در تعبد طریقه سیر و سلوک جناب شیخ با مسلک مدعیان طریقت تفاوت اصولی داشت او هیچ یک از فرقه‌های تصوف را قبول نداشت گاهی می‌فرمود: کربلا بودم دیدم طایفه‌ای می‌آیند شیطان مهار شخصی را که در جلو آنها حرکت می‌کرد در دست داشت پرسیدم: اینها کیستند؟ گفتند: .... ایشان طریقت، شریعت و حقیقت را با هم داشتند و مانند دراویش پشت پا به شریعت نمی‌زدند. ترجیع بند زندگی‌اش کار برای خدا بود و راه و سیر و سلوک را در چهار چیز می‌دانست:
1_ گدایی در خانه خدا
2_ توسل به ائمه هدی علیهم‌السلام
3_ احسان به خلق
4_ کسب اخلاق الهی
جناب شیخ بسیار مهربان، خوش‌‌رو، خوش اخلاق، متین و مؤدب بود همیشه دو زانو می‌نشست به پشتی تکیه نمی‌کرد کمی دور از پشتی می‌نشست خیلی آرامش داشت اغلب خنده‌رو بود به ندرت عصبانی می‌شد. انتظار فرج یکی از ویژگی‌های بارز او بود و ارادت ویژه‌ای به حضرت ولی عصر (ارواحنا له الفداء) داشت و منتظر واقعی آن حضرت بود. می‌فرمود اغلب ما اظهار می‌کنیم که امام زمان (عج) را از خود بیشتر دوست می‌داریم و حال آنکه بیشتر برای خود کار می‌کنیم تا برای ایشان.
ایشان در مورد منتظر واقعی می‌فرمود: پینه دوزی در شهر ری به نام امامعلی آذری زبان که عیال و اولادی نداشت و مسکن او هم ظاهرا در همان دکانش بود حالات فوق‌العاده‌ای داشت و خواسته‌ای جز فرج آقا نداشت. وصیت کرد او را در پای کوه بی‌بی ‌شهربانو در حوالی شهر ری دفن کنند هر وقت به قبر ایشان توجه کردم حضرت صاحب‌ (ع) را در آنجا دیدم.
ایشان به اشعار عرفانی و اخلاقی بسیار علاقه‌مند بود بیشتر وقت‌ها مواعظ خود را با اشعاری از مثنوی طاقدیس ملااحمد نراقی زینت می‌دهد او عاشق و شیفته حافظ بود اشعار مرحوم فیض کاشانی را می‌خواند طوری که صدای ایشان با حالات عرفانی شان در و دیوار را به وجد می‌آورد.
جناب شیخ هرچند از دانستنی‌های رسمی حوزه و دانشگاه بی‌بهره بود ولی در عالم معنا محضر بزرگان علم و معرفت کسانی همچون عالم بزرگوار آیت‌الله قاضی، مرحوم آیت‌الله محمد‌علی شاه‌آبادی و مرحوم آیت‌الله میرزا جمال اصفهانی و، آیت‌الله میلانی آیت‌الله بروجردی، آیت‌الله کوهستانی را درک کرده بود.
نقطه عطف و راز جهش در زندگی شیخ ماجرایی است تکان دهنده، عبرت‌انگیز و آموزنده شبیه داستان حضرت یوسف و ابن سیرین که همان توحید تجربی است. فقیه عالیقدر حضرت آیت‌الله سیدمحمد هادی میلانی (ره) به این داستان اشاره نموده از قول شیخ: که در ایام جوانی دختری رعنا و زیبا از بستگان دلباخته من شد و سرانجام در خانه‌ای خلوت مرا به دام انداخت، با خود گفتم رجبعلی خدا تو را خیلی امتحان کرده بیا و یک بار ت خدا را امتحان کن و از این جرام آماده و لذت بخش به خاطر خدا صرف‌نظر کن و سپس عرضه داشتم خدایا! من این گناه را به خاطر تو ترک می‌کنم تو هم مرا برای خودت تربیت کن. همین کف نفس و پرهیز از گناه موجب بصیرت و بینایی او گردید چنانکه خود فرمود: روزی از چهار راه مولوی و از مسیر خیابان سیروس به چهارراه گلوبندک رفتم و برگشتم، فقط یک‌چهره آدم دیدم.
ایشان می‌فرمود: مراقب دل‌هایتان باشید، غیر خدا را در آن راه ندهید تا ببینید آنچه را دیگران نمی‌بینند بشنوید آنچه را دیگران نمی‌شوند.
در جای دیگر اشاره دارد: اگر چشم برای خدا کار کندمی شود عین‌الله اگر گوش برای خدا کار کند می‌شود اذن الله، اگر دست برای خدا کار کند می‌شود یدالله تا می‌رسد به قلب انسان که اگر برای خدا باشد می‌شود عرش‌الله.
جانب شیخ چنان در خدا غرق بود که وجود او را خدا مسخر کرده بود غیر از او نمی‌دید و هرچه می‌دید خدا می‌دید اول و آخر کلامش خدا بود و در نتیجه شدت محبت به خدا و اهل بیت علیهم السلام حجابی میان او و خدا و اهل بیت نبود و به تمام عوالم راه داشت، با ارواح در برزخ از آغاز خلقت تاکنون صحبت می‌کرد آنچه را هر کس در دوران عمر خود طی کرده بود به محض اراده می‌دید و نشانه‌های آن را می‌گفت و آنچه را اراده می‌کرد و اجازه می‌دادند آشکار می‌کرد.
از مرحوم مقدس که از واعظان به حق و اهل تقوا و تقدس بود درباره صحت حدیث پیامبر اکرم (ص) پرسیدند که فرموداگر نبود شیطان برگرد دلهای آدمیان هر آینه انسانها ملکوت را می‌دیدند (میزان الحکمه ج 10 ص 4988 _ 3390 _ 16945) پاسخ دادند: آری سوال کردم: شما ملکوت آسمانها و زمین را می‌بینید؟ پاسخ دادند: خیر _ ولی شیخ رجبعلی خیاط می‌بیند که نمونه‌های بسیاری از ایشان در کتاب کیمیای محبت نقل شده است.
او از تاثیر نفس و قدرت سازندگی بالایی در تربیت جانهای مستعد برخوردار بود یکی از شاگردانش نقل می‌کند روزی من و شیخ همراه مرحوم آیت‌الله شاه آبادی در میدان تجریش می‌رفتیم. شخصی به ما رسید و از آیت‌الله پرسید: شما درست می‌گوئید یا این آقا؟ (اشاره به شیخ). آیت‌الله فرمود: من درس می‌دهم و دیگران یاد می‌گیرند ایشان انسان می‌سازد و تحویل می‌دهد.
تاثیر کلام و رمز اصلی سازندگی شیخ در عمل به حدیث حضرت امیرالمومنین (ع) است که در این باره می‌فرماید: هر کس خود را پیشوای مردم سازد باید قبل از آموزش مردم به خود بپردازد و قبل از آنکه دیگران را با گفتار ادب کند به رفتار خود را تربیت نماید همین گونه بود که او لحظه‌ای از خدا غافل نبود.
همیشه می‌فرمود: هر سوزنی برای غیر خدا زدم به دستم فرو رفت.
محورهای اصلی سخنانش توحید، اخلاص، محبت به خدا، حضور دائم، انس با خداف خدمت به خلق، توسل به اهل بیت، انتظار فرج و پرهیز از محبت دنیا، خودخواهی و هوای نفس.
او سخنانش همانند قرآن دلنشین بود، سفارش شیخ در آفت زدایی دل از محبت خدا کسب معرفت شهودی که تا حاصل نشود انسان عاشق به کمال مطلق نی‌رسد و لازمه تحصیل معرفت شهودی ترک محبت دنیاست. شخص دنیا‌طلب و هوسران هرگز به آمال و آرزوهای خود نمی‌رسد و هیچوقت قلب و دل او قرار پیدا نمی‌کند تا صاحبش در آن جای گیرد وقتی حضرت عیسی (ع) به معراج می‌رفت به آسمان چهارم رسید خطاب رسید او را تفتیش کنید یک سوزن به یقه حضرت مشاهده کردند، خطاب رسید چون به این سوزن علاقه داشته همانجا او را متوقف سازید والا او را تا آسمان هفتم هم بالا می‌بردند.
پس از گم شدن حضرت یوسف (ع)، حضرت یعقوب (ع) خیلی محزون بود و سالها با خدا مناجات و اظهار عشق و محبت می‌کرد، خطاب رسید در یک آه تو یوسفت بود کنایه از اینکه باید محبت او را از دلت بیرون کنی.
یکی از شاگردان مرحوم شیخ نقل می‌کند که آن بزرگ‌مرد همواره به گدایی درب‌خانه خدا سفارش می‌کرد و می‌فرمود: شبی یکساعت دعا بخوانید اگر حال دعا نداشتید باز هم خلوت با خدا را ترک نکنید.
ادعیه‌ای که معمولا از سوی شیخ سفارش می‌شد دعای عدلیه، دعای توسل و دعای یستشیر بود و دیگر مناجات حضرت امیر (ع) در مسجد کوفه که با ذکر (مولای یامولای) همراه است مناجات‌های پانزده گانه حضرت سجاد ع، رانیز فراوان توصیه می‌کرد و می‌فرمود: هر یک از این پانزده دعا، یک خاصیت دارد . مثلا مناجات‌‌ تائبین محبت دنیا را کم می‌کند . مرحوم شیخ یکی از خواص تلاوت صبحگاهی سوره صافات وتلاوت شبانگاهی سوره حشر را دست یافتن به صفای باطن می‌دانست و برای سوره واقعه اثر فراوانی قایل بود.
از دستورهای شیخ برای مداوت براذکار اینهاست:
1- برای افزایش قدرت انسان در غلبه بر نفس ذکر: یا دایم یا قایم
2- برای دوستی خداوند متعال در دل: هزار صلوات تا چهل شب
3- برای سرکوبی نفس: هر روز سیزده مرتبه ذکر: اللهم لک‌الحمد و الیک المشتکی و انت المستعان.
4- برای چیرگی بر نفس: مداومت بر ذکر لاحول ‌و لاقوه‌الا‌بالله العلی‌العظیم
5- ذکر: یا غنی یاکریم دویست‌ بار بعد از نماز بسیار مؤثر است.
علاوه بر اینها قرائت روزانه زیارت عاشورا را مورد تاکید شیخ بود که خود آن را ترک نمی‌کرد .
جناب شیخ به ذکر: یا زکی‌الطاهر من کل افت بقدسه سفارش می‌کرد جناب شیخ در برابر درخواست مکرر یاران برای تشرف به محضر مقدس آقا امام زمان عج، سفارش‌های خاصی فرموده که از آنجمله می‌توان به مورد زیر اشاره کرد: شبی یکصد بار آیه کریمه رب‌ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرجا صدق واجعل لی من لدنک سلطانا نصیرا تا چهل شب.
پای سخنان شیخ:
1- ای انسان خودت را بشناس و با او باش و رفاقت کن ، ملکوت و ملائکه‌ دوستان تواند.
2- اگر ما به قدر ترسیدن از یک عقرب از عقاب خدا، بترسیم همه کارهای عالم درست می‌شود.
3- حدکمال انسان این است که به خدا برسد یعنی مظهر او بشود.
4- خدا به قدری مهربان است که گویا فقط همین یک بنده را دارد. که دایم به او می‌گوید این کار را بکن و آن کار را مکن تادرست شوی.
5- با خدا انسی داشتم التماس کردم، سرخلقت را به من بفرمایید، خطاب آمد احسان، احسان به خلق بعد از بندگی ما.
6- به سادات احترام بگذارید آنان را در هر مرتبه‌ و منزلی که هستند گرامی بدارید.
7- میزان ارزش اعمال، میزان محبت به خداست.
8- تقوی منزلتی دارد، مرتبه نازله آن انجام واجبات و ترک محرمات.
9- مرتبه عالیه تقوی پرهیز کردن از غیر خداست.
10- رسیدگی به فقرا انسان را عاشق خدا می‌کند.
11- مردم را به خدا دعوت کنید نه به خود.
12- آنچه پس از انجام فرائض حال بندگی را درانسان ایجاد می‌کند نیکی به مردم است.
13- هیچ چیز مثل عمل به احکام برای ترقی وتعالی بشر مؤثر نیست.
14- تو برای خداباش، خدا و ملائکه‌اش برای تو خواهند بود.
15- به مردم رسیدگی کنید تا خدا به شما رسیدگی کند.
16- اهل بیت را خرج گرفتاری‌های زندگی و دنیایتان نکنید، آنها چراغ راه شما در طریق توحیدی و خداشناسی هستند.
17- تاثیر روزی حلال و حرام آن قدر زیاد است که ممکن است حلال‌زاده بخورد و مثل حرامزاده شود یا حرامزاده بخورد و حلال‌زاده شود.
18- اگر کسی برای خدا کار کند چشم دلش باز می‌شود.
استاد به مدارج رفیع از سلوک و معرفت رسیده است. نمونه‌ای والا از عارفان است که در پرتو ایات و روایات توانسته‌اند تابشی از باطن را به تماشا بنشینند، راهی که امثال شیخ پیموده‌اند با آنچه باطل صفتان صوفی‌نما و درویشان دکان دار از آن گذشته‌اند فرسنگ‌ها فاصله دارند.
درنگ در زوایای زندگی شیخ روشنگر این حقیقت است که وی با ریاضت ودرویشی به این مقام و منزلت نایل نشده و در تعلیمات خود نیز هرگز به این امور سفارش نکرده، بلکه آنچه او را بدین جایگاه رسانده و منزلت بخشیده است مداومت وی بر سرکوبی نفس و پایداری در برابر خواهش‌ها و آرزوهای دور و دست‌نیافتنی بشراست، آرزوهایی که هر چه بیشتر برآورده شود گسترده‌ای افزون‌تر را می‌طلبد.
شیخ رجبعلی نکوگویان (خیاط) بعد از سال‌ها خدمت در مکتب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم‌السلام بعد از گذشت 79 بهار از زندگی پربرکتش دراین دنیای فانی سرانجام در روز 22 شهریور یکهزار و سیصد و چهل هجری شمسی در تهران دیده فروبست و به خاطره‌ها پیوست.
جهت کسب اطلاعات بیشتر پیرامون این عارف فرهیخته توصیه می شود به کتاب «کیمیای محبت،یادنامه مرحوم شیخ رجبعلی خیاط نکوگویان - ره،مولف : حجت الاسلام محمدی ری شهری ،انتشارات دارالحدیث » مراجعه نمائید .

 

 

نظر سه عارف درباره ی مولوی

اقتباس شده از « کتاب "کیمیای محبت": یادنامه ی شیخ رجبعلی خیاط»

نوشته ی محمدی ری شهری

1-نظر شیخ رجبعلی خیاط در باره ی مولوی

جناب شیخ حافظ را از اولیای خدا می دانست واز جایگاه رفیع او در برزخ خبر می داد، ولی در مورد مولوی حرف داشت و می فرمود:
«او در برزخ گرفتار است.»
یکی از شاگردان شیخ از او نقل می کند که فرمود:
«خواستم کتاب مثنوی را بخوانم، در عالم معنا شخصی را در جلو و دیگری را در پشت سر خود دیدم که یکی به دیگری می گفت: "نگذارید بخوابد". باشنیدن این سخن پیش خود فکر کردم که چرا هنگام قرائت قرآن نمی گویند: نگذارید بخوابد؟! [آخر بعضی ساده لوحان کتاب مثنوی معنوی از مولوی را قرآن عجم می دانند و صد حیف و صد افسوس که چنین تعصبی را روی قرآن (البته قرآن منزل) ندارند. مولوی جاهل که البته علوم رسمی را از بر بود و از روی ضعف اعتقادی (نظر علامه جعفری درباره ی مولوی) مرید و عاشق شمس گشته بود- از روی نادانی- در باره ی کتاب خود، مثنوی، چنین می گوید:

مثنوی هست قرآن مدل هادی بعضی و بعضی را مضل

جالب است که مولوی به کسی که ازاو می پرسید چرا به کتابت قرآن می گویی و حداقل آن را تفسیر قرآن نمی نامی، فحش ناموسی می دهد و حتی کسی که سهوا به مثنوی پشت کرده است بر او می تازد. برای اطلاعات کامل به مقدمه ی استاد حامد رحمت کاشانی موجود است مراجعه فرمایید.] از این رو کتاب را کنار گذاشتم.»
 

2-  نظر آیت الله بروجردی و مولوی

شبیه این مکاشفه برای فقیه عالی قدر مرجع تقلید بزرگوار حضرت آیت الله بروجردی – رضوان الله تعالی علیه – اتفاق افتاده است.
حضرت آیت الله صافی گلپایگانی، یکی از مراجع تقلید معاصر، در دیداری که در بهمن ماه سال 1377 هجری شمسی از مرکز تحقیقات موسسه ی فرهنگی دارالحدیث در قم داشتند، در پاسخ به سوال نگارنده ی این سطور(نویسنده ی کتاب) در این باره فرمودند: از آیت الله بروجردی شنیدم که فرمودند:
«در ایامی که در بروجرد بودم، گاه الهاماتی از غیب داشتم، یک وقت مشغول مطالعه ی کتاب مثنوی (مولوی) بودم که ناگاه صدایی شنیدم که: این شخص راه را گم کرده است، به محض شنیدن این سخن،کتاب را بستم و زمین گذاشتم و پس از آن دیگر مطالعه نکردم، همان وقت کتاب«عدّه الداعی» کنارم بود مشغول مطالعه ی آن شدم.» (این مکاشفه را حضرت آیت الله حاج آقا موسی شبیری زنجانی نیز از قول افراد بسیاری از آیت الله بروجردی، برای نگارنده نقل کرده اند.)
نگارنده از آیت الله صافی پرسید: بعضی از ایشان نقل کرده اند که فرموده:«پس از شنیدن آن صدا، برای اطمینان خاطر از این که الهام غیبی است،از خانه بیرون آمدم و به کوچه نگاه کردم هیچ کس در کوچه نبود.»

3- نظرملا احمد نراقی و مولوی

فقیه و عارف و شاعر نامدار مرحوم ملا احمد نراقی در مثنوی طاقدیس،جناب مولوی را از نظر عملی مورد انتقاد قرار داده است،آن جا که می گوید:

عقل،این است ای رفیق معنوی هین بگو این با جناب مولوی
مولوی،گیرم که فهمد نیک و زشت راه دوزخ داند و راه بهشت
چون کند؟بیچاره نفسش سرکش است افکند خود را، اگر چه آتش است
این روا،آن ناروا، داند درست لیک پایش در عمل لنگ است و سست
فقه و حکمت خواند،جهلش کم نشد عالم و دانا شد وآدم نشد!
علم چِبوَد؟فهم راه نیک و بد عقل چِبوَد؟اختیار نفس خود
چون نداری نفس خود در اختیار ز امتیاز نیک و بد،او ا چه کار؟
کِی کند دانستن سِر کنگبین دفع صفرا،ای نگار نازنین؟!
گر شناسی خوب،حلوایِ شِکر کِی شود کام تو شیرین، ای پسر؟!

طبع شعر
 جناب شیخ  رجبعلی به اشعار عرفانی و اخلاقی بسیار علاقه‌مند بود. بیشتر وقت ها مواعظ شیخ آمیخته با اشعار آموزنده بود و در این ارتباط به شعرهای حافظ و مثنوی طاقدیس خیلی اهمیت می‌داد و هنگامی که اشعار آنان خوانده می‌شد می‌گریست. به مثنوی طاقدیس خیلی علاقه داشت، و می‌فرمود: « اگر در همه شهر یک کتاب طاقدیس ملااحمد نراقی بود، هر چه داشتم می‌دادم و آن کتاب را می‌خریدم. »
دکترابوالحسن شیخ، که سال ها از نزدیک با جناب شیخ آشنایی داشته میگوید: شیخ، حافظ شناس خوبی بود و اشعار حافظ را خوب تفسیر می‌کرد. شیخ در مورد حافظ می فرمود:
« حافظ از جنبه معنوی واقعاً کوتاهی و فروگذار نکرده، و آن چه که لازمه بیان حقایق معنوی و ذوقیات عرفانی بوده در شعر او هست. »
شیخ به حافظ بیش از دیگر شاعران ارادت می‌ورزید و اشعار او را به زبان می‌آورد و حتی اگر می‌خواست کسی را تنبیه کند و یا هشدار دهد شعر حافظ می‌خواند.

كتابخانه الكترونيك تك كتاب

عنوان کتاب :                مثنوی طاقدیس 
مولف :                        ملااحمد نراقی 
 

 

خلاصه کتاب:
یکی از نظیره‌گویی‌های مثنوی معنوی،مثنوی طاقدیس،اثر ملا احمد نراقی و از آثار مربوط به دوره بازگشت ادبی است. این اثر به وزن و شیوهء مثنوی معنوی سروده شده و دارای 56 داستان و 65101 بیت است.
این منظومه گهربار، شامل مواعظ عارفانه و روحانى، آمیخته به لطایف و ظرایف ادبى است . سراینده خوش ذوق و فاضل این مثنوى بلند، توانسته است بسیارى از احکام و اوامر الهى و فصل‎هایى از مبانى اصول و فروع دین مبین اسلام را با زبان شعر و ذوق در هم آمیزد و بر ملاحت و حلاوت مفاهیم دینى بیفزاید.

این مثنوى عرفانى، به جهات فراوانى، شبیه و دنباله ‏روى مثنوى معنوى، اثر مولانا جلال الدین رومى است. مرحوم نراقى به شیوه مثنوى مولوى، با نقل حکایات و نکته‏ هاى لطیف اخلاقى و عرفانى، بر آن است که خواننده خود را هر چه بیشتر با معارف دینى و معرفت‎هاى معنوى آشنا سازد.
نراقى، طاقدیس را در چهار «صفه» ترتیب داده است و به همان شیوه مثنوى معنوى، هیچ ترتیب و ترتبى در مباحث و صفه‏ هاى آن رعایت نکرده است.

مثنوی طاقدیس: به همراه منتخبی از غزلیات عالم ربانی حاج‌ملااحمد فاضل نراقی

مثنوی طاقدیس | شماره کالا : 22934759

ملا احمد نراقی »

مثنوی طاقدیس

 

 

بخش ۱: ای رفیقان بشنوید این داستان

بخش ۲: می زدندی فاش بی اندازه تر

بخش ۳ - حدیث قدسی:من تقرب الی شبراً تقربت ذراعا و من تقرب ذراعا تقربت باعا: هرکه نزدیک من آید یک ذراع

بخش ۴ - بیان بقیه قصه طوطی و شاه: چونکه شه را بود با طوطی نظر

بخش ۵ - به جزیره فرستادن شاه طوطی را: یک جزیره بود در اقلیم شاه

بخش ۶ - در بیان عهد و پیمان گرفتن شاه از طوطی: گفت از هجرانت اکنون آیه ها

بخش ۷ - نصیحت شاه برای طوطی: گرچه از من می شوی اکنون جدا

بخش ۸ - حدیث:من مات ولم یعرف امام زمانه فقد مات میتة الجاهلیه: پیر نبود آنکه مویش شد سفید

بخش ۹ - عهد و میثاق شاه با طوطی: گفت شه باشد مرا عهد دیگر

بخش ۱۰ - امر الهی به ملائکه به سجده ی حضرت آدم و معنی عبودیت و وظیفه ی آن: چونکه آدم را خداوند مجید

بخش ۱۱ - تمرد شیطان از سجده آدم: من همه نور و ضیاء آن تیره رو

بخش ۱۲ - داستان گرگ و خر و مذمت حرص و طمع: یک خری افتاد و پای آن شکست

بخش ۱۳ - مناجات با قاضی الحاجات: ای خدا من رهروی ام ناتوان

بخش ۱۴ - رجوع به داستان گرگ و خر و ذلت عاقبت طمع کاری: ناگهان گرگی ز گرد ره رسید

بخش ۱۵ - قصه ی کودک و ذلت طماع از طمع: کودکی را بود نانی با عسل

بخش ۱۶ - بقیه ی قصه گرگ و خر: خر لگد زد بر دهان و بر سرش

بخش ۱۷ - بیان بقیه ی تمرد شیطان از امر حق تعالی و مردود شدن آن: همچو آن دیو رجیم کشتنی

بخش ۱۸ - قرار گرفتن دل در جانب چپ: سینه ات را روشنی بینی ز راست

بخش ۱۹ - بیان مکر و عداوت شیطان به فرزندان آدم: چون ز ترک سجده آن دیو رجیم

بخش ۲۰ - اشاره به حدیث شریف موتوا قبل ان تموتوا: دل ازین دیوار خاکی کن جدا

بخش ۲۱ - نداهای جان پس از جدایی از تن: گر نبودی پنبه اندر گوش تو

بخش ۲۲ - راه وصول به مقصد: ای برادر این ره بازار نیست

بخش ۲۳ - بیان اینکه اینها همه طلسم است و هرکه آن را بشکند به مقصد می رسد: هان چه مردان بشکن این محکم طلسم

بخش ۲۴ - بیان نکوهش دنیا و مذمت اهل دنیا: سوی دنیا بنگر و احوال آن

بخش ۲۵ - بیان در رنج سلاطین و حکام: روز و شب مشغول پاس خویشتن

بخش ۲۶ - در بیان حال و ابتلای ارباب جاه و مکنت: داد خواهانش گرفته راهها

بخش ۲۷ - رنج و محنت اهل زرع و تجارت و ثروت: دیگری در کار زرع است و شیار

بخش ۲۸ - ادامه ی داستان طوطی و شاه و رفتن به جزیره: باز گردم بر سر آن داستان

بخش ۲۹ - گرفتار شدن پادشاه به دست زنگیان: پادشاهی بود در مغرب زمین

بخش ۳۰ - تتمه حال پادشاه و زنگیان: از قضا فوجی ز زنگ تیره روی

بخش ۳۱ - حکایت آدم آبی و سیاحت او در روی زمین: بالله ار بشناسی ایشان را درست

بخش ۳۲ - امر سیم که آدم آبی بیان کرد از بیوفایی دنیا: دیده ی آغاز بین بر کنده باد

بخش ۳۳ - اهل و عیال، فرزند طماع یا دشمنان دوست نما: آنچه خواهد بر تو فرزند و زنت

بخش ۳۴ - دنباله داستان شاه و گرفتاری او به دست زنگیان: زنگیان را چون تصور کرده شاه

بخش ۳۵ - حکایت: بد یکی طرار از اهل دوان

بخش ۳۶ - در بیان آنکه جمیع آفات و آلام از خودبینی می باشد: دوزخی دان این خودی را ای رفیق

بخش ۳۷ - پندار و خودبینی موری که پر درآورده: گفت اینست آنچه گویند آفتاب

بخش ۳۸ - منازعه ی جسم و جان و میل به عالم علوی و سفلی: جان علوی پر زند برهم همی

بخش ۳۹ - حکایت در سیر و سلوک بسوی حق: آن یکی را داد سلطان عزیز

بخش ۴۰ - در بیان اینکه مکث در دنیا بر هرکس محال است: هان نپنداری که چون آید بسر

بخش ۴۱ - در بیان آنکه چون سفر را نهایت نیست لازم می آید سبکبار و چالاک بود: نیست راحت تا سفر آید به سر

بخش ۴۲ - بیان اینکه به جهت امتحان دیدنیها پوشیده می شود: کاندران رادان همه گمره شدند

بخش ۴۳ - حکایت خلیفه با طاوس یمانی: آن خلیفه می شدی اندر حرم

بخش ۴۴ - مناجات به درگاه قاضی الحاجات: ای خدا از خود دو چشمم کور کن

بخش ۴۵ - در بیان اشتیاق به تشرف سرّمن رأی و استمداد از امام عصر ع: ناقه راند روز و شب با صد شعف

بخش ۴۶ - بقیه داستان طوطی و شاه: با دل شاد این زمان ای نیکخو

بخش ۴۷ - گرد آمدن اطفال به دور فخر کاینات ص: آن شنیدستی که شاهنشاه دین

بخش ۴۸ - طلب کردن حسنین شتر از جد بزرگوار در روز عید: اینچنین آمد حدیث از راویان

بخش ۴۹ - در بیان اینکه پیغمبر از پدر مهربانتر است: شغل او تحصیل آب و نان تو

بخش ۵۰ - در توسل جستن به فخر کاینات حضرت خاتم انبیاء ص: یا رسول الله یا غوث الامم

بخش ۵۱ - تتمه حدیث روز عید و حضرات حسنین: الغرض گفتند آن شهزادگان

بخش ۵۲ - در بیان حدیث لولاک لما خلقت الافلاک: هم فرستد درد و هم درمان دهد

بخش ۵۳ - داستان سید انبیاء ص با کودکان عرب: این صحابه جملگی در مسجدند

بخش ۵۴ - خریدن خاتم انبیاء ص خود را به گردکان: هان و هان ما را از این طفلان بخر

بخش ۵۵ - مرد عارفی که شنید مکالمه ی زن را با شوهر: عارفی می رفت روزی در رهی

بخش ۵۶ - شرح حدیث قدسی کنت کنزاً مخفیاً فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف: خواست تا گردد عیان و آشکار

بخش ۵۷ - تتمه حکایت مرد عارف با زن خود: گفت آن عارف که با من گفت باز

بخش ۵۸ - در بیان اشاره به حدیث نیة المؤمن خیر من عمله: زان سبب فرمود آن شاه اجل

بخش ۵۹ - حکایت عارفی که شب به گدایی و دریوزه رفت: بود در شهری یکی مرد خدای

بخش ۶۰ - حکایت سمنون محب که بلا طلبید و طاقت نیاورد و از پا درآمد: برد سمنون محب را شور عشق

بخش ۶۱ - رجوع به حکایت عارف خانه نشین با زن خود: روزه را شبها به آب افطار کرد

بخش ۶۲ - جواب زن به شوهر خود: زن جوابش داد کای مرد خدا

بخش ۶۳ - جواب دادن مرد عارف زن خود را: گفت زن را مرد عارف در جواب

بخش ۶۴ - حکایت آمدن عرب شترسوار به شهر ری و سؤال اهل شهراز او و احوال کاروان آن عرب: آن عرب آمد به سوی شهر ری

بخش ۶۵ - تتمه جواب مرد عارف زن را: گو به زن آخر چه گفت آن مؤتمن

بخش ۶۶ - جواب دادن زن مرد را: گفت آن زن ای قرین دیرباز

بخش ۶۷ - حکایت آن شکم پرست پرخور که از قرآن کلوا و اشربوا را آموخته بود: آن یکی پرسید از پرخواره ای

بخش ۶۸ - در بیان مذمت و نکوهش فلاسفه: آن یکی گردیده محو فلسفه

بخش ۶۹ - در بیان رفتن شیطان به در خانه ی فرعون: خانه ی فرعون را شیطان شبی

بخش ۷۰ - در نکوهش صوفیان این زمان و نارسا بودن افعال با اقوالشان: هیچ دانی چیست صوفی مشربی

بخش ۷۱ - حکایت آن شخص که مرید صوفیان شد و به واسطه اعمال آنها نادم گردید: ساده مردی بود از اهل سداد

بخش ۷۲ - در نکوهش فقهای بی عمل: وان دگر خود را فقیه شهر خواند

بخش ۷۳ - تتمه حکایت مرد عارف و زن خود: گفت عارف در جواب جفت خویش

بخش ۷۴ - در بیان گفتگوی شخصی با شترمرغ: ماند حیران اندر آن صحرا فرید

بخش ۷۵ - حکایت آن صوفی که در حال وجد خود را بر امردی افکند: صوفیان را حلقه ای در ذکر بود

بخش ۷۶ - در بیان آمدن مرد عارف به تحصیل زاد: مرد و زن را چون سخن اینجا رسید

بخش ۷۷ - خوردن لقمان میوه ی تلخ را از دست خواجه ی خود: بود لقمان نیکبختی را رفیق

بخش ۷۸ - در بیان قطع شدن دست عارف در آن شب: کدخدای خانه دادش یک دو نان

بخش ۷۹ - حکایت عاشقی که معشوق او را از بام افکند: بر لب بامی یکی عاشق نشست

بخش ۸۰ - در بیان شناختن شخصی آن مرد عارف را: بانگ زد کی رو سیاهان عنود

بخش ۸۱ - تتمه احوال سید انبیا با کودکان عرب: تا بگویم باقی احوال شاه

بخش ۸۲ - حکایت مدرسی که به جهت حضور شخصی که او را عالم تصور کرد درس نگفت: جمله شاگردانش اندر حاشیه

بخش ۸۳ - بقیه حکایت آن جاهل در مجلس درس شیخ کامل: گفت چون شرع شریف استی کنون

بخش ۸۴ - اشاره به حدیث انماالمرء مخبو تحت لسانه: زین سبب فرمود شاه انس و جان

بخش ۸۵ - در بیان اینکه وهم از حسد شیطان است و اشاره به قل الروح من امر ربی: کیست آن شهزاده روح پاک تو

بخش ۸۶ - در بیان حدیث من عرف نفسه فقد عرف ربه: گفت زین ره لؤلؤ این نه صدف

بخش ۸۷ - در بیان کل مامیز تموه با رهامکم فهو مخلوق مثلکم و مردود الیکم: علم تو جانا بجز تصویر نیست

بخش ۸۸ - در مذمت تقلید و نکوهش ارباب آن: جهل باشد علم تقلید ای عمو

بخش ۸۹ - در بیان حدیث العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان: عقل می دانی چه باشد ای پسر

بخش ۹۰ - در بیان اینکه وهم از حزب شیطان است: مخلصی از این مراحل باز جوی

بخش ۹۱ - در بیان اهریمن نفس: خود شود شیطان چه شیطان ای امان

بخش ۹۲ - در بیان راه تسخیر شیطان حصار دل را: خاصه وهمی کان ز جنس آتش است

بخش ۹۳ - در تفسیر آیه مبارکه و من یعش عن ذکرالرحمن الی آخر: یاد حق بربندد از آن خانه رخت

بخش ۹۴ - در بیان نوحه گری و ماتم داری بدن از مفارقت روح و حسرت بعدالموت: ای رفیقان چون سخن اینجا رسید

بخش ۹۵ - مناجات به درگاه قاضی الحاجات: ای خدا ای ناامیدان را امید

بخش ۹۶ - حکایت عبدالمطلب با ابرهه که قصد خراب کردن کعبه کرد: ابرهه آن صاحب پیل سفید

بخش ۹۷ - تتمه حکایت عبدالمطلب با ابرهه: هیچش از این خانه غم در دل نبود

بخش ۹۸ - تضرع به درگاه بی نیاز چاره ساز: ای خدا بنگر به این بار گران

بخش ۹۹ - تتمه حکایت ابرهه و استغاثه به ولی عصر ع: الغرض آن پیل برجا ایستاد

بخش ۱۰۰ - تتمه داستان طوطی و شاه: خورد چون طوطی فریب زاغ شوم

بخش ۱۰۱ - حکایت شخصی که به چاه رفت و در ته چاه اژدها دید: سخت ماند داستانت ای عمو

بخش ۱۰۲ - در بیان عسل خاک آلوده در وسط چاه و مشغول شدن به آن: انگبینی از دهانشان ریخته

بخش ۱۰۳ - حکایت زبون شدن پلنگ در دست آدمیزاد: آن شنیدستی پلنگی شیرگیر

بخش ۱۰۴ - مناجات به درگاه قاضی الحاجات: ای خدا ای چاره ی بیچارگان

بخش ۱۰۵ - حکایت یکی از آشنایان این زمان و محبان صوری: آشنایی بود ما را در جهان

بخش ۱۰۶: روزگاری از سخن لب دوختم

بخش ۱۰۷ - در صفت عشق و کیفیت آن: عشق نارالله باشد موصده

بخش ۱۰۸ - حکایت زلیخا و ملاقات او یوسف علیه السلام را: چون زلیخا شد اسیر بند عشق

بخش ۱۰۹ - در بیان منع کردن مجنون فصاد را که نشتر به بدن لیلی می رسد: از قضا مجنون ز تب شد ناتوان

بخش ۱۱۰ - در بیان گردیدن مجنون گرد سگ کوی لیلی: هر سگی در کوی او دارد گذار

بخش ۱۱۱ - حکایت شوریده ای که به کلیسای نصاری رفت: بود یک شوریده در شهر هری

بخش ۱۱۲ - در بیان آنکه نزد عاقل هرچه هست علامت توحید است و معنی بی نشانی خدا چیست: آنکه او باشد نشان خویشتن

بخش ۱۱۳ - تتمه حکایت آن مرد شوریده حال: چون به آنجا آمد آن بی نام و ننگ

بخش ۱۱۴ - در بیان حکایت میرفندرسکی و کفار روم و فرنگ: آن شنیدستی که میرفندرسک

بخش ۱۱۵ - اتمام اذان مرحوم میرقدس سره و احرام بستن به نماز: آمد از بام و به گنبد پا نهاد

بخش ۱۱۶ - رجوع به تتمه حکایت مرد شوریده ی هروی و اهل کلیسا: پیش آن شوریده افتادند خاک

بخش ۱۱۷ - مطلع شدن شیخ فقیه از عمل و قول آن شوریده: گفت با وی از پس صد اعتذار

بخش ۱۱۸ - در بیان طریق تحصیل علم و معرفت و رسیدن به اجتهاد و یقین: هر رهی رفتن ندارد پای مزد

بخش ۱۱۹ - بیان حدیث الطرق الی الله بعدد انفاس الخلایق: چشم جمله بر یکی از هر طرف

بخش ۱۲۰ - در مناجات با قاضی الحاجات و استغاثه به آستان امام عصر ع: ای خدا ای رهنمای گمرهان

بخش ۱۲۱ - رجوع به تتمه حکایت زلیخا و حضرت یوسف: آن زلیخا بود در این گفتگو

بخش ۱۲۲ - اشاره به حدیث قدسی که فرمود دل دوستان خود را از طینت ابراهیم و موسی و عیسی و محمد ص آفریده ام: جان ابراهیم و موسای کلیم

بخش ۱۲۳ - حکایت شعیب پیغمبر و گریه کردن او: گریه کرد از بس شعیب تاجدار

بخش ۱۲۴ - اشاره به قول شاه اولیا در دعای کمیل:فهبنی یا الهی و سیدی و مولای صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک: صبر گیرم آورم در آتشت

بخش ۱۲۵ - گفتن شعیب که گریه ام از شوق جنت و ترس جهنم نیست: گریه هایم نی ز شوق جنت است

بخش ۱۲۶ - سؤال شخصی از امام صادق ع شرح بهشت را و جواب آن حضرت: آن یکی پرسید از سلطان دین

بخش ۱۲۷ - خواهش بنده ی مقرب خلوت جلال و مشاهده ی انوار جمال: روشن است این ای قلم بگذار باز

بخش ۱۲۸ - سبب تعلق روح قدسی به بدن و مجاورت غضب و شهوت: در ملک چون قدرت رفتن ندید

بخش ۱۲۹ - امیر معزول که شغل ابریق داری مبرز پیش گرفت: آن یکی می بود در شهری امیر

بخش ۱۳۰ - رجوع به حدیث بنده ی مقرب: گفت یا رب یا رب ای دریای جود

بخش ۱۳۱ - در بیان طلبیدن پروردگار بنده مقرب خود را به خلوت دارالنور و اشاره به آیه ی مبارکه سبحان الذی اسری بعبده لیلا من المسجد الحرام الی المسجد الاقصی: نافه ها و حله ها از نور پاک

بخش ۱۳۲ - حکایت جوانی که پدرش او را زن داد و گریختن داماد شب زفاف: کرد داماد آن نیای مهربان

بخش ۱۳۳ - بقیه حکایت حضرت شعیب: گفت حق چون گریه ات از غم سرشت

بخش ۱۳۴ - جواب حق سبحانه و تعالی با حضرت شعیب ع: چون شنید این از شعیب آمد خطاب

بخش ۱۳۵ - «سبوح قدوس رب الملائکة والروح» گفتن جبرئیل و بیهوش شدن ابراهیم خلیل: جمله را از بهر حق قربان نمود

بخش ۱۳۶ - رجوع به تتمه حکایت خلیل الرحمن: چونکه گفتند این سخن را قدسیان

بخش ۱۳۷ - شاه اولیا که فرمود الهی ما عبدتک خوفاً من نارک: طاعت من نی ز شوق جنت است

بخش ۱۳۸ - حکایت بشر حافی و توبه او بر دست حضرت امام موسی کاظم ع: قبله هفتم به راهی می گذشت

بخش ۱۳۹ - حکایت دهقان و کشت او: لیک می باید زمین از شوره پاک

بخش ۱۴۰ - مکالمه حضرت موسی ع با آن پیر گبر و ایمان آوردن گبر: دید موسی کافری اندر رهی

بخش ۱۴۱ - اثبات قدرت و ثبوت معاد جسمانی و رفع شبهه از منکرین معاد: چون شنید آن مرد عارف این سخن

بخش ۱۴۲ - رجوع به تتمه حکایت بشر حافی: چون قبولش کرد آن سلطان راد

بخش ۱۴۳ - در بیان حسنات الابرار سیئات المقربین: از برای اهل قرب بارگاه

بخش ۱۴۴ - رجوع به باقی داستان حضرت خلیل الرحمن: حق تعالی گفت با روح الامین

بخش ۱۴۵ - بیان حدیث اکثر اهل الجنة البلها: اکثراً اهل بهشتند ابلهان

بخش ۱۴۶ - رجوع به بقیه حکایت ابراهیم خلیل الرحمن علیه السلام: کو همه در راه یار ایثار کرد

بخش ۱۴۷ - در بیان آرزوی کفار بازگشتن را به دنیای ظلمت سرای: کاخ سلطان چون سیاستگه بود

بخش ۱۴۸ - در بیان فناء فی الله والتسلیم الی الله: این فنای بنده در مولا بود

بخش ۱۴۹ - توضیح معنی فناء فی الله و اقسام آن: این نه معنی فنا فی الله بود

بخش ۱۵۰ - علت اینکه زحل چرا روزها دیده نمی شود: همچو اختر روز کاندر آسمان

بخش ۱۵۱ - مناجات و تضرع به درگاه حضرت قاضی الحاجات: ای خدا ای هم تو پیدا هم نهان

بخش ۱۵۲ - تحقیق در بیان فناء فی الله و اشاره بطریق وصول الی الله: این فنا نبود مقام هرکسی

بخش ۱۵۳ - در بیان آیه ی الله نورالسموات والارض و اشاره به مقام ولایت امیرمؤمنان: هیچ می دانی چه باشد نیستی

بخش ۱۵۴ - حکایت ماه که دنباله خورشید را گرفته: آن یکی با ماه آمد در جدال

بخش ۱۵۵ - در تضرع و تذلل و مناجات به درگاه حضرت حق تعالی: ای خدا ای نوربخش هر ظلم

بخش ۱۵۶ - داستان خیک که بر روی آب دریا افتاده بود: دید خیکی پر فتاده روی آب

بخش ۱۵۷ - در مناجات با حضرت قاضی الحاجات: مر محبین را فنای ثالث است

بخش ۱۵۸ - عشق و جان بازی پروانه در پای شمع: همچو آن پروانه شمع افروختن

بخش ۱۵۹ - مناجات با قاضی الحاجات: ای خدا ای از تو دلها را نشاط

بخش ۱۶۰ - فرق میان عقل و ادراک: مولوی گیرم که فهمد نیک و زشت

بخش ۱۶۱ - حکایت مرغی با جفت خود: مرغکی با جفت در پرواز بود

بخش ۱۶۲ - دنباله صحبت مرغ با جفت خود: گفت با مرغ حریص آن هوشمند

بخش ۱۶۳ - تأویل و تمثیل دو مرغ: عقل و نفسند این دو مرغ ای دوستان

بخش ۱۶۴ - حکایت مردی ظالم که عامل اهل بازار بود: اندرین ایام اندر شهر کاش

بخش ۱۶۵ - ستمکار دیگر و سوء عاقبت ظالم: هم به سالی پیش ازین در این حدود

بخش ۱۶۶ - صیادی که با رفیق خود از پی صید رفتند: روستایی مست قمصر نام او

بخش ۱۶۷ - حکایت امیری که گرفتار شد و بیان سوء عاقبت ظالم: طفل ماند روزگار تنگ چشم

بخش ۱۶۸ - به آتش افکندن خلیل الرحمن را: خواست ابراهیم باهنگ و خرد

بخش ۱۶۹ - حدیث لولا ان الشیاطین یحومون حول قلوب بنی آدم نظروا الی ملکوت السموات والارض: گفت آن سالار اقلیم شهود

بخش ۱۷۰ - در بیان آیه انا عرضنا الامانه: اختیار ظلم و جهل اندر بشر

بخش ۱۷۱ - در بیان مکالمه خدا با روح: من هم استم پهلوان ذوالحسب

بخش ۱۷۲ - در بیان قبول کردن آدم امانت را: چون بر او عرض امانت شد به جهل

بخش ۱۷۳ - در بیان قصه ی لر که رندان فریبش دادند: از لرستان یک لری زفت کلان

بخش ۱۷۴ - تتمه ی قصه خواجه سهم الدین لر: رند گفت ای خواجه سهم الدین چرا

بخش ۱۷۵ - تطبیق حکایت بر احوال آدمی: کرده آن مقتول و مغرور جهول

بخش ۱۷۶ - سوزانیدن زنان هندوان خود را با شوهران: یاسه باشد در میان هندوان

بخش ۱۷۷ - آرزوی کسی که سؤالی بکند از مردگان: بار دیگر چون بمیری از نبات

بخش ۱۷۸ - بقیه حکایت به آتش انداختن ابراهیم خلیل الرحمن ع: قصه ی نمرود و ابراهیم بود

بخش ۱۷۹ - در بیان آتش انداختن زاغان سمند را: داشت زاغی در مقامی آشیان

بخش ۱۸۰ - در بیان رجوع به حکایت خلیل الرحمن: او دویدی خود سوی آن بحر تف

بخش ۱۸۱ - آمدن ملائکه سموات به یاری خلیل الرحمن: چون شنیدند این خطاب آن قدسیان

بخش ۱۸۲ - جدا شدن خلیل از منجنیق و آمدن روح القدس به یاری او: چون رها از منجنیق آمد خلیل

بخش ۱۸۳ - علو مقام و مرتبه رضاء بقضای الهی و تسلیم: این دعا باشد گریزی از رضاش

بخش ۱۸۴ - داستان آن گدا که هرچه به او دادند نگرفت: یک بزرگی می گذشت اندر رهی

بخش ۱۸۵ - رجوع به حکایت گدای عاشق: یک کنیز آمد بکف یکتای نان

بخش ۱۸۶ - گلستان شدن آتش از برای ابراهیم: رو بخوان از مصحف حق قد نری

بخش ۱۸۷ - بلندی رفتن نمرود به تماشای سوختن حضرت خلیل ع: بر لب جویی نشسته با نشاط

بخش ۱۸۸ - تاجری که همه سرمایه ی خود را بوق حمام خرید: این حکایت کرد روزی راستی

بخش ۱۸۹ - داستان آن بازرگان که خرما از بغداد به بصره برد بفروشد: بود در عهدی یکی بازارگان

بخش ۱۹۰ - جواب دادن بازرگان پادشاه را: گفت دارم طالعی ای ارسلان

بخش ۱۹۱ - تتمه حکایت پسر مهتر تاجر: گو پدر را تا دهد سرمایه ام

بخش ۱۹۲ - در خواب دیدن شخصی عابدی را که مرده بود و استفسار احوال آن نشأة: آن یکی از نیکبختان سعید

بخش ۱۹۳ - مناجات به درگاه قاضی الحاجات: ای خدا ای بی پناهان را پناه

بخش ۱۹۴ - خدای تعالی فرموده ما غرک بربک الکریم: آن یکی کرد این سؤال از آن امام

بخش ۱۹۵ - حکایت آن شخص که خصم گوش او را به دندان مجروح کرده بود: آن فلان بی رحم با دندان گزید

بخش ۱۹۶ - حدیث لاجبر ولا تفویض بل امر بین الامرین: هست امر بین امرین ای پسر

بخش ۱۹۷ - توجیه دیگر از برای حدیث لاجبر ولا تفویض: فعل را خواهی کنی و خواه نه

بخش ۱۹۸ - وجه سوم در بیان جبر و اختیار: از ره دیگر هم ای فرخنده یار

بخش ۱۹۹ - بندگی خدا سبب زندگی حقیقی است: از عنایت گرچه آدم یافت جان

بخش ۲۰۰ - بقیه حکایت قاضی و خصم مردی که گوش او مجروح بود: گفت قاضی گوش او را ای عمو

بخش ۲۰۱ - قربانی نمودن خلیل الرحمن ع فرزند خود اسماعیل ع را: آمد اسماعیل روزی از شکار

بخش ۲۰۲ - رجوع به حکایت ابراهیم خلیل و اسماعیل ع: تا عیان گردد سر پنهان تو

بخش ۲۰۳ - خواب دیدن ابراهیم ع که اسماعیل را قربان کند: پس در آن شب وه چه شب نوروز او

بخش ۲۰۴ - بردن حضرت ابراهیم ع اسماعیل را برای قربانی به صحرای منی: ان شب ابراهیم تا وقت صباح

بخش ۲۰۵ - حکایت مرد روستایی ساده که تخم منار کاشت: روستایی از دهی آمد به شهر

بخش ۲۰۶ - حکایت آن شخصی که گرفتار دو زن بود و سوء عاقبت آن: هرکسی بستاند از تو بهر خویش

بخش ۲۰۷ - بقیه حال حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل ذبیح: شست هاجر پیکر فرزند را

بخش ۲۰۸ - رفتن شیطان نزد هاجر به حیله گری و نومید شدنش: هست چون در امر حق بس مصلحت

بخش ۲۰۹ - نومید شدن شیطان از هاجر و رفتن نزد ابراهیم: آمد و گفت ای خلیل مؤتمن

بخش ۲۱۰ - رفتن شیطان به نزد حضرت اسماعیل ع: چون خلیل الله فکند آن را شهاب

بخش ۲۱۱ - بیان در اشاره به اسرار صلوة و افعال آن به قول بعض از اهل معرفت: آن اذان و آن اقامه نفخ صور

بخش ۲۱۲ - در بیان آوردن ابراهیم ع اسماعیل را در قربانگاه منی: باز آیم بر سر آن داستان

بخش ۲۱۳ - در بیان فریب دادن نفس اماره آدمی را: در ریاضت روزی آوردی به شب

بخش ۲۱۴ - از تسویلات نفس آدمی: دیده ای خواهم ازین هم تیزتر

بخش ۲۱۵ - در بیان اینکه اسماعیل گفت ستجدنی ان شاءالله من الصابرین: صبر از آثار جسم ظاهر است

بخش ۲۱۶ - در بیان اراده ی ابراهیم ع ذبح فرزند خود اسماعیل را: ای پدر خنجر برآر از آستین

بخش ۲۱۷ - شهادت خلاف دادن یکی از ائمه جماعت: آن یکی را بود وامی بر کسی

بخش ۲۱۸ - بقیه داستان ابراهیم و قربانی کردن فرزند خود اسماعیل را: آستین بالا فکند و با طرب

بخش ۲۱۹ - خطاب آمدن به ابراهیم قد صدقت الرؤیا و فدا آمدن به جهت اسماعیلع: بود با خنجر خلیل اندر عتاب

بخش ۲۲۰ - بی نوایی که عاشق دختر پادشاه شد: بود در شهری فقیری خارکن

بخش ۲۲۱ - درخواست پادشاه از آن فقیر که دخترش را بپذیرد: نیست از من هرکه این سنت نکرد

بخش ۲۲۲ - بیرون آمدن جوان خارکن از معبد خود و رفتن به سراپرده ی سلطان: در بر آن خار کن با صد نیاز

بخش ۲۲۳ - حدیث تفکر ساعة خیر من عبادة سنه و در حدیث دیگر سبعین سنه: طاعت بی فکر و بی یاد حضور

بخش ۲۲۴ - تذکار جوان فقیر خارکن به جهت تفکر در احوال خود: زان تفکر در خود و ایام خود

بخش ۲۲۵ - راز و نیاز جوانی در مسجد به درگاه حضرت سبحان: یک جوانی بود در ایام پیش

بخش ۲۲۶ - مهمانی کردن حضرت سلیمان حیوانات را: آن شنیدی که سلیمان نبی

بخش ۲۲۷ - دستور یافتن حضرت سلیمان برای مهمانی مخلوقات: کرد روزی را معین بعد سال

بخش ۲۲۸ - رجوع به حکایت جوان چاره جو در مسجد و به مقصد رسیدن او: آنکه هم تن داد و هم تن را روان

بخش ۲۲۹ - رجوع به حکایت جوان خارکن که مایل به دختر پادشاه بود: صد گلستانش شکفتن ساز کرد

بخش ۲۳۰ - حدیث:المجاز قنطرة الحقیقه: عشق باشد لیک اگر نی صد مرض

بخش ۲۳۱ - رجوع به حکایت حضرت خلیل الرحمن: همچنانکه باقی آن داستان

بخش ۲۳۲ - پیغام آوردن جبرئیل به حضرت رسول و شهادت امام حسین ع: کآمد از دربار عزت جبرئیل

بخش ۲۳۳ - جواب دادن حضرت رسول صلی الله علیه و آله به جبرئیل ع: گفت پیغمبر به پیغام آورش

بخش ۲۳۴ - روانه شدن جناب امام حسین ع به سمت عراق: ای مدینه نوبت غم آمدت

بخش ۲۳۵ - خطاب به زمین عراق و کوفه و کربلا و آمدن حضرت سیدالشهداء ع: ای زمین کربلا دل شاد زی

بخش ۲۳۶ - ورود شاه دین به زمین کربلا: در رکابش خیل جانبازان همه

بخش ۲۳۷ - خطاب حضرت سیدالشهداء ع با اصحاب کبار خود در شب عاشورا: چون نهفت از خجلت سلطان دین

بخش ۲۳۸ - روز عاشورا و حالات اصحاب آن حضرت: سر سراسیمه برآورد آفتاب

بخش ۲۳۹ - خطاب حضرت سیدالشهداء ع به اصحاب خود در صبح عاشورا و آماده شدنشان برای قتال: گفت با ایشان شه ملک بقا

بخش ۲۴۰ - شهادت حضرت علی اصغر در میدان بر روی دست حضرت: هان بیارید آن یکی فرزند من

بخش ۲۴۱ - اجازه خواستن حضرت علی اکبر از حضرت برای رفتن به جهاد: ای پدر هنگام رخصت دیر شد

 

ملا احمد نراقی » مثنوی طاقدیس »

بخش ۳ - حدیث قدسی:من تقرب الی شبراً تقربت ذراعا و من تقرب ذراعا تقربت باعا

 

هرکه نزدیک من آید یک ذراع

من روان گردم سوی او باع باع

هرکه پیماید ره من میل میل

من بفرسخ فرسخ آیم آن سبیل

گرگنه آرید چون ریگ روان

در برابر رحمت آرم صد چنان

با شما باشد اگر جرم و خطا

من شما را آورم لطف و عطا

گر شما را غفلت و آلایش است

پیش ما هم رحمت و بخشایش است

ای گنه کاران سوی ما پر زنید

خانه ام را حلقه ای بر در زنید

من نهادم خوان رحمت الصلا

ای گنه کاران امت الصلا

الصلا ای خیل نیک و بد تمام

داده اینک شاه خوبان بار عام

بار عام است ای گروه عاصیان

در گشاده شاه و بنهاده است خوان

خانه از لطف و کرم آراسته

حاجب و دربان ز در برخاسته

گرچه اینها هست لیکن ای جواد

جمله بی توفیق تو باد است باد

خوان نهاده در گشاده راه راست

لیک در راه ای برادر دزدهاست

دزدها هریک هلاک عالمی

هر یکی افراسیاب و رستمی

کاروانها را درین ره برده اند

رختشان بگرفته خونشان خورده اند

دست و پای پهلوانان بسته اند

بازوی زورآوران بشکسته اند

گرنه توفیق خدا باشد رفیق

کس نپیماید سلامت این طریق

از خدا میخواه توفیق ای پسر

تا توانی بردن این ره را بسر

این سخن پایان ندارد ای قلم

قصه طوطی و شه را کن رقم

ملا احمد نراقی » مثنوی طاقدیس »

بخش ۲۰ - اشاره به حدیث شریف موتوا قبل ان تموتوا

 

دل ازین دیوار خاکی کن جدا

نصب کن بر طاق جان مجتبا

چیست کندن دل از این دیوار خاک

کردنش زآلایش تن صاف و پاک

کی دل از آلایش تن پاک شد

آدمی چون مرد و جسمش خاک شد

چونکه مردی دل ز تن مهجور گشت

آینه دل از ره تن دور گشت

تن شود کی خاک ای مرد سلیم

چون نماند بهر تن امید و بیم

مردن آن نبود که تن بیجان شود

چارسوی این بدن ویران شود

خاک گشتن آن نباشد ای پسر

کافتد اعضایت جدا از یکدیگر

آن بود کاین جسم محنت کیش تو

بی بها باشد چو خاکی پیش تو

دیده پوشی از زیان و سود آن

نبودت باک از نبود و بود آن

دیده ی دل را نیندازی بر آن

آینه ی دل را بپردازی از آن

پشت این آیینه سوی تن کنی

روی آن بر وادی ایمن کنی

دل ذبیح آسا ازین تن برکنی

دیده بر رخسار جانان افکنی

هرچه آن از جنس کالای تن است

می نبینی گرچه فرزند و زنست

مرده باشی نی زجان بلکه از بدن

زنده باشی لیک از جان نی ز تن

دل بود ایستاده اندر راه حسن

هم از آن ره بگذرد اسپاه حسن

خانه ی جسمانیانش جا بود

همنشین با زشت و با زیبا بود

می نیفتد در دلت لیک ای رفیق

هیچ عکسی رهروان این طریق

بگذرد صد کاروان زین رهگذر

می نگردد از یکی دل باخبر

بگذرد صد پادشه با کوکبه

درنیابد گوش دل یک همهمه

غرق گردد گر به توفان بحر و بر

پای دل از آن نگردد هیچ تر

آتش افتد گر به عالم سربسر

درنیابد دل ز گرمی هیچ اثر

تن نشسته در میان خانمان

آستین افشانده دل از این و آن

تن روان در کوچه و بازارها

دل ولی فارغ از این پندارها

دل بود خالی ولیکن از فتن

خلوتی دارد ولی در انجمن

مرده باشد لیک از میل و هوا

زنده باشد لیک در ملک صفا

فارغ از این قوم و کارو بارشان

ایمن از وسواس و از پندارشان

می نبیند آنچه بینند این گروه

گوش او می نشنود مایسمعوه

کور باشد لیک از نادیدنی

کر بود اما زنابشنیدنی

لیک این نادیدنش نه از کوری است

ناشنیدن نه از کری یا دوری است

گر نیابد سرد و گرم روزگار

آن نه از نادانیست و اضطرار

از زن و فرزند اگر عاری بود

نی زبی دردی و بیعاری بود

بلکه جانش را هوای دیگر است

روی دل او را بجای دیگر است

تن در این ویرانه ده با عمرو و زید

دل به ملک جان به جولان و طرید

شعله ای از سینه اش سر بر زده

آتش اندر جمله خشک و تر زده

آتشی اندر دلش افروخته

کانچه آنجا اندر آید سوخته

گشته پیدا در دلش بحر عمیق

کاندر آن گردیده بحر و بر غریق

جرعه ای نوشیده و مستوست از آن

بیخبر از پا و از دستوست از آن

باده ای نوشیده از جام الست

تا ابد از شور آن افتاده مست

آفتابی بر دلش افکنده نور

نیست با آن نور دیگر را ظهور

آری از مشرق چو خورسر بر زند

بارگه بر عرصه خاور زند

اختوران از دیده ها پنهان شوند

همچو یوسف در چه کنعان شوند

خاصه خورشیدی که صد چون آفتاب

پیش آن یک ذره ناید در حساب

خاصه خورشیدی که خورشید جهان

سایه ی سیصد هزارم هست از آن

خاصه خورشیدی که گر گردد عیان

عرش و کرسی باشد و هفت آسمان

خاصه خورشیدی که چون سازد ظهور

نی گذارد موسی و نی کوه طور

از تجلی نحو طور بارقا

صار دکا خر موسی صاعقا

این چه خواهش بود ای موسی دگر

طور را کردی چرا زیر و زبر

این چه آتش بد که باز افروختی

جمله اسرائیلیان را سوختی

موسیا این نور مطلق از کجاست

خیره از آن دیده ی عالم چراست

انس و جن و عقل و روح و جسم و جان

هم ملایک هم زمین و آسمان

جملگی در پیش این رخشنده نور

مشت خفاشند و عاجز از ظهور

کور کردی جمله را این نور چیست

آفتابی در شب دیجور چیست

بنگری گر یک نظر در آفتاب

بینی اندر دیده ی خود اضطراب

باشد اندر پیش چشمت روزگار

تا زمانی تیره و تاریک و تار

آفتابی را که چندین آفت است

سال و ماه و روز و شب در نکبت است

گه حضیض و گه هبوط و گه وبال

گه کسوف و گه افول و گه زوال

این بود تأثیرش این مرد گزین

تار سازد دیده ات از آن و این

چون بود پس نور خورشید ازل

نور صاف و خالی از هر غش و غل

نور مطلق را چه باشد پس اثر

کی دهد ره دیگری را در نظر

دیده ای کان بیند آن خورشید را

کی ببیند تیر یا ناهید را

هر دلی کان مشرق این نور شد

فارغ از خود همچو کوه طور شد

در دل هرکس تجلی می کند

دل ز هر سوداش خالی می کند

هیچکس را با دل او کار نیست

غیر یک کس را در آنجا بار نیست

وه چه کس آن کس که جزاونیست کس

هر وجودی از وجودش مقتبس

ای خنک آن دل که در وی جای اوست

حبذا آن سر که پر سودای اوست

آن دلی کانماه را منزل بود

من فدایش کان همایون دل بود

دل فدای نام او و یاد او

کشته ی بیداد او و داد او

دل که یاد دوست باشد در وطن

آب حیوانیست در ظلمات تن

چیست دانی آب حیوان ای کیا

آنکه سازد زنده ی سرمد تورا

ای برادر یاد او را پیشه کن

دل رها از چنگ هر اندیشه کن

بند بردار ای پسر از پای دل

پس ببین جولان روح افزای دل

دل به پرداز از هوای این و آن

بر در دل روز و شب شو پاسبان

تا در آن جز یاد جانان ای پسر

ره نیاید هیچ سودایی دگر

جان ز جانان می پذیرد ای شکوه

یا احبائی الیک حر کوه

حرکوها الروح الی صوب الحبیب

انه فی هذه الدنیا غریب

جان در این ویرانه ده بیگانه است

در دیار قدس او را خانه است

جان در اقلیم صفا دارد وطن

نی به شام و مصر و بغداد و یمن

این جهان زندان جانست ای پسر

میل آن را سوی آن کشور نگر

میل او بر آب صاف و سبزه زار

وان شگفتیهای ایام بهار

آن سرود و بهجت و نور و ضیاء

وان نشاط و وجد از عود و نوا

جمله تأثیر دیار جان بود

جان زهجرش روز و شب نالان بود

جان محبوس اندرین زندان تار

روز و شب نالد ز هجران بهار

 

کتاب گلشن راز شیخ محمود شبستری

 

دانلود کتاب گلشن راز

كتابخانه الكترونيك تك كتاب

بخش ۱ - دیباچه: به نام آن که جان را فکرت آموخت

بخش ۲ - سبب نظم کتاب: گذشته هفت و ده از هفتصد سال

بخش ۳ - سؤال در ماهیت فکرت: نخست از فکر خویشم در تحیر

بخش ۴ - جواب: مرا گفتی بگو چبود تفکر

بخش ۵ - تمثیل در بیان سر پنهانی حق در عین پیدایی: اگر خورشید بر یک حال بودی

بخش ۶ - سؤال در موضوع فکرت: کدامین فکر ما را شرط راه است

بخش ۷ - جواب: در آلا فکر کردن شرط راه است

بخش ۸ - تمثیل در بیان ظهور خورشید حقیقت در آیینه کائنات: اگر خواهی که بینی چشمهٔ خور

بخش ۹ - قاعده در شناخت عوالم پنهان و شرایط عروج بدان عوالم: تو از عالم همین لفظی شنیدی

بخش ۱۰ - قاعده در تشبیه کتاب آفرینش به کتاب وحی: به نزد آنکه جانش در تجلی است

بخش ۱۱ - قاعدهٔ تفکر در آفاق: مشو محبوس ارکان و طبایع

بخش ۱۲ - تمثیل در بیان وحدت کارخانه عالم: تو گویی هست این افلاک دوار

بخش ۱۳ - قاعده در تفکر در انفس: به اصل خویش یک ره نیک بنگر

بخش ۱۴ - سال از ماهیت من: که باشم من مرا از من خبر کن

بخش ۱۵ - جواب: دگر کردی سؤال از من که من چیست

بخش ۱۶ - سال از احوال سالک و نشانهای مرد کامل: مسافر چون بود رهرو کدام است

بخش ۱۷ - جواب به سال اول: دگر گفتی مسافر کیست در راه

بخش ۱۸ - قاعده در بیان سیر نزول و مراتب صعود آدمی: بدان اول که تا چون گشت موجود

بخش ۱۹ - تمثیل در بیان مقام نبوت و ولایت: نبی چون آفتاب آمد ولی ماه

بخش ۲۰ - جواب به سال دوم: کسی مرد تمام است کز تمامی

بخش ۲۱ - تمثیل در بیان رابطهٔ شریعت و طریقت و حقیقت: تبه گردد سراسر مغز بادام

بخش ۲۲ - قاعده در حکمت وجود اولیا: نبوت را ظهور از آدم آمد

بخش ۲۳ - تمثیل در بیان سیر مراتب نبوت و ولایت: چه نور آفتاب از شب جدا شد

بخش ۲۴ - سال از شرایط شناخت وحدت و موضوع شناخت عرفانی: که شد بر سر وحدت واقف آخر

بخش ۲۵ - جواب: کسی بر سر وحدت گشت واقف

بخش ۲۶ - سال از کیفیت جمع بین وحدت و کثرت: اگر معروف و عارف ذات پاک است

بخش ۲۷ - جواب: مکن بر نعمت حق ناسپاسی

بخش ۲۸ - تمثیل در بیان نسبت عقل با شهود: ندارد باورت اکمه ز الوان

بخش ۲۹ - سال از معنی انا الحق: کدامین نقطه را نطق است «اناالحق»

بخش ۳۰ - جواب: انا الحق کشف اسرار است مطلق

بخش ۳۱ - قاعده در بطلان حلول و اتحاد: من و ما و تو و او هست یک چیز

بخش ۳۲ - تمثیل در نمودهای بی‌بود: بنه آیینه‌ای اندر برابر

بخش ۳۳ - سال از معنی وصال: چرا مخلوق را گویند واصل

بخش ۳۴ - جواب: وصال حق ز خلقیت جدایی است

بخش ۳۵ - تمثیل در اطوار وجود: بخاری مرتفع گردد ز دریا

بخش ۳۶ - سال از ماهیت قرب و بعد و امکان وصال با حق: وصال ممکن و واجب به هم چیست

بخش ۳۷ - جواب: ز من بشنو حدیث بی کم و بیش

بخش ۳۸ - سال از ماهیت نطق و بیان: چه بحر است آنکه نطقش ساحل آمد

بخش ۳۹ - جواب: یکی دریاست هستی نطق ساحل

بخش ۴۰ - تمثیل در بیان ماهیت صورت و معنی: شنیدم من که اندر ماه نیسان

بخش ۴۱ - قاعده در بیان اقسام فضیلت: اصول خلق نیک آمد عدالت

بخش ۴۲ - تمثیل در بیان نکاح معنوی جسم با جان یا صورت با معنی: اگرچه خور به چرخ چارمین است

بخش ۴۳ - سال در شناخت جزو حقیقی و کل مجازی و کیفیت بزرگتر بودن این جزو از کل خود: چه جزو است آنکه او از کل فزون است

بخش ۴۴ - جواب: وجود آن جزو دان کز کل فزون است

بخش ۴۵ - تمثیل در بیان اقسام مرگ و ظهور اطوار قیامت در لحظهٔ مرگ: اگر خواهی که این معنی بدانی

بخش ۴۶ - قاعده در بیان معنی حشر: ز تو هر فعل که اول گشت صادر

بخش ۴۷ - سال از کیفیت جدایی میان قدیم و محدث: قدیم و محدث از هم چون جدا شد

بخش ۴۸ - جواب: قدیم و محدث از هم خود جدا نیست

بخش ۴۹ - سال از معانی اصطلاحات شاعرانه عارفان: چه خواهد اهل معنی زان عبارت

بخش ۵۰ - جواب: هر آن چیزی که در عالم عیان است

بخش ۵۱ - اشارت به چشم و لب: نگر کز چشم شاهد چیست پیدا

بخش ۵۲ - اشارت به زلف: حدیث زلف جانان بس دراز است

بخش ۵۳ - اشارت به رخ و خط: رخ اینجا مظهر حسن خدایی است

بخش ۵۴ - اشارت به خال: بر آن رخ نقطهٔ خالش بسیط است

بخش ۵۵ - سال از معنی حقیقی شراب و شاهد و خرابات و امثال آن: شراب و شمع و شاهد را چه معنی است

بخش ۵۶ - جواب: شراب و شمع و شاهد عین معنی است

بخش ۵۷ - اشارت به خرابات: خراباتی شدن از خود رهایی است

بخش ۵۸ - سال از معنی بت و زنار و ترسایی: بت و زنار و ترسایی در این کوی

بخش ۵۹ - جواب: بت اینجا مظهر عشق است و وحدت

بخش ۶۰ - اشارت به زنار: نظر کردم بدیدم اصل هر کار

بخش ۶۱ - اشارت به ترسایی و دیر: ز ترسایی غرض تجرید دیدم

بخش ۶۲ - تمثیل در اطوار سیر و سلوک: بود محبوس طفل شیرخواره

بخش ۶۳ - اشارت به بت: بت ترسا بچه نوری است باهر

بخش ۶۴ - خاتمه: از آن گلشن گرفتم شمه‌ای باز

گلشن راز

 

مثنوی گلشن راز مهم‌ترین و مشهورترین اثر منظوم محمود شبستری است که در بردارندهٔ اندیشه‌های عرفانی وی می‌باشد. با وجود حجم اندکش، این کتاب یکی از یادگارهای پرارزش و بلندنام ادبیات عرفانی کهن فارسی است، که در آن بیان مفاهیم صوفیانه با شور، شوق، و روانی ویژه‌ای همراه گردیده است. مطابق شیوهٔ معمول عطار و مولانا، در این‌جا نیز، از حکایات و تمثیلات برای بیان و عرضهٔ مؤثّر معانی عرفانی و حکمی استفاده شده‌است.[۱]

شبستری این مثنوی را در پاسخ به پرسش‌های امیر حسینی هروی سروده است. در هفدهم ماه شوال سال ۷۱۷ فرستاده‌ای از خراسان مشکلات و مسائل مربوط به فهم و تبیین پاره‌ای از رموز و اشارات عرفانی را در قالب نامه‌ای منظوم در مجلسی با حضور شبستری می‌خواند.[۲]

سئوالات امیر حسین هروی به صورت منظوم بود و محمود شبستری به اشارت بهاءالدین یعقوب تبریزی، فی المجلس بیتی از سئوال را به بیتی جواب گفته و بعد بر آن‌ها ابیاتی افزوده است. گلشن راز در مجموع شامل ۹۹۳ بیت است.[۳]

شیخ محمود شبستری این واقعه را به نظم در آورده است:

گذشته هفت و ده با هفتصد سال ز هجرت، ناگهان در ماه شوّال
رسولی با هزاران لطف و احسان رسید از خدمت اهل خراسان
.... ....
و حضرت کرد نام نامه گلشن شود زو چشم دل ها جمله روشن

یکی از شعرهای او به نام (به نام آن که جان را فکرت آموخت) است که در کتاب فارسی ششم دبستان نوشته شده‌است. شبستری در قرن هفتم متولد شد.

دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی دربارهٔ گلشن راز می‌نویسد:[۴]

گلشن راز به صورت نظم است کسانی که با عالم شعر آشنایی دارند، به روشنی می‌دانند که هویت شعر براساس تخیل استوار گشته و هر اندازه یک شاعر از قدرت تخیل برخوردار باشد، شعر او نیرومندتر و زیباتر شناخته می‌شود. البته هر اندازه قدرت تخیل با زیبایی لفظ و بیان همراه باشد، جایگاه آن شعر والاتر خواهد بود. منظومه گلشن راز، نوعی شعر بوده و از زیبایی لفظ و بیان برخوردار است، ولی این منظومه گونه‌ای از شعر است که بیش از آنکه از تخیل سرچشمه بگیرد، براساس عقل و حکمت استوار شده‌است. این سخن دربارهٔ اشعار عرفای عالی مقام دیگر نیز صادق است.

این اثر شیخ محمود شبستری از جهت حجم و تعداد صفحات کوچک است، ولی بزرگترین و عمیق‌ترین مسائل عرفانی در آن مطرح شده‌است. کمتر مطلبی را می‌توان در کتاب کبیر و پرحجم «فتوحات مکیه» یا حتی «فصوص» ابن عربی پیدا کرد که موجز و مختصر همان مطلب در منظومه «گلشن راز» مطرح نشده باشد.

تعداد ابیات در بر دارندهٔ سؤالات هروی را ۱۶ یا ۱۷ نقل کرده‌اند، که پاره‌ای از آن‌ها (از ابتدا و به ترتیب) به صورت زیر است:

نخست از فکر خویشم در تحیر چه چیزاست آنکه گویندش تفکر؟
کدامین فکر ما را شرط راه است؟ چرا گه طاعت و گاهی گناه است؟
که باشم من؟ مرا از من خبر کن چه معنی دارد اندر خود سفر کن؟
مسافر چون بود؟ رهرو کدام است؟ که را گویم که او مرد تمام است؟
که شد از سر وحدت واقف آخر؟ شناسای چه آمد عارف آخر؟
اگر معروف و عارف ذات پاک است چه سودا بر سر این مشت خاک است؟
کدامین نقطه را نطق است، اناالحق؟ چه گویی هرزه‌ای بود آن مزبق؟
چرا مخلوق را گویند واصل؟ سلوک و سیر او چون گشت حاصل؟
وصال ممکن و واجب به هم چیست؟ حدیث قرب و بعد و بیش و کم چیست؟
چه بحر است آنکه نطقش ساحل آمد؟ ز قعر او چه گوهر حاصل آمد؟
چه جزو است آنکه او از کل فزون است؟ طریق جستن آن جزو چون است؟
قدیم و محدث از هم چون جدا شد؟ که این، عالم شد آن‌دیگر خدا شد؟

 

 

 

 

 

 

 

 

شیخ محمود شبستری » گلشن راز »

بخش ۲ - سبب نظم کتاب

 

گذشته هفت و ده از هفتصد سال

ز هجرت ناگهان در ماه شوال

رسولی با هزاران لطف و احسان

رسید از خدمت اهل خراسان

بزرگی کاندر آنجا هست مشهور

به انواع هنر چون چشمهٔ هور

جهان را سور و جان را نور اعنی

امام سالکان سید حسینی

همه اهل خراسان از که و مه

در این عصر از همه گفتند او به

نبشته نامه‌ای در باب معنی

فرستاده بر ارباب معنی

در آنجا مشکلی چند از عبارت

ز مشکلهای اصحاب اشارت

به نظم آورده و پرسیده یک یک

جهانی معنی اندر لفظ اندک

ز اهل دانش و ارباب معنی

سؤالی دارم اندر باب معنی

ز اسرار حقیقت مشکلی چند

بگویم در حضور هر خردمند

نخست از فکر خویشم در تحیر

چه چیز است آنکه گویندش تفکر

چه بود آغاز فکرت را نشانی

سرانجام تفکر را چه خوانی

کدامین فکر ما را شرط راه است

چرا گه طاعت و گاهی گناه است

که باشم من مرا از من خبر کن

چه معنی دارد اندر خود سفر کن

مسافر چون بود رهرو کدام است

که را گویم که او مرد تمام است

که شد بر سر وحدت واقف آخر

شناسای چه آمد عارف آخر

اگر معروف و عارف ذات پاک است

چه سودا بر سر این مشت خاک است

کدامین نقطه را جوش است انا الحق

چه گویی، هرزه بود آن یا محقق

چرا مخلوق را گویند واصل

سلوک و سیر او چون گشت حاصل

وصال ممکن و واجب به هم چیست

حدیث قرب و بعد و بیش و کم چیست

چه بحر است آنکه علمش ساحل آمد

ز قعر او چه گوهر حاصل آمد

صدف چون دارد آن معنی بیان کن

کجا زو موج آن دریا نشان کن

چه جزو است آن که او از کل فزون است

طریق جستن آن جزو چون است

قدیم و محدث از هم چون جدا شد

که این عالم شد آن دیگر خدا شد

دو عالم ما سوی الله است بی‌شک

معین شد حقیقت بهر هر یک

دویی ثابت شد آنگه این محال است

چه جای اتصال و انفصال است

اگر عالم ندارد خود وجودی

خیالی گشت هر گفت و شنودی

تو ثابت کن که این و آن چگونه است

وگرنه کار عالم باژگونه است

چه خواهد مرد معنی زان عبارت

که دارد سوی چشم و لب اشارت

چه جوید از سر زلف و خط و خال

کسی کاندر مقامات است و احوال

شراب و شمع و شاهد را چه معنی است

خراباتی شدن آخر چه دعوی است

بت و زنار و ترسایی در این کوی

همه کفر است ورنه چیست بر گوی

چه می‌گویی گزاف این جمله گفتند

که در وی بیخ تحقیقی نهفتند

محقق را مجازی کی بود کار

مدان گفتارشان جز مغز اسرار

کسی کو حل کند این مشکلم را

نثار او کنم جان و دلم را

رسول آن نامه را برخواند ناگاه

فتاد احوال او حالی در افواه

در آن مجلس عزیزان جمله حاضر

بدین درویش هر یک گشته ناظر

یکی کو بود مرد کاردیده

ز ما صد بار این معنی شنیده

مرا گفتا جوابی گوی در دم

کز آنجا نفع گیرند اهل عالم

بدو گفتم چه حاجت کین مسائل

نبشتم بارها اندر رسائل

بلی گفتا ولی بر وفق مسؤول

ز تو منظوم می‌داریم مامول

پس از الحاح ایشان کردم آغاز

جواب نامه در الفاظ ایجاز

به یک لحظه میان جمع بسیار

بگفتم جمله را بی‌فکر و تکرار

کنون از لطف و احسانی که دارند

ز من این خردگیها در گذارند

همه دانند کین کس در همه عمر

نکرده هیچ قصد گفتن شعر

بر آن طبعم اگر چه بود قادر

ولی گفتن نبود الا به نادر

به نثر ارچه کتب بسیار می‌ساخت

به نظم مثنوی هرگز نپرداخت

عروض و قافیه معنی نسنجد

به هر ظرفی درون معنی نگنجد

معانی هرگز اندر حرف ناید

که بحر قلزم اندر ظرف ناید

چو ما از حرف خود در تنگناییم

چرا چیزی دگر بر وی فزاییم

نه فخر است این سخن کز باب شکر است

به نزد اهل دل تمهید عذر است

مرا از شاعری خود عار ناید

که در صد قرن چون عطار ناید

اگرچه زین نمط صد عالم اسرار

بود یک شمه از دکان عطار

ولی این بر سبیل اتفاق است

نه چون دیو از فرشته استراق است

علی الجمله جواب نامه در دم

نبشتم یک به یک نه بیش نه کم

رسول آن نامه را بستد به اعزاز

وز آن راهی که آمد باز شد باز

دگرباره عزیزی کار فرمای

مرا گفتا بر آن چیزی بیفزای

همان معنی که گفتی در بیان آر

ز عین علم با عین عیان آر

نمی‌دیدم در اوقات آن مجالی

که پردازم بدو از ذوق حالی

که وصف آن به گفت و گو محال است

که صاحب حال داند کان چه حال است

ولی بر وفق قول قائل دین

نکردم رد سؤال سائل دین

پی آن تا شود روشن‌تر اسرار

درآمد طوطی طبعم به گفتار

به عون و فضل و توفیق خداوند

بگفتم جمله را در ساعتی چند

دل از حضرت چو نام نامه درخواست

جواب آمد به دل کین گلشن ماست

چو حضرت کرد نام نامه گلشن

شود زان چشم دلها جمله روشن

 

بخش ۳ - سؤال در ماهیت فکرت: نخست از فکر خویشم در تحیر »

« بخش ۱ - دیباچه: به نام آن که جان را فکرت آموخت

گلشن راز »

بخش ۳ - سؤال در ماهیت فکرت

 

نخست از فکر خویشم در تحیر

چه چیز است آن که خوانندش تفکر

چه بود آغاز فکرت را نشانی

سرانجام تفکر را چه خوانی

شیخ محمود شبستری » گلشن راز »

بخش ۴ - جواب

 

مرا گفتی بگو چبود تفکر

کز این معنی بماندم در تحیر

تفکر رفتن از باطل سوی حق

به جزو اندر بدیدن کل مطلق

حکیمان کاندر این کردند تصنیف

چنین گفتند در هنگام تعریف

که چون حاصل شود در دل تصور

نخستین نام وی باشد تذکر

وز او چون بگذری هنگام فکرت

بود نام وی اندر عرف عبرت

تصور کان بود بهر تدبر

به نزد اهل عقل آمد تفکر

ز ترتیب تصورهای معلوم

شود تصدیق نامفهوم مفهوم

مقدم چون پدر تالی چو مادر

نتیجه هست فرزند، ای برادر

ولی ترتیب مذکور از چه و چون

بود محتاج استعمال قانون

دگرباره در آن گر نیست تایید

هر آیینه که باشد محض تقلید

ره دور و دراز است آن رها کن

چو موسی یک زمان ترک عصا کن

درآ در وادی ایمن زمانی

شنو «انی انا الله» بی‌گمانی

محقق را که وحدت در شهود است

نخستین نظره بر نور وجود است

دلی کز معرفت نور و صفا دید

ز هر چیزی که دید اول خدا دید

بود فکر نکو را شرط تجرید

پس آنگه لمعه‌ای از برق تایید

هر آنکس را که ایزد راه ننمود

ز استعمال منطق هیچ نگشود

حکیم فلسفی چون هست حیران

نمی‌بیند ز اشیا غیر امکان

از امکان می‌کند اثبات واجب

از این حیران شد اندر ذات واجب

گهی از دور دارد سیر معکوس

گهی اندر تسلسل گشته محبوس

چو عقلش کرد در هستی توغل

فرو پیچید پایش در تسلسل

ظهور جملهٔ اشیا به ضد است

ولی حق را نه مانند و نه ند است

چو نبود ذات حق را ضد و همتا

ندانم تا چگونه دانی او را

ندارد ممکن از واجب نمونه

چگونه دانیش آخر چگونه؟

زهی نادان که او خورشید تابان

به نور شمع جوید در بیابان

 

بخش ۵ - تمثیل در بیان سر پنهانی حق در عین پیدایی: اگر خورشید بر یک حال بودی »

« بخش ۳ - سؤال در ماهیت فکرت: نخست از فکر خویشم در تحیر

گلشن راز »

بخش ۵ - تمثیل در بیان سر پنهانی حق در عین پیدایی

 

اگر خورشید بر یک حال بودی

شعاع او به یک منوال بودی

ندانستی کسی کین پرتو اوست

نبودی هیچ فرق از مغز تا پوست

جهان جمله فروغ نور حق دان

حق اندر وی ز پیدایی است پنهان

چو نور حق ندارد نقل و تحویل

نیاید اندر او تغییر و تبدیل

تو پنداری جهان خود هست قائم

به ذات خویشتن پیوسته دائم

کسی کو عقل دوراندیش دارد

بسی سرگشتگی در پیش دارد

ز دوراندیشی عقل فضولی

یکی شد فلسفی دیگر حلولی

خرد را نیست تاب نور آن روی

برو از بهر او چشم دگر جوی

دو چشم فلسفی چون بود احول

ز وحدت دیدن حق شد معطل

ز نابینایی آمد راه تشبیه

ز یک چشمی است ادراکات تنزیه

تناسخ زان سبب کفر است و باطل

که آن از تنگ چشمی گشت حاصل

چو اکمه بی‌نصیب از هر کمال است

کسی کو را طریق اعتزال است

رمد دارد دو چشم اهل ظاهر

که از ظاهر نبیند جز مظاهر

کلامی کو ندارد ذوق توحید

به تاریکی در است از غیم تقلید

در او هرچ آن بگفتند از کم و بیش

نشانی داده‌اند از دیدهٔ خویش

منزه ذاتش از چند و چه و چون

«تعالی شانه عما یقولون»

 

بخش ۶ - سؤال در موضوع فکرت: کدامین فکر ما را شرط راه است »

« بخش ۴ - جواب: مرا گفتی بگو چبود تفکر

 

بخش ۶ - سؤال در موضوع فکرت

 

کدامین فکر ما را شرط راه است

چرا گه طاعت و گاهی گناه است

گلشن راز »

بخش ۷ - جواب

 

در آلا فکر کردن شرط راه است

ولی در ذات حق محض گناه است

بود در ذات حق اندیشه باطل

محال محض دان تحصیل حاصل

چو آیات است روشن گشته از ذات

نگردد ذات او روشن ز آیات

همه عالم به نور اوست پیدا

کجا او گردد از عالم هویدا

نگنجد نور ذات اندر مظاهر

که سبحات جلالش هست قاهر

رها کن عقل را با حق همی باش

که تاب خور ندارد چشم خفاش

در آن موضع که نور حق دلیل است

چه جای گفتگوی جبرئیل است

فرشته گرچه دارد قرب درگاه

نگنجد در مقام «لی مع الله»

چو نور او ملک را پر بسوزد

خرد را جمله پا و سر بسوزد

بود نور خرد در ذات انور

به سان چشم سر در چشمه خور

چو مبصر با بصر نزدیک گردد

بصر ز ادراک آن تاریک گردد

سیاهی گر بدانی نور ذات است

به تاریکی درون آب حیات است

سیه جز قابض نور بصر نیست

نظر بگذار کین جای نظر نیست

چه نسبت خاک را با عالم پاک

که ادراک است عجز از درک ادراک

سیه رویی ز ممکن در دو عالم

جدا هرگز نشد والله اعلم

سواد الوجه فی الدارین درویش

سواد اعظم آمد بی کم و بیش

چه می‌گویم که هست این نکته باریک

شب روشن میان روز تاریک

در این مشهد که انوار تجلی است

سخن دارم ولی نا گفتن اولی است

 

گلشن راز شیخ محمود شبستری ....

یکی گوی ویکی بین ویکی دان

بدو ختم آمد اصل وفرع وایمان

میان دربند چون مردان به مردی

درآ در زمره اوفوا بعـــــــــــهدی 

به رخش علم وچوگان عبادت

زمیدان در ربا گوی ســــعادت

ترا از بهر این کار آفـــــــریدند

اگر چه خلق بسیار آفریدند

پدر چون علم ومادر هست اعمال

بسان قرةالعین است احــــــــوال

نباشد بی پدر انسان شکی نیست

مسیح اندر جهان بیش از یکی نیست

رها کن ترهات وشطح وطامات

خیال نور واسباب کـــــــرامات

کرامات تو اندر حق پرستی است

جز این کبر وریا وعجب مستی است

زابلیس لعین بی شــــهادت

شود پیدا هزاران خرق عادت 

گه از دیوار آید گاه زبام

گهی در دل نشیند گه در اندام

همی داند زتو احوال پنهان 

در آرد در تو کفر وفسق وعصیان

کرامات تو گر در خود نمایی ست

تو فرعونی واین دعوی خدایی ست

همه روی تو درخلق است زنهار 

مکن خود را بدین علت گرفتار

چو با عامه نشینی مسخ گردی

چه جای مسخ یکسر فسخ گردی

مبادا هیچ با عامت سروکار

که از فطرت شوی ناگه نگونسار

تلف کردی به هرزه نازنیین عمر

نگویی در چه کار است این چنیین عمر

مریدی علم دین آموختن بود

چراغ دل به نور اندوختن بود

کسی از مرده علم آموخت هرگز

زخاکستر چراغ افروخت هرگز

ولی از صحبت نا اهل بگریز

عبادت خواهی از عادت بپرهیز

نگردد جمع با عادت عبادت

عبادت میکنی بگذار عادت

اگر یابی خلاص از نفس ناسوت

درآیی در جناب قدس لاهوت

هر آن کس مجرد چون ملک شد

چو روح الله بر چارم فلـــــک شد 

بود محبوس طفل شیرخواره

بنزد مادر اندر گاهــــــــــواره

چو گشت او بالغ ومرد سفر شد

اگر مرد است همراه پدر شد

عناصر مر ترا چون ام سفلی است

توفرزندی وپدر آبای علــــــوی است 

از آن گفته عیسی گاه اسری

که آهنگ پـــــــدر دارم به بالا

تو هم جان پدر سوی پدر شو

بدر رفتند همــــراهان بدر شو 

اگر خواهی که گردی مرغ پرواز

جهان جیفه پیش کرکس انداز

به دونان ده مر این دنیای غدار

که جز سگ را نشاید داد مردار

نسب چه بود مناسب راطلب کن

به حق وروآر ترک نــــــسب کن 

به بحر نیستی هرکه فرو شد

فلا انساب نـــــــقد وقت او شد 

هر آن نسب که پیدا شد زشهوت

ندارد حاصلی جز کبر ونـــــــــخوت 

اگر شهوت نبودی در مـــــــــــیانه

نسب ها جمله میگشتی فسانه 

چو شهوت در میانه کارگر شد

یکی مادر یکی دیگر پدر شد 

نمیگویم که مادر یا پدر کـــــیست

که باایشان به حرمت بایدت زیست 

نهاده ناقصی را نام خواهر

حسودی را لقب کرده برادر

به مردان وارهان خود را چومردان

ولیکن حق کس ضایع مــــگردان 

حقوق شرع را زنهار مگذار

ولکن خویشتن را هم نگهدار

زر و   زن نیست الا مایه غم 

به جا بگذار چون عیسی بن مریم

حنیفی شو زهر قید ومذاهب

در آدر دیر دین مانند راهب

ترا تا هر نظر اغیار وغیر است

اگر در مسجد آیی عین دیر است

نمیدانم به هر حالی که هستی

خلاف نفس کافر کن که رستی

اگر خواهی که باشی بنده خاص

مهیا شو برای صدق واخلاص

برو خود را زراه خویش برگــــــــــیر

به هر یک لحظه ایمانت ز سر گیر 

به باطن نفس ما چون هست کافر

مشو راضی بدین اسلام ظاهـــــر 

زنو هر لحظه ایمان تازه گــــــــــردان 

مسلمانش ومسلمان شو مسلمان

کتاب گلشن راز یکی از حکیمانه ترین وزیباترین کتابهای عرفانی به زبان شعر است شیخ محمود شبستری متوقی 720هجری قمری عارفی بلند پایه که در کتابی به نام گلشن راز در پاسخ به سوال یکی از علما این کتاب را سروده که پاسخ ان سوال بوده است اما این کتاب انقدر راز رمزدارد وپیچیده وغامض است که پس از مرگ او چندین عارف بلند مرتبه در شرح این کتاب شعر کوچک که حدود 700بیت بیشتر نیست نوشته شده است که مشهورترین انان شرح لاهیجی است به نظر بنده حقیر بر طالبان  علم وحقیقت لازم است که در تمام عمر خود اگر یکبار هم شده این کتاب را مطالعه تا حقایق ایمانی بر انان اشکار شود اگر نمیتوانند حداقل این چند بیت که ما از کتاب ان عارف وارسته گلچین کرده ایم را مطالعه ودر ان تامل نموده ودر زندگی راه راست وحقیقی را در یابید

وجود تو همه خار است وخاشاک

برون انداز از خود جمله راپـــــــــاک 

برو تو خانه دل را فرو روب

مهیا کن مقام وجای محبوب

چوتو بیرون شدی او اندر آید

به تو بی تو جمال خود نماید

موانع تا نگردانی زخود دور

درون خانه دل نایدت نور

موانع چون در این عالم چهار است

طهارت کردن از وی هم چهار است

نخستین پاکی از احداث انجاس

دوم از معصیت وز شر وسواس

سوم پاکی زاخلاق ذمیمه است

که با او آدمی همچون بهیمه است چ

هارم پاکی سَر است از غیر

که اینجا منتهی میگردد از سیر 

مکن بر نعمت حق ناسپاسی

که تو حق را به نور حق شناسی

بیاد آور مقام حال فطرت

کز آنجا باز دانی اصل فکرت

الست بربکم ایزد که را گفت

که بود آخر که آن ساعت بلی گفت

در آن روزی که گلها میسرشتند

بهدل در قصه ایمان نوشتند

اگر ان نامه را یک ره بخوانی

هر ان چیزی که میخواهی بدانی

تو بستی عهد عقد بندگی دوش

ولی کردی به نادانی فراموش

کلام حق بدان گشته منزل

که تا یادت دهد آن عهد اول

اگر تو دیده ای حق را به آغاز

در اینجا هم توانی دیدنش باز

صفات را ببین امروز انجا

که تا ذاتش توانی دید فردا

وگرنه رنج خود ضایع مگردان

برو بنیوش لاتهدی زقــــــرآن 

تویی تو نسخه نقش الـــــــــــــهی

بجو از خویشتن هر انچه  خواهی

***در این اشعار شیخ محمود شبستری با زبان شعر راه تکامل انسان را به زیباترین شکل بیان فرموده است

ومفاهیم عمیق عرفانی او را اذهان بلند بهتر درک میکنند میگویند تیمور لنگ که یکی از بزرگترین امپراطور ان

وشاهان عصر خویش بوده است وبه تیمور  جهانگشا مشهور است ومرکز امپراطوری او سمرقند وبخارا بود که در عصر او. زیباترین شهرهای جهان بوده است طوری که حافظ شیرازی فرموده اگر ان ترک شیرازی بدست ارد دل مارا .......به خال هندویش بخشم سمرقند وبخارا را ....تیمور لنگ در عصر حافظ شیرازی بوده است ولی این پادشاه از حافظه ای عجیب برخوردار بوده است او نیز حافظ قران بود وکتاب گلشن راز شیخ محمود را خوانده بود هنگامی که پادشاه عثمانی را شکست داد واورا در یک قفس زندانی کرد وفاتح از ترکیه برمیگشت از قسمت تبریز وارد ایران شد واز ناحیه شبستر عبور کرد در ان هنگام شیخ فوت کرده بود وقبر او در شبستر بود واریه قریه شبستر شد ودستور داد تمام ان قریه را سرشماری کردند حدود 3700نفر بودند که به هرکدام چندین مثقال نقره هدیه داد به احترام شیخ محمود شبستری که از این قریه بود ولی مردم نفهمیدند که چرا تیمور ان محبت را به انان کرد او بر سر قبر شیخ محمود رفت ودستور داد بر قبر اوگنبدی بنا کنند خدا میداند که ذهن قوی تیمور از کتاب گلشن راز چه چیزی درک کرده است که این همه به ان شاعر محبت داشته است تیمور لنگ چنان حافظه ای داشته است که خود درکتاب که از خود به یادگار گذاشته است فرمود من 30هزار نفر در لشگر خود مبارز داشتم وهمه را بنام خودشان صدا می زدم

طوری که در زمان اتحاد جماهیر شوروی سابق قبر او را نبش کردند تا جمجمه اورا برسی کنند که در این جمجمه چه چیزی نهفته بوده است درکتاب منم تیمور جهانگشا که از کتب تاریخی با ارزش است وارزش خواندن دارد اودر زمان حکومت خود ایران عراق سوریه هندوستان امراطوری عثمانی را شکست داد ودر اخر عمر تا پای دیوار چین لشگرکشی کرد وخیال فتح چین را داشت که در پای دیوار چین سکته کرد وفرزندانش جنگ را رها کرده وبازگشتند او در تمام جنگها پیروز میدان شد ودر هر جنگی با شجاعت تمام فرمانده وپادشاه انان را به مبارزه دعوت میکرد این اعجوبه مسحور شیخ محمود شبستری گردیده بود ...

کتاب حق بخوان از نفس وآفاق

مزین شو به اصل جمله اخلاق

اصول خُلق نیک آمد عـــــــــــــدالت 

پس از وی باشدش عفت شجاعت 

حکیمی راست کردار است وگفتار

کسی کو متصف باشد بدین چــــار 

همه اخلاق نیکو در میان است 

که از افراط وتفریطش کران است

میانه چون صرا المستقیم است

زهر دو جانبش قعر جحیم است

جز از حق می نیاید دلـــــــــــــربایی

که شرکت نیست کس را در خدایی 

موثر حق شناس اندر همه جای

زحد خویشتن بیرون منه پـــــــای 

حق اندر کسوت حق عین حق دان 

حق اندر باطل آمد کار شیـــــــطان

ذی الحجه 1401

المان رمضان ماه خدا

تقویم و مناسبتهای ماه ذی الحجة | ضیاءالصالحین

فضیلت و اعمال دهه اول ماه ذی الحجه | خبرگزاری صدا و سیما

 

 

 

 

خرید ارزان آویز خورشید بسم الله الرحمن الرحیم - [با تخفیف]

 

در بین ماه های قمری بعد از ماه رمضان هیچ ماهی را به اندازه این ماه ذی الحجه دوست ندارم زیرا دراین ماه یک رمضان اصغر نهفته است یک روزه ده روزه که به عید قربان ختم میشود وهمانند عید فطر یکی از اعیاد بزرگ اسلام است اگر بخواهیم ازاین ماه بهره کافی راببریم باید به استقبال این ماه برویم به این ماه حرمت بگذاریم وعظمت ان را درک کنییم وباروزه گرفتن وکثرت یاد خدا ازاین ماه بهره کافی ببریم همان طور که گذشتگان ما  ازاین ماه به بزرگی یاد کرده اند 

تسبیح و حمد خداوند، بجا آوردن ذکر الله اکبر و لا اله الا الله، روزه گرفتن از جمله اعمال این ماه است. حتی اگر یک روز هم شده از این دهه مبارک را روزه باشید اگر سه روز باشد بهتر است اگر نه روز اول ماه  را روزه بودی به رمضان اضعر دست یافته ای پس در روز عید قربان نماز عید را بخوان وقربانی کوچکی انجام بده واز خداوند حاجت های دنیا واخرت را طلب کن 
1- روزه 
2- ذکر تهلیل ده گانه علی ع
3- دورکعت نماز بین نماز مغرب وعشا ((نماز و واعدنا موسی ثلاثین لیله))
4- دعای امام صادق ع بعد ازنماز صبح فراموش نشود هر روز نماز صبح را که خواندی در تعقیبات نماز صبح با این دعا در این دهه مبارک از خداوند بهترین حاجت های زندگی خود را از خدا درخواست کن امام صادق در این دعا این حاجتها را از خداوند طلب کرده است واو عالم ال محمد است حال تو اگر فراتر از این ارزوها چیز بیشتری از خداوند میخواهی در اخر دعا از خداوند مجیب طلب کن 

انواع بسم الله الرحمن الرحیم با فونت های مختلف | آی آر سرگرمی
اَللّـهُمَّ هذِهِ الاَْیّامُ الَّتى فَضَّلْتَها عَلَى الاَْیّامِ وَشَرَّفْتَها، وَ قَدْ بَلَّغْتَنیها بِمَنِّکَ و
وَرَحْمَتِکَ، فَاَنْزِلْ عَلَیْنا مِنْ بَرَکاتِکَ، وَاَوْسِعْ عَلَیْنا فیها مِنْ نَعْمآئِکَ، اَللّـهُمَّ
اِنّى اَسْئَلُکَ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد،
وَاَنْ تَهْدِیَنا فیه لِسَبیلِ الْهُدى، وَالْعَفافِ
وَالْغِنى، وَالْعَمَلِ فیها بِما تُحِبُّ وَتَرْضى، اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ یا مَوْضِعَ کُلِّ
شَکْوى، وَیا سامِعَ کُلِّ نَجْوى وَیا شاهِدَ کُلِّ مَلاَ، وَیا عالِمَ کُلِّ خَفِیَّة
،، اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد، وَ اَنْ تَکْشِفَ عَنّا فیهَا الْبَلاءَ، وَ
تَسْتَجیبَ لَنا فیهَا الدُّعآءَ، وَ تُقَوِّیَنا فیها وَ تُعینَنا،وَتُوَفِّقَنا فیها لِما تُحِبُّ رَبَّنا
وَتَرْضى ، وَعَلى مَا افْتَرَضْتَ عَلَیْنا مِنْ طاعَتِکَ،وَطـاعَةِ رَسُولِکَ وَاَهْلِ وِلایَتِکَ،
اَللّـهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ، اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد
وَاَنْ تَهَبَ لَنا فیهَا الرِّضا،اِنَّکَ سَمیعُ الدُّعآءِ، وَلا تَحْرِمْنا خَیْرَ ما تُنْزِلُ فیها مِنَ
السَّمآءِ،
وَطَهِّرْنا مِنَ الذُّنُوبِ یا عَلاّمَ الْغُیُوبِ، وَاَوْجِبْ لَنا فیها دارَ الْخُلُودِ،
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد،وَلا تَتْرُکْ لَنا فیها ذَنْباً اِلاَّ غَفَرْتَهُ، وَلا
هَمّاً اِلاَّ فَرَّجْتَهُ،وَلا دَیْناً اِلاَّ قَضَیْتَهُ، وَلا غائِباً اِلاَّ اَدَّیْتَهُ،
وَلا حاجَةً مِنْ
حَوائِجِ الدُّنْیا وَالاْخِرَةِ اِلاَّ سَهَّلْتَها وَیَسَّرْتَها،
اِنَّکَ عَلى کُلِّ شَىْء قَدیرٌ،
اَللّـهُمَّ یا عالِمَ الْخَفِیّاتِ، یا راحِمَ الْعَبَراتِ، یا مُجیبَ الدَّعَواتِ،یا رَبَّ
الاَْرَضینَ وَالسَّمواتِ، یا مَنْ لا تَتَشابَهُ عَلَیْهِ الاَْصْواتُ، صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ
آلِ مُحَمَّد وَاجْعَلْنا فیها مِنْ عُتَقآئِکَ وَطُلَقآئِکَ مِنَ النّارِ،
وَالْفائِزینَ بِجَنَّتِکَ،وَالنّاجینَ بِرَحْمَتِکَ، یااَرْحَمَ الرّاحِمینَ، وَصَلَّى اللهُ عَلى
سَیِّدِنا مُحَمَّد وَآلِهِ  اَجْمَعینَ، وَسَلَّمَ عَلَیْهِمْ تَسْلیماً 

 
خدایا این روزهایى است که برترى و شرافتش دادى بر سایر روزها و به لطف رحمتت مرا بدانها رساندى پس برکات خودت را بر ما فرو بار و از نعمتهاى خود در این
روزها بر ما وسعت ده
خدایا من از تو خواهم که درود فرستى بر محمّد و آل محمّد و نیز خواهم که ما را دراین روزها به
راه هدایت و پاکدامنى و بى نیازى راهنمایى فرمایى و موفقمان دارى به انجام آنچه دوست دارى و موجب خشنودى تواست خدایا
از تو خواهم اى جایگاه هر شکایت و اى شنواى هر سخن سِرّى و راز و اى حاضر در هر
جمع و اى داناى هر نهان که درود فرستى بر محمّد و آل محمّد و بگشایى
در این روزها از ما بلا و گرفتارى را و مستجاب گردانى در آنها دعاى ما را و نیرو دهى به ما در این روزها و کمکمان دهى
و موفقمان دارى پروردگارا بدانچه دوست دارى و خشنود گردى و بر آنچه واجب کرده اى بر ما از اطاعت خودت
و اطاعت پیامبرت و اهل ولایتت خدایا از تو خواهم اى مهربانترین
مهربانان که درود فرستى بر محمّد و آل محمّد و در این ایام خشنودى خویش را به من ببخش
که براستى تو شنواى دعایى و محروم مکن ما را از خیرى که در این روزها از آسمان فرو بارى و پاکمان کن
از گناهان اى داناى بر نادیدنیها و واجب گردان در این ایّام براى ما خانه جاویدان را خدایا درود فرست
بر محمّد و آل محمّد و هیچ گناهى براى ما باقى مگذار جز آن که بیامرزى و نه اندوهى جز
آن که بگشایى و نه بِدهى جز آن که بپردازى و نه غایبى جز آن که به ما برسانى و نه حاجتى از حاجات
دنیا و آخرت جز آن که آسان و هموارش گردانى که براستى تو بر هر چیز توانایى خدایا اى
داناى اسرار پنهان اى رحم کننده بر اشک دیدگان اى اجابت کننده دعاها اى پروردگار زمینها
و آسمانها اى که صداها(ى بیشمار) بر او اشتباه نشود درود فرست بر محمّد و آل
محمّد و قرار ده ما را در این روزها ازآزادشدگان و رهایى یافتگان از آتش و نائل شوندگان به بهشتت
و نجات یافتگان بوسیله رحمتت اى مهربانترین مهربانان و درود خدا بر آقاى ما محمّد و
آلش همگى و سلام بر همه آنان باد.

صور لا اله الا الله

 

خواندن ذکر‌هایی که از حضرت علی (ع) روایت شده است؛
لا إِلهَ إِلاّ اللهُ عَدَدَ اللَّیالِی وَالدُّهُورِ،
لا إِلهَ إِلاّ اللهُ عَدَدَ أَمْواجِ البُحُور
، لا إِلهَ إِلاّ اللهُ و رَحْمَتُهُ خَیرٌ مِمَّا یجْمَعُونَ،
لا إِلهَ إِلاّ اللهُ عَدَدَ الشَّوْک وَالشَّجَرِ
، لا إِلهَ إِلاّ اللهُ عَدَدَ الشَّعْرِ وَالوَبَرِ،
لا إِلهَ إِلاّ الله عَدَدَ الحَجَرِ والمَدَرِ
، لا إِلهَ إِلاّ الله عَدَدَ لَمْحِ العُیونِ،
لا إِلهَ إِلاّ الله فِی اللَّیلِ إِذا عَسْعَسَ وَالصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ،
لا إِلهَ إِلاّ الله عَدَدَ الرِّیاحِ فِی البَرارِی وَالصُّخُورِ،
لا إِلهَ إِلاّ الله مِنْ الیوْمِ إِلی یوْمِ ینْفَخُ فِی الصُّورِ"

ما هو فضل قول لا إله إلا الله؟ 12 حديث من السنة يوضحوا فضلها

  لَا إِلٰهَ إِلّا اللّٰهُ به شمار شب‌ها و روزگاران، لَا إِلٰهَ إِلّا اللّٰهُ  به شمار امواج دریاها،     لَا إِلٰهَ إِلّا اللّٰهُ   و رحمت او از آنچه گرد می‌آورند بهتر است،.....، به شمار خارها و درختان، ..... به شمار موها و کرک‌ها، معبودی جز خدا نیست به شمار سنگ‌ها و کلوخ‌ها، ....به شمار بهم‌خوردن پلک‌ها، .......... در شب چون سیاهی بنماید و در صبح چون سپیدی سر برآرد، ...... به شمار بادها در صحراها و کوه‌ها،......از امروز تا روز دمیده شدن در صور

ثواب تهلیلات ده گانه علی ع 


 على علیه السّلام مى‏فرمود: «هر کس در هر روز از این دهه، ده مرتبه این ذکر را بخواند، خداوند به ازاى هر «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ‏» که مى‏گوید درجه ‏اى در بهشت از در و یاقوت به او عنایت فرماید که میان هر دو درجه براى سوارى که با شتاب رکاب مى‏زند یک صد سال راه است.


و در هر درجه‏ ا ى شهرى است و در هر شهر کاخى از گوهر یکپارچه قرار دارد که درزى در آن نیست، در هر شهرى از آن شهرها آنقدر از خانه‏ ها و قلعه‏ ها و اتاق‌ها و خانه ‏ها و بسترها و همسران و تخت‌ها و حوران بهشتى و پشتی‌ها و فرش‌ها و سفره‏  ها و خدمتگزاران و رودها و درختها و زیورها و جامه‏ها قرار دارد که وصف آن از توان وصف‏کنندگان بیرون است.


و هنگامى که از قبر خارج مى‏شود، از هر موى بدن او نورى مى‏تابد و هفتاد هزار فرشته به پیش باز او مى‏آیند، و از پیش رو و سمت راست و چپ او حرکت مى‏کنند تا به درب بهشت رسند و هنگامى که وارد بهشت مى‏شود پشت سر او مى‏ایستند و او در پیشاپیش جلوى آنها قرار مى‏گیرد تا به شهرى مى‏رسند که نماى بیرونى آن از یاقوت سرخ است و اندرون آن از زبرجد سبز رنگ، و در آن شهر، تمام آنچه را که خداوند در بهشت آفریده است وجود دارد، هنگامى که به آنجا مى‏رسند فرشتگان مى‏گویند: اى دوست خدا! آیا مى‏دانى این شهر و آنچه در آن است چیست؟


مى‏گوید: نه، شما کیستید؟ مى‏گویند: ما فرشتگانى هستیم که در دنیا روزى که خداى تبارک و تعالى را تهلیل مى‏کردى تو را مى‏دیدیم، این شهر با آنچه که در آن هست همه ثواب توست، تو را به ثوابى برتر از این ثواب از جانب خدا مژده باد! تا آنچه را که خداوند براى تو در دار السلام خود و در جوار خویش فراهم آورده است‏ ببینى، آن بخششى را که هرگز بریده نمى‏شود.

***************************

اعمال ماه ذی الحجه | اعمال مشترک دهه اول ماه ذی الحجه به همراه دعاهای مخصوص

فضیلت دهه اول ذی الجه رسول الله صلی الله علیه و سلم میفرمایند: انجام دادن اعمال نیک در هیچ روزی نزد الله محبوبتر و بزرگتر از انجام دادن آن در روزهای دهگانه (دهه ذی الحجه)نیست. پس در این روزها:تهلیل(لا اله الا الله) تکبیر(الله اکبر) ،تحمید (الحمدلله) را زیاد بگویید. وقت آن از ابتدای ماه ذوالحجه تا غروب آخرین روز ایام تشریق (روز سیزدهم ذی الحجه) می باشد. 

 

ذی‌الحِجّة (ذی‌حجه)، آخرین ماه در ترتیب تقویم هجری قمری و از ماه‌های حرام و ماه‌های حج است. برای دهه اول این ماه اعمالی ذکر شده است که از مهم‌ترین آن‌ها به جا آوردن نماز دهه اول میان نماز مغرب و عشا و نیز خواندن ادعیه و تهلیل‌های ویژه است.

احرام بستن برای حج تمتع، تنها در این ماه جایز است و «ذی حجه» به معنی «صاحب حج» به این نکته اشاره دارد. آیین حج از روز نهم شروع و معمولاً تا سیزدهم این ماه انجام می‌شود.

این ماه، آخرین ماه در تقویم هجری قمری و از ماه‌های شریف و برجسته سال است. از آن جا که مناسک حج در آن انجام می‌شود ذی‌الحجه نام گرفته‌است.[۱] این ماه جزو ماه‌های حرام (ذی‌القعده، ذی‌الحجه، محرم و رجب) است[۲] که احترام خاصی دارند و جنگ در آنها به دلیل برخی آیات مانند ۲۱۷ سوره بقره، حرام است.[۳] ذی‌الحجه از ماه‌های حج (شوال، ذی‌القعده و ذی‌الحجه) نیز به شمار می‌رود.[۴] ماه‌های حج، ماه‌‌های بجا آوردن حج هستند.[۵] در «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَّعْلُومَاتٌ؛ حجّ در ماه‌های معینی است.»[۶] به این ماه‌‌ها اشاره شده است.

 

ماه «ذی‌الحجه» آخرین ماه «سال هجری قمری» است و ماهی است بسیار پربرکت. بزرگان دین هنگامی که این ماه وارد می‌شد، اهمیت ویژه‌ای به عبادت در آن می‌دادند، مخصوصا در دهه اول این ماه. در حدیثی از رسول خدا (ص) می‌خوانیم که عبادت و کار نیک در هیچ ایامی به اندازه این ایام (۱۰ روز اول ماه ذی‌الحجه) فضیلت ندارد.

در بعضی از روایات درباره ماه ذی‌الحجه آمده است، شب‌های ده‌گانه‌ای که قرآن در سوره «والفجر و لیال عشر» به آن سوگند یاد کرده است، شب‌های دهه اول این ماه شریف است و این سوگند به خاطر عظمت آن است.

خداوند در سوره حج (آیه ۲۸) ضمن بیان فریضه بزرگ «حج» سخن از «ایام معلومات» می‌فرماید که مومنان باید در آن به یاد خدا باشند. یکی از تفسیرهای معروف «ایام معلومات» که در روایات نیز آمده است، ۱۰ روز اول ذی‌الحجه است. بنابراین، هم شب‌های آن عزیز است و هم روزهای آن.

در حدیثی از رسول خدا (ص) می‌خوانیم که عبادت و کار نیک در هیچ ایامی به اندازه این ایام (۱۰ روز اول ماه ذی‌الحجه) فضیلت ندارد.

افزون بر این‌ها، هم صدا شدن با زوار خانه خدا در این ماه و یاد و خاطره مراسم با شکوه حج و معنویت و برکات آن، حال و هوای دیگری به انسان می‌دهد، مخصوصا برای کسانی که در سلک زوار سعادتمند خانه خدا قرار گرفته‌اند، یا با یاد و خاطره آن‌ها همراهند.

وجود دو «عید» مهم اسلامی عید قربان (عید اضحی) و عید غدیر ‌(عید ولایت) و روز «عرفه» و خاطره دعای عجیب و بسیار گران‌بهای امام حسین (ع) در عرفات، شکوه و عظمت خاصی به این ماه بخشیده و سزاوار است همه مومنان (مخصوصا جوانان پاک‌دل) از فضای آکنده از معنویت این ماه، غافل نشوند و در خودسازی و تهذیب نفس بکوشند که به پیشرفت‌های مهمی نایل می‌شوند.

وَوَاعَدْنَا مُوسَىٰ ثَلَاثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ۚ وَقَالَ مُوسَىٰ لِأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَلَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ

 

*فضیلت ماه ذی الحجّه
بزرگان دین هنگامی که ماه ذی الحجّه وارد می‌شد، اهمّیّت ویژه‌ای به عبادت در آن به ویژه در دهه اوّل می‌دادند. (زادالمعاد، ص ۲۴۰)

در بعضی از روایات آمده است، شب‌های دهگانه‌ای که قرآن در سوره «والفجر و لیال عشر» به آن سوگند یاد کرده است، شب‌های دهه اوّل ماه ذی الحجّه است و این سوگند به دلیل عظمت آن است. (تفسیر قمی، ج ۲، ص ۴۱۹)

خداوند در سوره حج آیه ۲۸ ضمن بیان فریضه بزرگ «حج» از «أیّام مَعْلُومات» سخن گفته است که مؤمنان باید در آن به یاد خدا باشند. یکی از تفسیر‌های معروفِ «أیّام مَعْلُومات» که در روایات نیز آمده است، ده روز اوّل ماه ذی الحجّه است. (مصباح المتهجّد، صفحه ۶۷۱.) بنابراین هم شب‌ها و هم روز‌های آن عزیز است.

در حدیثی از رسول خدا (صلی الله علیه وآله و سلم) می‌خوانیم که عبادت و کار نیک در هیچ ایّامی به اندازه این ایّام (ده روز اوّل ماه ذی الحجّه) فضیلت ندارد. (اقبال، ص ۳۱۷)

وجود دو «عید» مهمّ اسلامی عید قربان (عید اضحی) و عید غدیر (عید ولایت) و روز «عرفه» و دعای عجیب و بسیار گرانبهای امام حسین (علیه السلام) در عرفات، شکوه و عظمت خاصّی به این ماه بخشیده و سزاوار است همه مؤمنان (بویژه جوانان پاکدل) از فضای آکنده از معنویّت این ماه غافل نشوند و در خودسازی و تهذیب نفس بکوشند که به پیشرفت‌های مهمّی نائل می‌شوند.

*اعمال دهه اوّل ماه ذی الحجّه

امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید: پدرم حضرت امام باقر (علیه السلام) به من فرمود: پسرم! در دهه نخست از ماه ذی الحجّه (از شب اول ماه تا شب عید قربان) هر شب میان نماز مغرب و عشا این دو رکعت نماز را ترک مکن:

در هر رکعت سوره حمد و سوره قل هو الله را می‌خوانی، پس از آن آیه ۱۴۲ سوره اعراف را بخوان:
وَ وَاعَدْنَا مُوسَی ثَلاَثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً وَ قَالَ مُوسَی لأَخِیهِ هَارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَلاَ تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ. (اعراف/۱۴۲)

اگر چنین کنی، در ثواب حاجیان، و اعمال حجّ آن‌ها شریک می‌شوی. (اقبال، ص ۳۱۷)

روزه گرفتن در ۹ روز اوّل؛ در روایتی از امام موسی کاظم (علیه السلام) نقل شده است که هرکس ۹ روز اوّل ذی الحجّه را روزه بدارد، خداوند ثواب روزه تمام عمر را برای او می‌نویسد. (زاد المعاد، ص ۲۴۰)

ابوحمزه ثمالی از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است که آن حضرت، از روز اوّل تا عصر روز عرفه، پس از نماز صبح و قبل از نماز مغرب این دعا را می‌خواند:
اَللّـهُمَّ هذِهِ الاَْیّامُ الَّتی فَضَّلْتَها عَلَی الاَْیّامِ وَشَرَّفْتَها و..... وَ صَلَّی اللهُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمَّدوَآلِهِ اَجْمَعینَ، وَسَلَّمَ عَلَیْهِمْ تَسْلیماً.
(مصباح المتهجّد، ص ۶۷۲ و اقبال، ص ۳۲۲ (با اندکی تفاوت)، مفاتیح الجنان)

در هر روز از این دهه، این تهلیلات [لا اله إلاّ اللّه ها]را که از امیر مؤمنان (علیه السلام) نقل شده است بخواند و اگر روزی ۱۰ مرتبه بخواند بهتر است:
لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ عَدَدَ الّلَیالی وَالدُّهُورِ، لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ عَدَدَ اَمْواجِ الْبُحُورِ.
لااِلهَ اِلاَّ اللهُ وَرَحْمَتُهُ خَیْرٌ مِمّا یَجْمَعُونَ، لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ عَدَدَ الشَّوْکِ وَالشَّجَرِ.
لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ عَدَدَ الشَّعْرِ وَالْوَبَرِ، لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ عَدَدَ الْحَجَرِ وَالْمَدَرِ.
لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ عَدَدَ لَمْحِ الْعُیُونِ.
لا اِلهَ اِلاَّ اللهُ فِی اللَّیْلِ اِذاعَسْعَسَ، وَالصُّبْحِ اِذا تَنَفَّسَ.
لا اِلـهَ اِلاَّ اللهُ عَدَدَ الرِّیاحِ فِی الْبَراری وَالصُّخُـورِ.
لا اِلـهَ اِلاَّ اللهُ مِـنَ الْیَـوْمِ اِلـی یَـوْمِ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ. (اقبال، ص ۳۲۴)

هر کس از ظالمی خوف داشته باشد در این روز بگوید:
«حَسْبی حَسْبی حَسْبی مِنْ سُؤالی، عِلْمُکَ بِحالی»، تا خداوند او را از شرّ آن ظالم حفظ کند.

ایام ذی الحجه از دیدگاه اهل تسنن

دهه ذو الحجه
در فضیلت و بزرگی این دهه مبارک ادله بسیاری از قرآن و سنت وارد شده است:
۱- الله سبحانه و تعالی می فرماید: { والفجر ولیال عشر } [الفجر/۲-۱] (قسم به سپیده دم و قسم به شب های دهگانه) ابن کثیر رحمه الله در تفسیر خود می گوید: منظور از این ده شب دهه ذی الحجه است همانطور که ابن عباس رضی الله عنهما و ابن زبیر ـ رضی الله عنهما ـ و مجاهد و دیگران گفته اند. [رواه البخاری] ۲- و همچنین از ابن عباس رضی الله عنهما روایت است که گفت: رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ فرمود: «هیچ ایامی نیست که نزد الله سبحانه و تعالی عمل صالح محبوبتر از این ایام باشد» گفتند: و نه حتی جهاد در راه الله؟ فرمود: «ونه جهاد در راه الله مگر شخصی که با جان و مال خود خارج شود و هیچ کدامشان را برنگرداند»
۳- و الله سبحانه و تعالی می فرماید: {ویذکروا اسم الله فی أیام معلومات} [الحج/۲۸] (ونام الله را یاد کنند در روزهای مشخص) ابن عباس در تفسیر آن می گوید: یعنی روزهای دهگانه ذی الحجه [تفسیر ابن کثیر] ۴- و از ابن عمر رضی الله عنهما روایت است که رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ فرمودند: «هیچ ایامی نیست که عمل صالح در آن محبوبتر از این ایام دهگانه باشد؛ پس در آنها بسیار تهلیل (لا اله الا الله) و تکبیر (الله اکبر) و تحمید (الحمدلله) بگویید» [رواه احمد] ۵- سعید بن جبیر رحمه الله (راوی حدیث دوم از ابن عباس) وقتی که دهه ذی الحجه داخل می شد تا جایی در عبادت تلاش می کرد که توانش به پایان می رسید. [رواه الدارمی] ۶- و همچنین ابن حجر عسقلانی در فتح الباری (شرح صحیح بخاری) می گوید: و آنچه در فضیلت و برتری ایام ذی الحجه نمایان است جمع شدن تمام عبادات در این مناسبت است، یعنی: نماز و روزه و صدقه و حج، و در هیچ مناسبت دیگری چنین نیست.

آنچه در این دهه مستحب است
۱- نماز: در این ایام زود رفتن برای انجام فرائض در مسجد و بسیار انجام دادن نوافل مستحب است زیرا این اعمال از بهترین قربات است. ثوبان ـ رضی الله عنه ـ می گوید: شنیدم رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ فرمود: «بر تو باد بسیار سجده بردن برای الله که تو سجده ای برای الله نمی بری مگر آنکه الله تو را به خاطر آن درجه ای بالا می برد و گناهی از گناهانت پاک می کند» [رواه مسلم] و این فضیلت در تمام سال وجود دارد.

۲- روزه: از هنیده بن خالد ـ رضی الله عنه ـ از همسرش رضی الله عنها از برخی از همسران رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ روایت می کند که «رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ نهم ذی الحجه و روز عاشورا و سه روز از هر ماه را روزه می گرفت». [رواه الامام أحمد و أبوداود و النسائی] امام نووی رحمه الله درباره روزه ایام ده گانه می گوید: روزه آن شدیدا مستحب است.

۳- تکبیر و تهلیل و تحمید: به دلیل آنچه در حدیث ابن عمر رضی الله عنهما که گذشت وارد شده است: «پس در این روزها (روزهای دهگانه) بسیار تهلیل و تکبیر و تحمید بگویید» و امام بخاری رحمه الله می گوید: «ابن عمر و ابوهریره رضی الله عنهما در روزهای دهگانه وارد بازار می شدند و تکبیر می گفتند و مردم به تکبیر آنها تکبیر می گفتند» و همچنین امام بخاری می گوید: «و عمر ین الخطاب ـ رضی الله عنه ـ در قبه اش در منی [منا] تکبیر می گفت و اهل مسجد تکبیر او را می شنیدند و تکبیر می گفتند و مردم در بازار به تکبیر آنها تکبیر می گفتند چنانکه منی بر اثر تکبیر آنها به لرزه می افتاد» و عادت ابن عمر این بود که در این ایام در منا و قبل از نمازها و در رختخوابش و در خیمه اش و در مجلسش و در حال راه رفتنش تکبیر می گفت و مستحب این است که تکبیر به صدای بلند باشد به دلیل فعل عمربن الخطاب و ابن عمر و ابی هریره رضی الله عنهما.
شایسته است ما مسلمانان این سنت فراموش شده را که متاسفانه حتی در بین اهل صلاح و خیر به فراموشی سپرده شده است به مانند آنچه در میان سلف صالحمان بود زنده کنیم.

نحوه تکبیر:
الف) الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر کبیرا
ب) الله اکبر، الله اکبر، لا اله الا الله، و الله اکبر، الله اکبر، و لله الحمد.
ج) الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، لا اله الا الله، و الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، و لله الحمد.

۴- روزه روز عرفه: روزه عرفه به دلیل آنچه از رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ در مورد روزه عرفه به ثبوت رسیده است مستحب است. رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ می فرماید: : «[ثواب] آن را نزد خداوند اینگونه احتساب می کنم که کفاره گناهان سال قبل و سال بعدش باشد» [رواه مسلم] اما هر کس که خود در صحرای عرفه حاضر باشد (یعنی خود حاجی باشد) روزه برایش مستحب نیست زیرا رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ در حالی که روزه نبود در عرفه وقوف نمود.

۵- فضیلت روز قربانی (نحر): بسیاری از مسلمانان از عظمت و بزرگی این روز غفلت می ورزند حال آنکه برخی از علما بر این نظر هستند که این روز مطلقا بهترین روز سال است حتی بهتر از روز عرفه. ابن قیم رحمه الله می گوید: «بهترین روزها نزد خداوند روز نحر است که همان روز حج اکبر است» چنانکه در سنن ابی داود از رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ روایت است که فرمود: «بزرگترین ایام نزد الله سبحانه و تعالی روز نحر است و پس از آن روز قَرّ» و روز قر یعنی روز استقرار در منی که روز ۱۱ ذی الحجه است و گفته شده است که روز عرفه بهتر است زیرا روزه اش کفاره گناهان دو سال است و هیچ روزی نیست که خداوند به اندازه روز عرفه انسانها را از آتش آزاد سازد، به این دلیل که در این روز خداوند به بندگانش نزدیک می شود و به خاطر اهل موقف (حجاجی که در عرفات وقوف کرده اند) به فرشتگان مباهات می کند. البته قول اول صحیح تر است زیرا حدیثی که درباره آن آمده معارضی نداردو الله اعلم. و چه روز عرفه بافضیلت تر باشد و یا روز نحر، انسان مسلمان چه حاجی باشد چه مقیم باید در به دست آوردن این فضایل و استفاده از فرصت کوشا باشد…

چگونه به استقبال این مواسم خیر برویم؟
۱- شایسته است انسان مسلمان با توبه نصوح و صادقانه و برگشتن از گناهان و ترک آنها به استقبال این مواسم خیر برود زیرا این گناهان است که انسان را از فضل پروردگار محروم می سازد.

۲- و هنچنین باید با عزم صادق و جدی برای اغتنام این فرصتها از این مواسم مبارک استقبال کنیم و هر که با خداوند صدق ورزد، خداوند نیز او را تصدیق خواهد کرد: {والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا وإن الله لمع المحسنین} [العنکبوت/۶۹] (و کسانی که در راه ما جهاد کردند، قطعا آنها را به راه های خویش هدایت خواهیم کرد) پس برادر و خواهر مسلمان من! تا فرصت هست از آن استفاده ببر. خداوند ما را بر قدردانی این مواسم موفق بدارد.

برخی از احکام قربانی:
اصل در قربانی آن است که برای زنده ها مشروع است چنانکه رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ و اصحابش برای خود و خانواده شان قربانی می کردند اما اینکه برخی از مردم گمان می کنند قربانی تنها برای مرده گان است، صحیح نیست و اصل و اساسی ندارد. اما قربانی برای اموات سه حالت دارد:

۱- به همراه زنده گان برای آنها نیز قربانی شود؛ مانند اینکه فرد برای خود و خانواده اش قربانی کند و قصدش زنده گان و اموات باشد (خویشاوندانش که فوت نموده اند) و دلیل این قول قربانی کردن رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ برای خود و خانواده اش است در حالی که برخی از خانواده او فوت کرده بودند

۲- اینکه فرد بر اساس وصیت متوفی برایش قربانی کند.

۳- اینکه فرد به عنوان صدقه برای اموات بطور مستقل قربانی کند: و این جایز است و فقهای حنبلی تقریر نموده اند که ثواب آن به متوفی می رسد (با قیاس بر صدقه) اما آنچه مشخص است این نوع قربانی سنت و مستحب نیست به دلیل آنکه رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ برای هیچکدام از درگذشتگانش به طور خصوصی قربانی ننموده است. نه برای حمزه سید الشهداء ـ رضی الله عنه ـ و نه برای فرزندانش که قبل از او وفات کردند و نه برای همسرش ام المومنین خدیجه رضی الله عنها که از محبوب ترین همسرانش بود. و از هیچکدام از اصحاب پیامبر رضی الله عنهم اجمعین روایت نشده که برای یکی از بستگان متوفی خود بطور خصوصی قربانی کرده باشند. همچنین کاری که برخی از مردم انجام می دهند و سال اول وفات میت برایش قربانی می کنند و اعتقاد دارند که در این قربانی نباید هیچ کس را شریک نمود، صحیح نیست. شاید اگر آنها می دانستند می توان از طرف خود و خانواده خود چه زنده گان و چه رفتگان قربانی نمود، چنین نمی کردند.

آنچه نباید شخص قربانی کننده انجام دهد:
اگر شخصی نیت قربانی کرد و ماه ذی الحجه (چه با رویت هلال و چه با تکمیل ماه ذی القعده) وارد شد؛ بر او حرام می شود که موی خود را کوتاه کند و یا چیزی از آن کم کند و یا ناخن خود را بگیرد و یا هر چیزی از پوست خود بگیرد تا اینکه قربانی را انجام دهد زیرا در حدیث ام السلمه رضی الله عنها از رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ روایت شده که ایشان فرمودند: «اگر ماه ذی الحجه وارد شد و یکی از شما خواست قربانی کند، مو و ناخن هایش را نگه دارد [کوتاه نکند]» [رواه أحمد و مسلم] و در لفظ دیگر حدیث: «پس چیزی از مو و پوستش نگیرد تا قربانی کند» و اگر در وسط دهه ذی الحجه نیت قربانی کرد از زمان نیت این کارها بر او ممنوع می شود و اگر قبل از نیت مو و یا ناخن خود را کوتاه کرده بر او اشکالی نیست.

حکمت این نهی: از آنجا که قربانی کننده در برخی از اعمال نسک یعنی قربانی برای الله با حاجیان مشارکت کرده است در برخی از خصوصیتهای احرام نیز با آنها شریک می شود مانند ممنوع بودن گرفتن مو و ناخن و … اما خانواده او می توانند این کارها را انجام دهند.
و این حکم خاص قربانی کننده است اما این حکم به خانواده او و کسانی که او از طرف آنها قربانی می کند تعلق نمی گیرد زیرا رسول الله ـ صلی الله علیه و سلم ـ می فرماید: «هر کدام از شما که خواست قربانی کند …» و همچنین از او روایت شده که از طرف اهل بیتش قربانی می کرد اما روایت نشده به آنان دستور امساک از این موارد را داده باشد.
اما اگر شخصی که نیت قربانی دارد چیزی از مو یا ناخن و یا پوستش گرفت گناهکار است و باید به سوی الله توبه نماید و دیگر تکرار نکند و کفاره ای بر او نیست و هیچ امری بر او تعلق نمی گیرد. و اگر از روی فراموشی یا جهل یا بدون قصد این امور از او صورت گرفت گناهی بر او نیست. اما اگر مجبور شد به علتی این امور را انجام دهد گناهی بر او نیست مثلا اگر ناخنش شکست و راهی جز کوتاه کردن آن نبود یا برای مداوای زحم موجود در سر مجبور به تراشیدن سر شد، و اینگونه موارد…

2-ثواب ذی الحجه 

چنانچه حدیثی از رسول الله صلی الله علیه و سلم روایت است که عده ای از فقرا نزد آنحضرت صلی الله علیه و سلم آمدند و با عرض شکوه آمیزی گفتند «ثروتمندان به سبب مال خویش به درجات بلند (ثواب) و نعمتهای دایمی رسیدند، یعنی آنها نماز میگذارند چنانکه ما نماز میگذاریم و روزه میگیرند چنانکه ما روزه میگیریم و آنان را مال فراوانی است که با آن حج و عمره میکنند و جهاد میکنند و صدقه میدهند.

 آنحضرت صلی الله علیه و سلم فرمود: آیا شما را چیزی نگویم که اگر بدان عمل کنید، دریابید کسانی را که از شما پیشی گرفته اند و پس از شما هیچکسی این مرتبهء شما را در نیابد  و شما در میان ایشان بهترین کسان باشید، بجز کسانی که مثل آن عمل کنند؟ پس در پی هر نماز تسبیح و تحمید و تکبیر بگویید تا اینکه از همه آنها سی و سه بار شود» ترجمه صحیح البخاری حدیث 841

مزیت بعضی زمانها و ایام  نسبت به سایر اوقات همچنان وسیله و کمکیست از فضل و رحمت الهی نسبت به بندگانش و فراهم سازی امکانی برای جبران ضعفها و تلافی کاستی ها و عوض بر آنچه که در مسیر بدست آوری فضایل در مواسم با فضیلت دیگر از آنان فوت شده. و فرصتی که بندگان در آن با رغبت و نشاط به طاعات پرداخته و اجر  بیشتر را کمایی نمایند و آمادگی برای سفر مرگ و روز آخرت  داشته باشند.

هیچکدام از این فصول و ایام با فضیلت که در آن سفارش و تشویق بر سبقت در عبادت الله صورت گرفته چیزی نیست جز راه و وسیله ای برای تقرب بندگان بر او تعالی، و موهبتی از مواهب الهی جل جلاله که به فضل و رحمتش شامل هرکه بخواهد میسازد. پس با سعادتست کسیکه این فصول و ایام و ساعات را غنیمت شمرده و  بخاطر تقرب به الله جل جلاله و کسب رضای او جهد نماید و با این وسایل خود را از آتش دوزخ ایمن ساخته و جنت فردوس را برای خود تضمین کند.

بر هر مسلمان لازم است قدر و قیمت حیات و وقت را شناخته و بر عبادت الله تا هنگام مرگ غافل نشود. چنانچه الله سبحانه و تعالی میفرماید: (واعبد ربک حتی یأتیک الیقین) الحجر99. مفسرین میگویند منظور از یقین در این آیت مرگ است. «یعنی پروردگارت را تا هنگام مرگ عبادت کن»

از مواسم پر فیض وبرکت که الله سبحانه و تعالی جل جلاله آنرا نسبت به سایر ایام فضیلت بخشیده و در مقابل اعمال بندگان اجور عظیم تعیین کرده،  ده روز اول ذی الحجه است. در حدیث‌ شریف‌ به‌ روایت‌ ابن‌عباس‌ رضی‌الله عنهما آمده‌ است: «هیچ‌ روزی‌ نیست‌ که‌ عمل‌ صالح‌ به‌سوی‌ خداوند جل جلاله در آنها از این‌ روزها ـ یعنی‌ از ده‌ روز ذی‌الحجه‌ ـ محبوبتر باشد. اصحاب‌ گفتند: حتی‌ جهاد در راه‌ خدا؟ رسول‌ خدا فرمودند: حتی‌ جهاد در راه‌ خدا مگر شخصی‌ که‌ خود با مالش‌ به‌میدان‌ جهاد برود و سپس‌ چیزی‌ از آنها را برنگرداند». سنن ابی داود

و در روایات دیگر هم  در فضیلت این ده روز نسبت به سایر ایام سال آمده است. و فضایل این ده روز را در روشنایی قرآن و حدیث میتوان چنین برشمرد:

1– الله سبحانه و تعالی جل جلاله به آن قسم یاد کرده: (والفجر و لیال عشر) ابن عباس و ابن زبیر و مجاهد و سایرین در بیان این آیت میگویند که «لیال عشر» عبارت از همان ده روز ذی الحجه است. و قسم یاد کردن الله جل جلاله دلیلی است بر اینکه او تعالی جل جلاله در آن اهمیت و عظمت و نفع قرار داده.

2- و پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و سلم در فضیلت این ایام بیان داشته که آن افضلتر از همه روز های دنیا است، چنانچه در حدیث فوق ذکر آن رفت.

3– و رسول الله صلی الله علیه و سلم در این روزها امت را به انجام اعمال صالح و کثرت تسبیح و حمد و تکبیر توصیه کرده، چنانچه در حدیثی از عبدالله بن عمر رضی الله عنه روایت است که رسول الله صلی الله علیه و سلم فرمود: ” ما من أیام أعظم عند الله ولا أحب إلیه العمل فیهن من هذه الأیام العشر فأکثروا فیهن من التهلیل والتکبیر والتحمید “. أخرجه احمد 7/224

4– درین ایام روز عرفه است. روزیکه الله سبحانه و تعالی جل جلاله دینش را تکمیل کرد، و روزهء آنروز بنا بر حدیثی از رسول الله صلی الله علیه و سلم گناهان دو سال را محو میسازد. و در این ایام روز قربانی است که آنروز از بزرگترین روز های سال است و همچنان حج اکبر که در آن عبادات و طاعاتی جمع میشود که در هیچ جای دیگری این تجمع صورت نمیگیرد.

عباداتی که برای مسلمان شایسته است در دهه ذی الحجه بر انجام آن حریص باشد:

1- روزه گرفتن

رسول الله صلی الله علیه و سلم بر انجام بیشتر اعمال  نیک در دهه اول تشویق و ترغیب فرموده اند. و گرفتن روزه از بهترین عبادات است، چنانچه خداوند جل جلاله اجر روزه را فراتر از حدی که به سایر عبادات تعیین فرموده آنرا بخود راجع ساخته. و  در حدیث قدسی روایت است که رسول الله صلی الله علیه و سلم میفرماید: اجر و مزد هر عمل بنی آدم ده برابر اجر داده میشود حتی تا هفتصد برابر میگرد، الله سبحانه و تعالی جل جلاله میفرماید بجز روزه که آن برای من است و من مزد و اجر آنرا میدهم. صحیح مسلم

و در حدیث دیگری روایت است که رسول الله صلی الله علیه و سلم روز نهم ذی الحجه، و روز عاشوراء و سه روز در هر ماه و همچنان دوشنبه و پنجشنبه را روزه میگرفتند. سنن ابی داود 2437

2- تکبیر

از سنن این دهه تکرار تکبیرات تشریق است. و در هرجا که ذکر الله جائز باشد میتوان به جهر این تکبیرات را تکرار کرد، اما خانمها به خفیه میگویند. و همچنان در اخیر نماز های فرض پنجگانه این تکبیرات تکرار میشود. شروع آن از نماز صبح روز عرفه الی نماز عصر روز چهارم عید، و جمعا عقب 23 نماز تکرار میشود.

اما تکرار این تکبیرات مسنونه را در این عصر، اندک مسلمانانی انجام میدهند و اکثراً آنرا متروک و مهجور ساخته اند. در حالیکه لازم است این سنت به جهر احیاء شود تا کسانیکه فراموش کرده اند بیاد آورند.

3– قربانی

عبادت دیگر و پر فضیلت در این ایام که باعث قرب الهی میشود قربانی است. و وقت آن بعد از نماز عید الی قبل از غروب روز دوازدهم ذی الحجه (سوم عید) ادامه مییابد اما فضیلت روز اول بیشتر است.

 

ابن عباس -رضی الله عنهما- از رسول اکرم -صلی الله علیه و آله و سلم- روایت می‌کند: هیچ روزی در ایام سال برای انجام اعمال صالحه محبوب‌تر در نزد الله ذوالجلال از دهه اول ذی الحجة نیست. (بخاری).

                                                                    جمعه اول ذی الحجه 10تیرماه 1401

 

Glorify Allah سبحان الله | Al-Ikhwan (The Elite Brothers)

سبحان الله وبحمده سبحان الله العظيم | Doa islam, Quran recitation, Morning  images

سبحان الله وبحمده سبحان الله العظيم | لا اله الا انت سبحانك اني كنت من  الظالمين | Flickr

سبحان الله وبحمده سبحان الله العظيم صباح الخير

سبحان الله وبحمده سبحان الله العظيم | Islamic images, Instagram posts,  Islamic art

سبحان الله وبحمده سبحان الله العظيم

سبحان الله وبحمده سبحان الله العظيم فضلها, فضل سبحان الله وبحمده

أسئلة بخصوص حديث : من قال سبحان الله وبحمده سبحان الله العظيم - أم أمة الله

تزوج لافت للنظر البورسلين سبحان الله وبحمده سبحان الله العظيم mp3 -  stimulkz.com

 

Best سبحان الله وبحمده GIFs | Gfycat

ده فرمان کتاب تورات

 

ده فرمان موسی در قرآن . ده فرمان مسیحیت . فیلم ده فرمان . دانلود ده فرمان

ده فرمان

آیا واقعاً یک محقق نسخه اولیه‌ای از «ده فرمان» را پیدا کرده است؟

ده فرمان چگونه به وجود آمد؟

بعد از اینکه موسی و هارون با انبوه اسرائیلیان از مصر خارج شدند بعد از سه ماه به کوه سینا رسیدند. حضرت موسی و یوشع برای مشورت با یهوه به قله کوه می روند و چهل روز در آن جا می مانند و در بازگشت لوحه سنگی را که یهوه با انگشت خویش فرامینش را بر آنها نوشته با خود می آورند که البته فرامین و دستوراتی که در کتاب خروج به نام یهوه اعلام می شود بیش از ده عدد می باشد لکن پایه میثاق یهوه با قوم اسرائیل همین ده فرمان است که سومین میثاق مهم یهوه و معروف به میثاق سیناست که بنی اسرائیل موظف می شوند فرامین و احکام یهوه را اجرا کنند. این میثاق با پاشیدن خون گاو قربانی به سوی مردم تثبیت می شود و موسی (ع) آن را خون میثاق می نامد و با شامی که افراد قوم در حضور یهود صرف می کنند پیمان تأیید می شود.

 

 

 

ده فرمان کدامند؟

فرمان یکم: من یهوه خداى تو هستم كه تو را از زمین مصر از خانه غلامى بیرون آوردم، خدایان دیگرى غیر از من نباشد.

فرمان دوم: صورتى تراشیده و هیچ تمثالى از آنچه بالا در آسمان است و از آنچه پائین در زمین است و از آنچه در آب زیر زمین است، براى خود مساز. نزد آنها سجده مكن و آنها را عبادت منما، زیرا من كه یهوه خداى تو مى باشم، خداى غیور هستم كه انتقام گناه پدران را از پسران تا پشت سوم و چهارم از آنان كه مرا دشمن دارند، مى گیرم. و تا هزار پشت بر آنان كه مرا دوست دارند و احكام مرا نگاه دارند، رحمت مى كنم.

فرمان سوم: نام یهوه خداى خود را به باطل مبر، زیرا خداوند كسى را كه اسم او را به باطل ببرد، بى گناه نخواهد شمرد.

 

فرمان چهارم: روز شنبه را یاد كن تا آن را تقدیس نمائى. شش روز مشغول باش و همه ی كارهاى خود را بجا آور. اما روز هفتمین، سَبْتِ یَهْوَه، خداى تو است. در آن هیچ كار مكن، تو و پسرت و دخترت و غلامت و كنیزت و بهیمه ات و مهمان تو كه درون دروازه هاى تو باشد؛ زیرا كه در شش روز خداوند آسمان و زمین و دریا و آنچه را كه در آنهاست، بساخت و در روز هفتم آرام فرمود، از این سبب خداوند روز هفتم را مبارك خواند و آن را تقدیس نمود.

فرمان پنجم: پدر و مادر خود را احترام نما تا روزهاى تو در زمینى كه یهوه خدایت به تو مى بخشد، دراز شود.

فرمان ششم: قتل نکن.

فرمان هفتم: زنا نکن.

فرمان هشتم: دزدی نکن.

فرمان نهم: بر همسایه ی خود شهادت دروغ مده.

فرمان دهم: به خانه همسایه خود طمع مورز و به زن همسایه ات و غلامش و كنیزش و گاو و الاغش و به هیچ چیزى كه از آن همسایه تو باشد، طمع مكن.

 

ده فرمان موسی در قرآن . ده فرمان مسیحیت . فیلم ده فرمان . دانلود ده فرمان

 

عکس نوشته سخنان عیسی مسیح - عکس نودی

عالم بدون عمل و دوری از خدا (امام سجاد ع) - جملات حکیمانه

شعرناب

گزیده اشعار حافظ:شماره6 - آرشیو شعر فارسی

غزل شماره 5 - تبریکده

از اهل زمان عار می باید داشت
وز صحبت شان کنار می باید داشت
از پیش کسی کار کسی نگشاید
امید، به کردگار می باید داشت

ابوسعید ابوالخیر

متن غزل زیبای دل می‌رود زدستم سروده حافظ شیرازی - ایرانی دیتا

بزرگداشت حافظ شیرازی به همراه اشعار عاشقانه و عارفانه حافظ - Tjoor

خواستم به عزم توبه نهم جام می ز کف

آمد سروش غیبی که می خور و لا تَخَف

عمر تو گنج است و هر نفس ز وی یک گهر

عمری چنین عزیز را مکن رایگان تلف

از بس که شکستم و ببستم توبه

فریــــــــاد همی کند زدستم توبه

دیروز به توبه ای شکستم ساغر

امروز به سـاغری شکستم توبه

ابوسعید ابوالخیر؛رباعی | طرفداری

چیست ازین خوبتر در همه آفاق کار

دوست بر دوست رفت یار به نزدیک یار

نسرین - عکس ویسگون

ماییم وشب تار وغم یار ودگر هیچ

قاصد برسان مژدهٔ دیدار و دگر هیچ

ماییم و دل و آرزوی یار و دگر هیچ

قاصد برسان مژدهٔ دیدار و دگر هیچ

هر مشکلی از دولت عشقت شده آسان

در خاک برم حسرت دیدار و دگر هیچ

مستی ست،که درمان دل سوختهٔ ماست

ساقی برسان ساغر سرشار و دگر هیچ

برتاب جانا ، از دو جهان دیدهٔ دل را

عشق است درین دایره، درکار و دگر هیچ

گالری جدید عکس الله برای پروفایل با کیفیت Full HD

در دیده و دل، از دل و از دیده جدایی

بی جایی و چون می نگرم در همه جایی

لب باده چکان، جلوه چمان، طرّه پریشان

آشفته چنین، بر سر بازار چرایی؟

گه در جگر گرمی و گه بر مژهٔ تر

گه در شکن آه منی، در چه هوایی؟

هم شیشه و هم ساغر و هم باده و هم مست

هم ساقی و هم نایی و هم نای و نوایی

بر تارک سر هوشی و در پردهٔ دل، راز

در دیدهٔ سر، نوری و در سینه، صفایی

نظّاره کنان از نظر عشق، به حسنی

رخساره نهان، در شکن زلف دوتایی

گه معتکف خلوت و گه شاهد محفل

گه بارکش خرقه و گه زیر قبایی

در حدّ اشارات، تو هم مایی و هم من

در محو اضافات، برون از من و مایی

مست است دلم ، امشب از آن ساقی سرمست

مطرب، بزن این پرده، به آهنگ رسایی

عکس نوشته اسم الله + متن خداشناسی - عکس پروفایل - عکس نوشته - متن تبریک

مشخصات، قیمت و خرید پیکسل طرح شعر در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم  سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور مدل S12053 | دیجی‌کالا

عکس پروفایل در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم | عکس نوشته و شعر | poraks

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت دائما یکسان - گیتی شو

پروفایل خاص و زیبا پروفایل khassprof گاهی زندگی میرود آنقدر داشتن سرگرم  روزها یادم | پیام رسان سروش پلاس

معنی درس هفتم فارسی نهم (پر تو امید) + شعر یوسف گم گشته

دکتر یوسف نورائی مطلق - پزشک قرن | معرفی پزشکان و روانشناس

مرحوم حاج ملاعلی آقا واعظ تبریزی در شرح حال «محتشم» و قصه ی سرودن ترکیب بند مشهورش، چنین نوشته است:(1)


گویند، چون پسر مولانا محتشم درگذشت، مرثیه ای به جهت او گفت. شبی حضرت علی (علیه السلام) را در خواب دید. فرمود: «ای محتشم! از برای فرزند خود مرثیه گفتی، چرا برای قرة العین من نگفتی؟!» صبح بیدار شده، در اندیشه این خواب بود، که شبی دیگر بار، در خواب دید که فرمود: «مرثیه به جهت فرزندم حسین بگو!» عرض کرد که فدایت شوم! چه بگویم؟! فرمودند که بگو:

«باز این چه شورش است که در خلق عالم است»


بیدار شد مصرع دیگر در خاطرش بود همان ساعت به یُمن توجّه امیرالمؤمنین(علیه السلام) شروع کرد، تا به این مصرع رسید:

«هست از ملال گر چه بری ذات ذوالجلال...»


مصرع دیگر به خاطرش نمی رسید... چند روز بر این بگذشت، شبی حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) را در خواب دید که فرمودند:

«او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال!»

باز این چه شورش است، که در خلق عالم است؟ باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
باز این چه رستخیز عظیم است، کز زمین بی نفخ، صور خاسته تا عرش اعظم است؟
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله در هم است؟
گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب که آشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند گویا عزای اشرف اولاد آدم است

در بلا هم می چشم لذات او - عکس ویسگون

در بلا هم می‏چشم لذات او

مات اویم مات اویم مات او

ای عزیزان بعد مرگم شیون و زاری چرا
گریه بی حاصل و بانگ عزاداری چرا

من كه در جمع شما بیگانه بودم تاكنون
این زمان بهر این بیگانه غمخواری چرا
تا كه بودم خصم جان خوانده ای دارم عجب
از برای خصم جان اینسان خود آزاری چرا

روح سرگردان من یكدم سرو سامان نداشت
جسم بی جان مرا یاران نگهداری چرا
بررخ افسرده ام كس بوسه گرمی نزد
بوسه برخاك زدن با شیون و زاری چرا

جان بیمار مرا درمان وتیماری نبود
از تن بی جان من اینسان پرستاری چرا
تا كه بودم بین خویشان سخت بودم بی وفا
بعد مرگم این همه ارج و وفاداری چرا

به پیری رسیدم در این کهنه دیر
جوانی کــــجایی که یادت بخیر

ازدواج --آزادی

سراغِ زندگی by Guru Rajnesh (osho)

New Man For The New Millennium - Penguin Random House India

اشو عزیز:
ﺁﯾﺎ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻋﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﺎﺷﯿﻢ؟

ﻣﺸﮑﻞ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﻏﯿﺮﻣﻤﮑﻦ ﻧﯿﺴﺖ.
ﻓﻘﻂ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﺍﺩﺍﺭﮎ ﺍﺳﺖ.
ﭼﻨﺪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺍﺳﺎﺳﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﻮﻧﺪ:
ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺯﺍﺩﻩ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺩﻭﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺎﻣﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﺪﻩ ﺁﻝ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﺭﺿﺎ ﮐﻨﺪ. ﺳﻮﻡ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻮ ﺍﺭﺑﺎﺏ ﻋﺸﻖ ﺧﻮﺩﺕ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﻫﺮﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻣﺎﯾﻠﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﺜﺎﺭ ﮐﻨﯽ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻃﻠﺐ ﮐﻨﯽ، ﺯﯾﺮﺍ
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﺮﺩﻩ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﺣﻘﺎﯾﻖ ﺳﺎﺩﻩ ﺩﺭﮎ ﺷﻮﻧﺪ، ﺁﻧﻮﻗﺖ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺰﺩﻭﺝ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﯾﺎ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ،
ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺎﺷﯿﺪ  ﺑﻪﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻓﻀﺎ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﻓﺮﺩﯾﺖ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﺪﺍﺧﻠﻪ ﻧﮑﻨﯿﺪ.
ﺩﺭﻭﺍﻗﻊ، ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﯾﮏ ﻧﻬﺎﺩ ﻣﻨﺴﻮﺥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﻧﺨﺴﺖ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻫﯿﭻ ﻧﻬﺎﺩﯼ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ. ﻫﺮ ﻧﻬﺎﺩﯼ ﻭﯾﺮﺍﻧﮕﺮ ﺍﺳﺖ.
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻫﺎ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯﺑﯿﻦ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺗﻤﺎﻣﺂٌ ﺑﻪ ﺳﺒﺐ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺑﯿﻔﺎﯾﺪﻩ. ﻧﺨﺴﺖ ﺍﯾﻨﮑﻪ، ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ، ﺧﻮﺩ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ؛ ﺗﻘﻠﺒﯽ ﺍﺳﺖ.
ﻣﻦ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ.
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﮑﺎﺭﺍﻧﻢ، ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺩﺭ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ، ﺩﺍﯾﻢ ﺗﻮﺳﻂ ﺯﻧﺶ ﺩﺭ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﺑﻮﺩ. ﻣﺸﮑﻞ ﺍﺳﺖ ﺯﻭﺟﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺑﯿﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﻧﺪﻫﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻤﺎﻝ ﺗﻌﺠﺐ، ﺍﯾﻦ ﺯﻥ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﺍ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﻣﯽﺩﺍﺩ. ﺍﯾﻦ ﺗﺎﺭﯾﺨﭽﻪ ﺍﯼ ﻣﻔﺼﻞ ﺩﺍﺭﺩ:
ﭼﻮﻥ ﻣﺮﺩ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺑﺮﺩﻩ ﺗﻘﻠﯿﻞ ﺩﺍﺩﻩ، ﺯﻥ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﺑﮕﯿﺮﺩ.
ﺗﻤﺎﻣﺶ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺁﻥ ﺯﻥ ﻭﺍﻗﻌﺎٌ ﯾﮏ ﻫﯿﻮﻻ ﺑﻮﺩ _ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﺮﺩ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﮐﺘﮏ ﺑﺰﻧﺪ.
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:
“ ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﻭ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺷﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮔﻔﺖ ”.
ﮔﻔﺘﻢ: “ ﻗﻮﻝ ﻣﯽﺩﻫﻢ ”.
ﮔﻔﺖ: “ ﺯﻧﻢ ﻣﺮﺍ ﮐﺘﮏ ﻣﯽﺯﻧﺪ ”.
ﮔﻔﺘﻢ: “ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺭﺍﺯ ﻧﯿﺴﺖ ”!
ﻫﺮ ﺯﻥ ﺑﻪ ﻧﻮﻋﯽ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ.
ﺷﺎﯾﺪ ﺟﺴﻤﺎﻧﯽ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻭﻟﯽ ﮐﺘﮏ ﺯﺩﻥ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎﺗﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺻﺪﻣﻪ ﻣﯽﺯﻧﺪ.
ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﺁﻥ ﺩﺍﻧﺴﺖ؛
ﻗﺮﻥ ﻫﺎ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﺷﺪﻩ، ﺑﻪﻗﺘﻞ ﺭﺳﯿﺪﻩ، ﺯﻧﺪﻩﺑﻪﮔﻮﺭ ﺷﺪﻩ ﻭ ﮐﺘﮏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ  ﻭ ﺗﻤﺎﻡ
ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺩﺭ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺍﻭ ﺍﻧﺒﺎﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﻧﺰﺩﯾﮏﺗﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﺳﺖ، ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺑﻪ
ﮐﻮﭼﮑﺘﺮﯾﻦ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﺸﮑﻞ ﺁﻓﺮﯾﺪﻥ . ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺎﯾﮕﺎﻥ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ، ﻭ ﺯﻧﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﺿﻌﻒ ﺭﺍ ﻣﯽ ‌ﺩﺍﻧﻨﺪ، ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﻭﺵﻫﺎﯼ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﺳﺖ.
ﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﻭ ﻫﻮﺍﺭﺯﺩﻥ ﺗﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻫﻤﺴﺎﯾﮕﺎﻥ ﺑﺎﺧﺒﺮ ﺷﻮﻧﺪ! ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯽ ﺩﺭﻧﮓ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺑﯿﺎﯾﺪ، ﺯﯾﺮﺍ ﭘﺎﯼ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻭ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﺍﻭ ﺩﺭﻣﯿﺎﻥ ﺍﺳﺖ.
ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺘﻢ:
“ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻨﺎﻥ ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ ﻭ ﯾﮏ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ. ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﮕﻮﯾﺪ،
“ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﮕﻮ ” ﻣﻦ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺭﺍﺯﯼ ﺭﺍ
ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ. ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺣﺘﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﻢ ”.
ﮔﻔﺖ: “ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺰﻧﻢ  ﺑﻘﺪﺭ ﮐﺎﻓﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ. ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﯼ ﺑﯿﺴﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻋﺘﻪ ﺍﺳﺖ ”.
ﮔﻔﺘﻢ: “ ﺧﻮﺏ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﯿﺴﺖ”!
ﮔﻔﺖ: “ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﯿﺴﺖ؟
ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ”!
ﮔﻔﺘﻢ: “ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﭽﮕﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ. ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﯾﺪ؟
ﮔﻔﺖ: “ﮐﺸﯿﺸﯽ ﻭﺭﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻭ ﺁﺗﺸﯽ ﺭﻭﺷﻦ ﺑﻮﺩ ”.… ﺁﺗﺶ ﻧﻤﺎﺩ ﺍﻟﻮﻫﯿﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺁﺗﺶ ﭘﯿﻤﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪﯼ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺯﯾﺮ ﺁﻥ ﺑﺰﻧﯽ. ﻭ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: “ ﻣﻦ ﻫﻔﺖ ﺑﺎﺭ ﺩﻭﺭ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﺍﯼ ﭼﺮﺧﯿﺪﻡ ﻭ ﺁﻥ ﮐﺸﯿﺶ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺳﺎﺭﯼ ﺍﻭ ﮔﺮﻩ ﺯﺩ.
ﻣﺎ ﭘﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﻭ ﺁﻥ ﮐﺸﯿﺶ ﻭﺭﺩ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻭ ﻣﺎ ﻫﻔﺖ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺁﺗﺶ ﭼﺮﺧﯿﺪﯾﻢ ”.
ﮔﻔﺘﻢ: “ ﺩﺭ ﺟﻬﺖ ﻋﻘﺮﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﻋﺖ ﯾﺎ ”…
ﮔﻔﺖ: “ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺟﻬﺖ ﻋﻘﺮﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﻋﺖ ﺍﺳﺖ!
ﮔﻔﺘﻢ: “ ﭘﺲ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﺪﺍﺭﯼ  ﺯﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﮐﺸﯿﺶ ﻫﺴﺘﻢ  ﺯﯾﺮﺍ ﺁﻥ ﮐﺸﯿﺶ ﻫﺮﭼﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﺷﻤﺎ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﯾﺪ ”…
ﮔﻔﺖ: “ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ ”.
ﮔﻔﺘﻢ: “ ﻫﯿﭻ مشکلی ﻧﯿﺴﺖ.
ﻣﻦ ﻫﻢ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﻭ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﻓﻬﻤﯿﺪ!
ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﻭﺭﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯﺧﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻡ! ﻭ ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﻫﻔﺖ ﺑﺎﺭ ﺩﺭﺟﻬﺖ ﻋﮑﺲ ﻋﻘﺮﺑﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﭽﺮﺧﯿﺪ  ﻭ ﻣﻦ ﺁﻧﻮﻗﺖ ﺁﻥ ﮔﺮﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺗﻮﺳﻂ ﺁﻥ ﮐﺸﯿﺶ ﺯﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻗﻄﻊ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻨﺎﯾﺮﺍﯾﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺷﻤﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ ”.
ﮔﻔﺖ: “ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ! ﻭﻟﯽ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺯﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻭﺭﺩ؟ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭﻟﯽ ﺯﻥ ﻣﺮﺍ ﻧﻤﯽﺷﻨﺎﺳﯽ ”.
ﮔﻔﺘﻢ: “ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ  ﺯﯾﺮﺍ ﺍﻭ ﺣﺘﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ!
ﺍﻭ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﺰﺍﻉ ﺩﺍﯾﻢ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ  ﺍﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﺎﺩﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﺷﻤﺎ ﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﻫﺮﺩﻭ
ﺷﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻭ ﯾﺎ ﻫﺮﺩﻭ ﺭﻧﺠﻮﺭ؛
ﻣﻤﮑﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺷﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﻧﺠﻮﺭ.
ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﻣﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﺘﻘﺎﻋﺪ ﻣﯽﮐﻨﻢ _
ﺍﻭ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎٌ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﻭ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﮕﻮ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ. ﭘﺲ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﻋﺮﻭﺳﯽﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﭙﻮﺷﯿﺪ.
ﮔﻔﺖ: “ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﻋﺮﻭﺳﯽ؟ ”
ﮔﻔﺘﻢ: “ ﺑﻠﻪ.
ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ، ﺩﺭ ﺟﻬﺖ ﻋﮑﺲ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﻮﺩ.
ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺎﺯﻧﮕﺸﺖ.
ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻟﺶ ﺑﺮﻭﻡ.
ﻣﻦ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺯﺩﻡ ﻭ ﺍﻭ ﻣﯽﮔﻔﺖ:
“ﻣﺮﺍ ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻢ. ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪﻡ ﭼﻨﺎﻥ ﮐﺘﮑﯽ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﮐﺘﮏ ﻫﺎﯼ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﻫﯿﭻ ﺑﻮﺩ! ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ ﻫﯿﭻ ﺭﺍﻫﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﯽﻓﻬﻤﻢ ﮐﻪ ﻫﻨﺪﻭﻫﺎ ﭼﺮﺍ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ ﻫﺎﯼ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﺍﺧﺘﺮﺍﻉ ﮐﺮﺩﻩﺍﻧﺪ!

ولی به او گفتم:
“ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﻫﻨﺪﻭ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﺸﺨﺺ ﺍﺯ ﺳﺎﻝ ﺭﻭﺯﻩ ﻣﯽﮔﯿﺮﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ ﺁﺗﯽ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﻮﻫﺮ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ؟ ”
ﮔﻔﺖ: “ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺳﺖ  ﻭﻟﯽ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺣﺎﻻ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﺮﻫﯿﺰ ﮐﺮﺩ؟
ﮔﻔﺘﻢ: “ ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺭﻭﺯﻩ ﺑﮕﯿﺮ ﺑﻪ ﻣﻌﺒﺪ ﺑﺮﻭ ﻭ ﺩﻋﺎ ﮐﻦ _ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺕ ﻧﺸﻨﻮﺩ.
ﺍﻭ ﺩﻋﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﻮﻫﺮ ﻧﺼﯿﺐ ﺍﻭ ﺷﻮﺩ؛ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﺑﮕﻮ ﮐﻪ ”
ﮔﻔﺖ، “ ﺍﯾﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ. ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﻢ ”!
ﭘﺮﯾﺎ، ﺗﻮ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ:
” ﺁﯾﺎ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻋﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﺎﺷﯿﻢ؟
ﺍﮔﺮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺭﺍ ﺟﺪﯼ ﻧﮕﯿﺮﯼ ﺁﻧﻮﻗﺖ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﺎﺷﯽ. ﺍﮔﺮ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺟﺪﯼ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻏﯿﺮﻣﻤﮑﻦ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﮕﯿﺮ  ﯾﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺴﺖ.
ﻗﺪﺭﯼ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺷﻮﺥ ﻃﺒﻌﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ:
ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﺸﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺻﺤﻨﻪﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﯽ؛ ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺴﺘﯽ ﺗﻌﻠﻖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﯾﺎ ﻭﺍﻗﻌﯿﺘﯽ
ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﺎﺷﺪ _ﯾﮏ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﺳﺖ.
ﻭﻟﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﭼﻨﺎﻥ ﺍﺣﻤﻖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻣﯽﮔﯿﺮﻧﺪ. ﻣﻦ ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺗﺨﯿﻠﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﺷﮏ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﻨﺪ، ﺯﯾﺮﺍ ﺩﺭ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﻫﺎ، ﺍﻣﻮﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺎﺳﻒ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺍﯾﻦ ﻭﺳﯿﻠﻪﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻤﺎﻫﺎ ﭼﺮﺍﻍ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ:
ﺗﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﺯ ﻓﯿﻠﻢ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﻧﺪ:
ﺑﺨﻨﺪ، ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ، ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺑﺎﺵ، ﺷﺎﺩﺑﺎﺵ.
ﺍﮔﺮ ﭼﺮﺍﻍ ﺭﻭﺷﻦ ﺑﻮﺩ ﻣﺸﮑﻞ ﻣﯽﺷﺪ.
ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﭼﻪ ﻓﮑﺮﯼ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ؟
ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﻣﯽﺩﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺁﻥ ﭘﺮﺩﻩ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺳﺖ.
ﮐﺴﯽ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ، ﻓﻘﻂ ﺗﺼﻮﯾﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﺯﺗﺎﺏ
ﺩﺍﺭﺩ. ﻭﻟﯽ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﮐﺎﻣﻼٌ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ.
ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﺭﺥ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺷﻮﺥ ﻃﺒﻌﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺟﺪﯼ ﻣﯽﮔﯿﺮﯾﻢ _ﻭ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﻣﺎ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺪﯼ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ .
ﺩﺭ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺍﻭﻝ، ﭼﺮﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﯽ؟
ﻋﺎﺷﻖ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺘﯽ، ﺑﺎ ﺍﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ.
ﺍﯾﻦ ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﺣﻘﻮﻕ ﺍﻭﻟﯿﻪﯼ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ.
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﻋﺎﺷﻖ
ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﯽ.
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﺥ ﺑﺪﻫﺪ. ﻫﻤﯿﻨﺠﺎ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽﺍﻓﺘﺪ، ﺗﻮﺳﻂ ﮐﺸﯿﺸﺎﻥ ﻣﺎﻫﺮ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ. ﻭﻟﯽ ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﭙﯿﻮﻧﺪﯼ ﻭ ﻧﻤﯽ ‌ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﻭ ﺍﻧﮕﺸﺖﻧﻤﺎ ﺑﻤﺎﻧﯽ، ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﺕ ﺭﻭﺷﻦ ﺑﮕﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﺳﺖ:
ﻫﺮﮔﺰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺟﺪﯼ ﻧﮕﯿﺮ.
ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻧﻘﺪﺭ ﻣﺴﺘﻘﻞ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺗﻮ ﻧﯿﺰ ﻫﻤﺎﻧﻘﺪﺭ ﻣﺴﺘﻘﻞ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻫﺴﺘﯽ.
ﻧﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺩﺧﺎﻟﺖ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ؛ ﻣﺎ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺩﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺎﻗﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﺧﻮﺷﯽ ﻫﺎ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺳﻬﯿﻢ ﻣﯽﺷﻮﯾﻢ
ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺭﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﯿﻢ ﺑﻮﺩ.
ﻫﺮﻟﺤﻈﻪ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺎﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺎﻩ ﻋﺴﻞ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ، ﺑﻘﺪﺭ ﮐﺎﻓﯽ ﺻﺎﺩﻕ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﻧﮑﻨﯿﻢ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﯾﻢ __ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯﻫﻢ ﺳﭙﺎﺳﮕﺰﺍﺭ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﻣﺎ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﻃﻼﯾﯽ ﺑﺎﻗﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻨﮏ ﺑﻬﺎﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ. ﺭﺍﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﻭﺟﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﻏﻢﺍﻧﮕﯿﺰ ﺍﺳﺖ، ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﺷﻮﯾﻢ، ﺯﯾﺮﺍ ﺍﯾﻨﮏ ﺑﺎﻫﻢ ﺯﯾﺴﺘﻦ ﻧﺸﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ، ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺭﻧﺞ ﺁﻭﺭ ﺍﺳﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ. ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ، ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺳﺒﺐ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ، ﻣﺮﺍ ﺗﺮﮎ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ.
ﻋﺸﻖ ﻭﺍﻻﺗﺮﯾﻦ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ.
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺗﺸﺮﯾﻔﺎﺕ ﻭ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺗﻨﺰﻝ ﺩﺍﺩ.
ﻭ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺑﺎﻫﻢ ﻣﯽﺁﯾﻨﺪ.
ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻭﺍﻧﻬﯽ.
ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﺎﺳﺪ، ﺳﺮﺷﺎﺭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺑﺪﻫﺪ. ﺍﮔﺮ ﻧﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺑﺪﻫﯽ، ﺑﻪ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺑﺪﻫﯽ؟
ﺩﺍﺩﻥ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺑﯿﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ.
ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﻣﺰﺩﻭﺝ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﭼﻪ ﻧﺒﺎﺷﯽ، ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺑﺴﭙﺎﺭ: ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻫﺎ ﮐﺎﺫﺏ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﻧﺪ.
ﻫﺪﻑ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﭼﺴﺒﺎﻧﺪﻥ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ؛ ﻫﺪﻑ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺭﺷﺪﺩﺍﺩﻥ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺍﺳﺖ. ﻭﻟﯽ ﺭﺷﺪﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﺩ؛
ﻭ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ، ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻫﺎ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺑﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﺯﺍﺩﯼ، ﻋﺸﻖ ﻣﯽﻣﯿﺮﺩ.
ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﺭﺣﺎﻝ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻭ ﺩﺭ ﻧﻮﺭ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽﺁﯾﺪ.
ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺁﻥ ﺟﺬﺏ ﻣﯽﺷﻮﯼ. ﻭ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻔﺴﯽ ﻃﻼﯾﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﯽ.
ﺁﯾﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟
ﺩﺭ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﻠﯽ، ﻫﻤﺎﻥ ﭘﺮﻧﺪﻩﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯽﮐﺮﺩ؛ ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﮊﺭﻓﺎ، ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻧﯿﺴﺖ. ﺁﺳﻤﺎﻧﺶ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺍﺵ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﺍﯾﻦ ﻗﻔﺲ ﻃﻼﯾﯽ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺑﺎﺍﺭﺯﺵ ﺑﺎﺷﺪ؛
ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﺭﺯﺷﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ.
ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺁﺯﺍﺩﺑﻮﺩﻥ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ.
ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ ﻧﯿﺰ ﺻﺎﺩﻕ ﺍﺳﺖ ....
osho .اوشو (@mehrsha09162618) / Twitter

آخرین خبر | اوشو

پذیرش 
 
زندگی را همانگونه كه هست بپذیر.
بدون هیچ دلیلی خوش باش. 

در دهكده ای كه مرشد بزرگ ذن، هاكوین Hakuin زندگی می‌كرد، دختركی حامله شد.
پدر دختر برای افشای نام معشوق، دختر را تحت فشار گذاشت. و در آخر، دخترك برای فرار از تنبیه، گفت كه پدر فرزندش، هاكوین است. 

پدر دختر چیزی نگفت؛ ولی وقتی نوزاد متولد شد، فوراً نوزاد را برداشت و نزد هاكوین برد و او را روی زانوی او پرتاب كرد و گفت:
"به نظر فرزند تو میرسد!"  
و آنگاه انواع اهانتها را نثار او كرد. 
مرشد ذن تنها گفت: "آه! راستی چنین است؟!" 
و نوزاد را در آغوش گرفت. 
از آن پس، او هركجا كه میرفت، نوزاد را درآستین ردای ژنده ی خود میپیچید و با خود میبرد.
در روزهای بارانی و شبهای طوفانی او میرفت تا برای كودك از همسایگان شیر گدایی كند.  

بسیاری از مریدان او با دیدن این واقعه، با او دشمن شده و از نزد او رفتند. و هاكوین حتی یك كلمه نیز نگفت. در همین احوال، مادر نوزاد جدایی از كودكش را غیرقابل تحمل یافت و نام پدر واقعی كودك را فاش كرد.

پدر دختر با شتاب نزد هاكوین رفت و نزد او زانو زد و بارها و بارها طلب آمرزش كرد. 
هاكوین فقط گفت: "آه! راستی چنین است؟!"  
و كودك را به آن مرد بازگرداند. پذیرش این است.

هرآنچه كه زندگی آورده، خوب است؛
مطلقا خوب است.
این كیفیت آینه گونگی است:
هیچ چیز خوب نیست؛
هیچ چیز بد نیست؛
همه چیز الهی است.
زندگی را همانطور كه هست بپذیر.  
با این پذیرش، خواسته ها ناپدید میشوند؛
تنشها نابود میگردند و نارضایتی نیست میشود. 
با پذیرش زندگی، همانگونه كه هست، انسان احساس خوشی بسیار می‌كند؛ و بدون هیچ دلیلی. وقتی كه خوشی دلیلی داشته باشد، دیری نخواهد پایید. وقتی خوشی بدون دلیل باشد، برای همیشه ماندگار خواهد بود.

💜اوشو

150 أوشو ideas | ورقة بيضاء, كتب, تأمل

 

ترک سیگار

روزی مردی نزد من آمد. او برای سی سال بود که از اعتیاد شدید به سیگار رنج می برد. بیمار شده بود و پزشکان به او گفته بودند اگر سیگارش را کنار نگذارد هرگز سلامتی اش را به دست نخواهد آورد.

ولی او یک سیگاری مزمن بود. نمی توانست کاری بکند. او تلاش کرده بود و در این تلاش هم سخت عذاب کشیده بود. ولی پس از یکی دو روز باز هم ان نیاز شدید می آمد و به سادگی او را در می ربود. و او باز هم گرفتار همان الگوی سابق می شد.

به سبب همین اعتیاد او تمام اعتماد بنفسش را از دست داده بود. او می دانست که قادر به انجام یک کار کوچک نیست و نمی تواند سیگار نکشد. او نزد خودش بی اعتبار شده بود. او خودش را بی ارزش ترین موجود دنیا می دید.

نزد من آمد و گفت چکار کنم؟
چگونه سیگار را ترک کنم؟

من گفتم هیچکس نمی تواند سیگار را ترک کند. تو باید آن را درک کنی. اینک دیگر سیگار کشیدن مسئله ی تصمیم تو نیست. وارد دنیای عادات تو شده است و در وجودت ریشه گرفته است. سی سال زمانی طولانی است. این عادت بد در بدن تو ریشه دوانده است در نظام شیمیایی تو ریشه گرفته و در تمام وجودت منتشر گشته است.دیگر مسئله ای نیست که تو با سرت تصمیم بگیری، سر تو دیگر قادر نیست هیچ کاری برای این انجام دهد. سر کاملا ناتوان است: می تواند چیزی را شروع کند ولی به سادگی قادر به پایان دادن ان نیست. وقتی شروع کردی و وقتی برای مدت ها ادامه دادی- سی سال تمرین سیگار کشیدن مدتی زیاد است، تو یک یوگی بزرگ شده ای! و این عادت در تو خودکار گشته. تو باید آن را غیر خودکار کنی.

پرسید منظورتان چیست که آن را غیرخودکار کنم؟

و تمام مراقبه درباره ی چیست؟
روند غیرخودکار کردن.

به او گفتم کاری بکن. ترک سیگار را فراموش کن. نیازی به ترک آن نداری. تو سی سال سیگار کشیده ای و هنوز هم زنده هستی! البته رنج برده ای ، و البته به آن رنج هم عادت کرده ای. و چه اهمیت دارد که اگر چند ساعت زودتر از آن که سیگار نکشی بمیری؟ در این دنیا چه خواهی کرد؟ چه کار کرده ای؟ فایده اش چیست که تو دوشنبه بمیری یا سه شنبه؟ امسال یا سال دیگر؟ گفت بله درست است مهم نیست.

سپس به او گفتم پس ترک سیگار را فراموش کن. ما نمیخواهیم که تو سیگار را ترک کنی. به جای آن ما میخواهیم آن را درک کنیم.
پس این بار که سیگار می کشی، از آن یک مراقبه بساز.

 مرد گفت مراقبه روی سیگار کشیدن؟

گفتم اری، اهل ذن می توانند از نوشیدن چای مراقبه بسازند و می توانند آن را به یک آیین خودشناسی تبدیل کنند، چرا که نه؟ سیگار کشیدن هم می تواند مراقبه ای قشنگ باشد. او سرزنده و هیجان زده شده بود. گفت چه می گویی؟ مراقبه با سیگار؟ فقط بگو نمیتوانم صبر کنم. و من روش آن را به او دادم و گفتم یک کار کن. وقتی پاکت را از جیبت در می آوری، از همان موقع آهسته برو. یعنی وقتی می خواهی پاکت سیگار را از جیبت در اوری حرکاتت را اهسته کن.. از هر حرکت لذت ببر. عجله ای در کار نیست. هشیار باش. گوش به زنگ باش.آگاه باش. پاکت را به آرامی و نرمی بیرون بیاور، با دقت و هشیاری تمام. انوقت سیگار را با هشیاری و اهستگی از پاکت بیرون بیاور . آرام، نه با شتاب و نه با ناهشیاری سابق. بیرون آوردن سیگار نباید به طور مکانیکی انجام شود.انوقت چند بار ته سیگار را روی پاکت یا قوطی سیگار بزن- ولی بسیار هشیارانه و با توجه و دقت و آهسته. به صدای آن گوش بده. درست همانطور که اهل ذن به صدای قل قل سماور گوش می دهند و بوی چای را درک می کنند. سیگار را بو کن. زیبایی آن را احساس کن.

  او وسط پرید و گفت چه می گویی ؟ زیبایی سیگار؟

گفتم آری، سیگار زیباست. تنباکو هم مانند هر چیز دیگر الهی است . سیگار را بو بکش رایحه الهی است. و ادامه دادم حالا سیگار را به دهان بگذار با هشیاری تمام و آگاهی تمام . از هر حرکت لذت ببر حرکات کوچک و هر حرکت را تا حد ممکن به حرکتهای کوچک تر تقسیم کن. تا بتوانی بیشتر و بیشتر هشیار باشی. آنوقت سیگار را روشن کن و نخستین پک را بزن. حالا الوهیت به شکل دود وارد تو شده.

 اگر بتوانی چنین کنی تعجب خواهی کرد به زودی تمام حماقت این عمل را خواهی دید. نه اینکه دیگران گفته باشند که سیگار کشیدن عملی احمقانه است. نه تو خودت خواهی دید. و این دیدن از تمام وجودت خواهدبود. نگرشی از تمامیت تو خواهد بود.و سپس یک روز اگر ترک شد که شد و اگر عادت باقی ماند ادامه خواهد داشت. نیازی نیست نگرانش باشی.

پس از سه ماه آن مرد بازگشت
و گفت که ترک کردم. 

📗راز/اشو

OSHO TALKS: We Will Use All Available Media ❤️ स्वामी योगा

 

اشو عزیز:
چه کنم تا زندگی ام با معنا شود؟

پاسخ :

زندگی کردن بطور ناآگاهانه، نمیتواند هیچ معنایی داشته باشد. 

درواقع، زندگی هیچ معنایی از خودش ندارد.
معنا هنگامی برمیخیزد که: 
آگاهی در شما‌ طلوع کند. 

آنگاه زندگی، آگاهی شما را منعکس میکند.
زندگی یک آینه میشود.
زندگی: 
آواز شما، جشن و پایکوبی شما و موسیقی درونی شما را بازتاب میکند.
با شنیدن و دیدن این بازتابها، شروع به احساس معنا، اهمیت و ارزش در زندگیتان میکنید.

با زندگی کردن بصورت ناآگاهانه، 
شما میتوانید از یک کار به کار دیگر، تغییر مسیر دهید، 
این کمکی نخواهد کرد. 
شاید برای چند روز، وقتی که کار جدید است و هیجانی وجود دارد، شما احساس خوبی داشته باشید.
ممکن است دوباره توهمات خود را فرافکنی کنید.
ممکن است دوباره شروع به انتظار داشتن کنید. 
بگویید: 
این بار اتفاق خواهد افتاد.
این بار موفق خواهم شد.
شاید آن تاکنون اتفاق نیفتاده است، اما این بار اتفاق خواهد افتاد. 
دوباره شما ناکام خواهید شد.
هر انتظاری محکوم به ناکام شدن است.
مردم پیوسته شغل خود، سرگرمی خود، همسر خود، شوهر خود و دین خود را تغییر میدهند.
آنها هر چیزی را که بتوانند تغییر میدهند.
با این امید که این بار چیزی اتفاق خواهد افتاد. 
اما تا خود_شما تغییر نکنید، 
هیچ چیزی اتفاق نخواهد افتاد. 
مسئله تغییر دادن چیزی در بیرون نیست،
شما یکسان باقی میمانید. 

تا شما آگاه نشوید که چرا کار خاصی را انجام میدهید، چرا شخصی خاص، شغلی خاص، کاری خاص، زنی خاص یا مردی خاص را انتخاب میکنید، محکوم به ناکام ماندن هستید.
دوباره و دوباره معنای زندگی را از دست خواهید داد. 
زندگی فقط یک بوم نقاشی خالی است.
شما باید معنا را در آن نقاشی کنید.
هرآنچه که نقاشی کنید، معنای آن خواهد بود.

اولین چیزی که من دوست دارم به تو بگویم این است: 
اکنون به جای عوض کردن چیزها، در جهت و بُعد بیرونی، 
آگاهی خود را تغییر بده.
تغییر باید درونی باشد.
فقط تغییر درونی میتواند چیزی را تغییر دهد.
وگرنه همۀ تغییرها دروغین و نادرست خواهند بود.
به نظر میرسد که چیزی تغییر کرده است،
اما هیچ چیزی هرگز تغییر نکرده است. 
آگاه شو.
تو تشنۀ معنا هستی.
به این دلیل ساده که تو به آنچه که هست، نگاه نمیکنی.
و نمیتوانی به آنچه که هست نگاه کنی،
چونکه به شدت در خواب هستی.

بیدار شو...  
از قبر خود بیرون بیا، 
ناآگاهی ، قبر توست.
و آنگاه خواهی دانست که زندگی چیست و چقدر زیباست و چه برکت و سعادتی است و چه هدیه ای از خداست.

💜اوشو

اشو واقعا که بود !!! آشنایی با افکار عجیب و نا متعارف باگوان شری راجنیش »  جادوی باور

 

کتاب مقدس می گوید آدم و حوا از باغ عدن بیرون رانده شدند. ولی من دوست دارم بگویم: هیچ وقت بیرون رانده نشدند. شایعه ای دروغ شنیده اید. آنها فقط به خواب رفتند- آنها در باغ عدن هستند چو جایی برای بودن ندارند.
همه جای جهان متعلق به خداست، همه جای جهان باغ خداست. کجا می توان رانده شد؟
روزی با یک کشیش مسیحی حرف می زدیم که پرسیدم: آدم و حوا به کجا رانده شدند؟ مگر جایی وجود دارد؟
او نتوانست جوابی بدهد - چون همه ی ملکوت و پادشاهی، مال خداست. بله، پادشاهی معمولی می تواند فرزندش را براند، چون پادشاهی او محدودیت هایی دارد.
پادشاهی های دیگری هم وجود دارد، فرزند از پادشاهی رانده می شود، از موانع و محدودیت ها رانده می شود.
تو می توانی از هند، آلمان و ژاپن رانده شوی، چون جای دیگری وجود دارد.
اما خدا، تو را کجا براند؟
جایی نیست. باغ عدن محدودیتی ندارد، کل هستی باغ اوست. 
کشیش مسیحی پرسید: پس از آن چه اتفاقی افتاد؟ داستان را چگونه تفسیر می کنی؟
گفتم: آنها به خواب رفتند.
با خوردن میوه ی دانش، به خواب رفتند، آنها دارای ذهن شدند - تا جایی که به هشیاری مربوط است، کسی که دارای ذهن شود، به خواب می رود.
با خوردن میوه ی دانش و به دست آوردن دانش، دارای ذهن شدند.
داستان خیلی ساده ولی مهم است. خدا به آنها گفت از میوه ی درخت دانش نخورند، و این اولین دستوری بود که به آدم و حوا داده شد؛ ذهن نداشته باشید تا معصوم باقی بمانید، دانش اندوز نباشید.
ولی آنها بر وسوسه غلبه نکردند و دانش اندوز شدند. لحظه ای که دانش اندوز می شوید، جریان هشیاری شما از دل، به مغز تغییر می یابد.
دل به خواب می رود و مغز بیدار می شود. و مغز از درک خدا عاجز است، عاجز از درک اینکه تو پیشاپیش در خدا هستی و جای دیگری نمی توانی باشی.
فقط از مغز هبوط کن، به دل برگرد، دوباره در باغ عدن هستی. از این رو است که بر رهایی از دانش تاکید می کنم.
تارک دنیا نباش، دنیا زیباست. زن را رها نکن، او زندگی توست. و این معنی حقیقی کلمه ی "حوا" است.
داستان از این قرار است:
آدم تنها بود و احساس دلتنگی و تنهایی کرد و خدا حوا را آفرید - از دنده های آدم.

این هم زیباست، این قصه نشانگر این است که زن و مرد فقط از بیرون از همدیگر جدا و متفاوت اند، از درون و عمق وجود یکی هستند.
وقتی خدا از آدم پرسید: این زن را چه خواهی نامید؟ این خلقت جدید.
آدم گفت: حوا- یعنی زندگی.
خدا پرسید: چرا؟
آدم گفت: چرا؟!! چون او زندگی من است. بدون او مرده بودم.
نیازی به ترک زنت نیست، او زندگی توست. نیازی به ترک همسر و فرزندان نیست.
ولی چیزی باید ترک شود و آن چیزی نیست جز، دانش اندوزی. چیزی که باید ترک شود، ذهن است. 
طنز قصه در این است که مردم دنیا را ترک می کنند ولی همچنان گرفتار ذهن خویش اند.


اشو
کتاب: ماهی در دریا، تشنه نیست

سحر جمعه .....

Munajat of Imam Ali (as) - YouTube

درسحر جمعه خطاب به مولایم فرمودم خدایا من گدای در خانه توهستم وتویی عطاکننده به گدایان درگاهت وبه این گدایی افتخار میکنم برای هر امری دست گدایی به سوی تو دراز میکنم وعار وننگی برمن نیست گدایی از مخلوقات عار وننگ است به نظر من هرگاه ادم فقیر بشود بگذارد از گرسنگی بمیرد وخونش به گردن مولایش خدای کعبه بیفتد اما گدایی نکند ودست به سوی بندگان دراز نکند دست دراز کردن به سوی بندگان سوء ظن داشتن به درگاه الهی است واین ننگ محسوب میشود اما گدایی وحاجت خواستن در هر امری از خداوند افتخار است 

مناجات امیرالمومنین حضرت امام علی ع در مسجد کوفه با صدای مهدی سماواتی mp3

 

چقدر این ذکر مولای یا مولای علی ع زیبا است مناجات علی ع با مولایش چقدر  زیبا است یکی از شاهکارهای به جا مانده از علی ع در مسجد کوفه همین دعای مولای مولای علی با خداوند است بنده خودش را با خدا مقایسه میکند اما همیشه صفات خوب وعالی را به خداوند نسبت میدهد وصفات ضعیف را دربنده به نمایش میگذارد تا اگر نقصی در کار ما باشد وکوتاهی در کار بنده به انجام برسد مولای ما خدای کعبه لطف وعنایت خود را از ما دریغ نکند این یک اعتراف زیبا در محضر خداست 

مناجات امیرالمومنین حضرت امام علی ع در مسجد کوفه با صدای مهدی سماواتی mp3زندگینامه بایزید بسطامی یکی از عارفان قرن دوم و سوم هجری

گرسنگی چون ابری است. هرگاه بنده گرسنه گردد،

باران حکمت بر دلش فرو بارد.

شیخ_بایزید_بسطامی

 

ایسنا - مقبره «بایزید بسطامی»

تحقیق درباره آرامگاه بايزيد بسطامي

بایزید بسطامی را پرسیدند: - عکس ویسگون

از بایزید بسطامی پرسیدند: - عکس ویسگون

ملت عشق اثر الیف شافاک | معرفی و بررسی کتاب | وبسایت کافه‌بوک