فتح هندوستان تمور لنگ 3
من بیاید که برویم و زخم بندی کنیم و دیگران همچنان بجنگند. هفده نفر از آن عده که زخم های متعدد و سخت داشتند کنار من قرار گرفتند و بقیه پیش رفتند تا اینکه بجنگ ادامه بدهند و ما خود را آماده برای زخم بندی کردیم. چون من فرماندهی جنگ را بدامادم (قره خان) واگذار کرده بودم تشویش اداره کردن امور جنگ را نداشتم و کسانی که در پیرامون من بودند مرا بسوی محل زخم بندی بردند ولی در راه از فرط درد زخم های پا (و گفتم که پنج زخم بر دو پای من وارد آمده بود) و همچنین بر اثر خون ریزی زیاد از حال رفتم و بهوش نیامدم مگر در محل زخم بندی در داخل شهر. معلوم شد کسانی که با من بودند وقتی دیدند که من از حال رفته ام روی دست مرا به محل زخم بندی بردند و به جراح رسانیدند. وقتی بهوش آمدم دریافتم که مغفر بر سر و خفتان در بر ندارم و سر و دست ها و پاهایم را بسته اند. فضای شهر دهلی ارغوانی می نمود و بوی شدید سوختگی بمشام من می رسید و معلوم می شد که حریق های بزرگ در شهر بوجود آمده و میدانستم که (قره خان) تعمد دارد که حریق ایجاد کند تا این که نیروی پایداری مدافعین ضعیف شود. خواستم برپا خیزم و به راه بیفتم که جراح گفت ای امیر، تکان نخور چون اگر تکان بخوری دهان زخم ها باز خواهد شد و خون ریزی تجدید خواهد گردید و آنقدر خون از بدن تو رفته که اگر باز خون از بدنت برود خواهی مرد و غذای تو باید قیماق باشد تا این که خونی که از بدنت رفته تجدید شود. ولی با این که جراح قدغن کرده بود که تکان نخورم نمی توانستم از وضع جنگ بی خبر باشم و هرچند دقیقه یکبار کسب اطلاع می نمودم. چون بمن خبر دادند که دروازه ها بدست سربازان ما باز شده دستور دادم تا وقتی (ملو اقبال) و (محمود خلج) دستگیر نشده اند نگذارند که کسی از شهر بگریزد و بعد از دستگیری آنها مردان و زنان پیر و منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 335 کودکان را برای خروج از شهر آزاد بگذارند اما از خروج مردان و زنان جوان جلوگیری کنند زیرا می باید غلام و کنیز شوند. غوغای جنگ ادامه داشت و من بر اثر ضعف زیاد بخواب رفتم و هنگامی که چشم گشودم مشاهده نمودم که روز دمیده اما آنقدر دود در فضای شهر هست که مانع از تابش نور خورشید می شود. نظری باطراف انداختم و مشاهده نمودم که کماکان در محل زخم بندی هستم و عده ای از مجروحین در خواب هستند و بعضی دیگر به دیوارها تکیه داده اند. برای من کاسه ای پر از قیماق آورده بودند و معلوم شد وقتی که من خوابیده بودم جراح دستور داده بود که برای من قیماق طبخ نمایند و آن غذا در خارج از شهر در اردوگاه ما طبخ شده بود. به غلام خود گفتم قیماق را بیکی از مجروحین که چشم گشوده بود بدهد و برود و با کمک دیگران برای همه قیماق بیاورد. او گفت ای امیر، فقط مقداری کم از این غذا برای تو طبخ کرده ایم و نمی توانیم به همه قیماق بخورانیم. گفتم برو و از طرف من بگو که از این غذا مقداری زیاد طبخ نمایند تا این که بتمام مجروحینی که خیلی خون از بدنشان رفته است، خورانیده شود و جراح را احضار نمودم و گفتم بمجروحین بگوید که برای همه آنها قیماق آورده خواهد شد و بعد از این که مجروحین دانستند که از آن غذای مقوی خواهند خورد من قدری از آن غذا خوردم و هنگامی که مشغول صرف غذا بودم (قره خان) آمد و بمن گفت هم اکنون (ملو اقبال) دستگیر شد و (محمود خلج) را هم قبل از طلیعه بامداد دستگیر کردیم. گفتم وضع جنگ چگونه است؟ (قره خان) گفت هنوز، بعضی از دسته های شهر مقاومت می کنند. گفتم بوسیله خود هندی ها برای آنها جار بزنید که چون (ملو اقبال) و (محمود خلج) دستگیر شده اند ادامه مقاومت آنها بدون فایده است و اگر سلاح بر زمین نگذاشتند همه را بقتل برسانند. (قره خان) پرسید چون تا بامداد جنگ ادامه داشت سربازان ما نتوانستند مبادرت به تاراج و گرفتن اسیر نمایند و آیا اجازه میدهی که شهر را غارت کنند. گفتم بلی تمام سربازان آزادند که هرچه می توانند به یغما ببرند و هرکس را که مایل هستند اسیر کنند اما متوجه باشند که روحانیون و صنعتگران و علما و شعرا از اسیر شدن معاف می باشند و دیگر تمام اموالی که بغارت میرود و همچنین تمام اسیران باید بخارج از شهر منتقل گردد. (قره خان) گفت ای امیر، آیا میل داری که تو را به قصر (ملو اقبال) منتقل نمائیم. گفتم تا جنگ بکلی خاتمه نیافته من آنجا نخواهم رفت. (قره خان) گفت. برای محافظت تو در اطراف این جا نگهبانان زیاد گماشته ام که مبادا عده ای از هندی های از جان گذشته با این جا حمله ور شوند و تو را بقتل برسانند. ظهر آن روز آخرین مقاومت هندی ها خاتمه یافت و برای من تخت روانی نهادند و بقصری که مسکن (ملو اقبال) بود بردند و هنگام عبور از معابر (دهلی) حریق ها را مشاهده میکردم و میدیدم که آسمان از دود تاریک است و جنازه مقتولین را در معابر مشاهده می نمودم. سربازان من، اموالی را که بتصاحب درمی آوردند بخارج شهر منتقل می کردند و مردان و زنان جوان را بعد از دستگیر نمودن می بستند و بخارج شهر می بردند. آنقدر دود در فضای شهر بود که وقتی میخواستم نفس بکشم دود وارد سینه ام می شد. از ظهر بآنطرف دیگر کسی را در دهلی بقتل نرسانیدند و هیچکس هم مقاومت نکرد چون دانستند که هرگونه مقاومت بدون فایده است. سه روز در قصر (ملو اقبال) بودم و بعد از سه روز آسمان دهلی که تا آن موقع از حریق ها تاریک بود روشن شد و ضعف شدید من تخفیف یافت. در بامداد روز چهارم، غلام من مانند روزهای دیگر برای من کاسه ای منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 336 پر از قیماق آورد و مقابلم نهاد و قبل از این که دور شود، ناگهان گرفتار تهوع گردید و آنچه در شکمش بود، بیرون آمد و در کاسه قیماق ریخت. بعد از آن تهوع ناگهانی و شدید غلامم گفت ای امیر، از من درگذر و مرا ببخش زیرا از خود اختیار نداشتم. گفتم من مرد میدان جنگ هستم و عادت کرده ام که در همه عمر خون و جراحت ببینم و از تهوع تو ناراحت نشده ام و این کاسه را ببر و هرچه در آن است دور بریز و ظرف دیگر از قیماق برای من بیاور. اما غلام من مرتبه دیگر در همانجا دچار تهوع شد و طوری آن عارضه بر وی غلبه کرد که بر زمین افتاد و نتوانست از جا برخیزد و من بانک زدم که بیایند و او را از آن اطاق ببرند و به پزشک بگویند که وی را درمان نماید. چند نفر وارد اطاق شدند و غلام مرا از آنجا بردند و اطاق را تمیز نمودند و ساعتی بعد از آن قره خان آمد و من مشاهده کردم که متفکر است. از او پرسیدم چرا در فکر فرو رفته ای؟ گفت ای امیر سربازان تو دچار تهوع و تردد شدید می شوند و من از پزشگ پرسیدم که این بیماری چیست و او گفت بیماری وبا می باشد. در آنموقع من بیاد حرفی افتادم که هنگام ورود به کویته عبد اللّه والی الملک سلطان کویته بمن گفته بود و او اظهار میکرد تمام کسانی که برای فتح دهلی رفته اند بر اثر بیماری و با مجبور بمراجعت گردیده اند و بوی آن بیماری خود سکنه محلی را بیمار نمیکند، ولی کسانی را که از خارج وارد هندوستان میشوند مبتلا مینماید. از خبرهائی که در ساعات دیگر آن روز بمن رسید دانستم که سربازان من، در حالی که سالم هستند و کوچکترین عارضه ندارند یکمرتبه دچار تهوع و بعد تردد شدید میشوند و آن قدر مرض وبا که بر آنها غلبه کرد سخت است که بعد از دو ساعت بکلی آنها را از پا میاندازد بطوری که توانائی حرکت از آنها سلب میشود. من از افسرانی که برای من خبر میآوردند تحقیق کردم که آیا سکنه شهر و اسیرانی که از شهر اخراج میشوند مبتلا به وبا می شوند یا نه؟ آنها در موقع شب بمن خبر دادند که عده ای از سکنه محلی و اسیران هم مبتلا به وبا شده اند. پزشک ما نمیتوانست برای درمان بیماران کاری مفید بکند و من گفتم که از هندیان کمک بگیرد و هندی ها میگفتند که دوای مرض وبا جزء عصاره کوکنار چیزی نیست. در دهلی که ویران گردیده و سوخته شده بود عصاره کوکنار بدست نیامد و من امر کردم که از اطراف بیآورند. عده ای برای آوردن کوکنار خشک باطراف رفتند و مقداری کوکنار آوردند و کوکنارهای خشک جوشانیده شد و عصاره آنرا گرفتند و به بیماران خورانیدند ولی موثر واقع نگردید و از دومین روز آغاز مرض، مرگ سربازان من شروع گردید. من خواستم که از شهر خارج شوم و باردوگاه که بیرون شهر بود بروم ولی باز جراح نگذاشت و گفت اگر حرکت کنی ممکن است زخم های تو بجراحت بیفتد و آنوقت من از عهده معالجه تو برنخواهم آمد افسرانم بمن اطلاع میدادند که سربازان بیمار آنقدر دچار تهوع و تردد؟؟ شوند که تمام گوشت بدنشان آب میگردد و از آنها غیر پوست و استخوان چیزی باقی نمی ماند و چشم ها در کاسه فرو میرود و لبها خشک و سیاه میشود و همچنین انگشت های دست ها و پاها سیاه میگردد و بعد میمیرند. طوری سربازان ما از مرض وبا میمردند که قره خان بمن گفت ای امیر اگر در اینجا بمانی تا آخرین سرباز تو از این مرض خواهد مرد و چاره ای نداریم جز این که از دهلی برویم منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 337 و پس از این که از اینجا رفتیم چون تغییر آب وهوا خواهیم داد ممکن است از این مرض نجات پیدا کنیم. قبل از اینکه مرض وبا بروز کند بیست و هفت هزار تن از سربازان من در جنگ دهلی بقتل رسیده یا طوری مجروح شده بودند که نمی توانستند براه بیفتند و من اگر میخواستم از دهلی بروم میبایست آنها را بجا بگذارم و بعد از رفتن من هندوان، همه را بقتل می رسانیدند. برای حفظ جان زخمی ها که بجا می ماندند من می باید با خود گروگان ببرم و هندوها بدانند که اگر مجروحین ما را بقتل برسانند ما گروگان های آنان را بقتل خواهیم رسانید. از جمله کسانیکه من می باید با خود ببرم (ملو اقبال) و (محمود خلج) بودند و من خزائن هر دو را بتصرف درآوردم و برای حمل آنها دو هزار حیوان بارکش از فیل و اسب و استر ضرورت داشت. قسمتی از خزائن آنها زر بود و قسمتی گوهر و در بین گوهرها بیش از همه الماس و یاقوت و زبرجد دیده می شد و اگر من می خواستم آنهمه جواهر را یک مرتبه در بازارهای ایران و ماوراء النهر بفروشم بهای جواهر طوری تنزل میکرد که همپایه بهای زر میگردید و من می باید جواهر مزبور را نگاه دارم و پس از من در نزد بازماندگانم بماند. چون می باید از سکنه شهر گروگان ببریم من چند تن از برهنمان را هم چون گروگان انتخاب کردم و یکی از آنها برهمنی بود که بر حصار آمد و بمن گفت چون تو به دهلی حمله کرده ای بیش از هفت سال عمر نخواهی کرد. گفتم او را بحضور من آوردند و بوسیله دیلماج از وی پرسیدم که نامش چیست؟ جواب داد اسمش (گانی هورتا) می باشد و دیلماج توضیح داد که اسم مزبور در زبان هندی روحانی به معنای آتش مقدس است. گفتم ای مرد، من میخواهم از این شهر بروم اما مجروحین ما با عده ای از سربازان که محافظ آنها هستند در این جا میمانند و بعد از این که مجروحین بهبود حاصل کردند با آنها براه می افتند و تو بمردم این شهر بگو که اگر نسبت به مجروحین ما سوء قصد کنند یا آنها را بیازارند من تمام گروگان ها را که با خود می برم بقتل خواهم رسانید. (گانی- هورتا) پرسید گروگانها را بکجا میبری؟ گفتم هنگام مراجعت آنها را تا (کویته) میبرم و تا آن موقع مجروحین ما بهبود یافته، بمن ملحق شده اند و در آن موقع گروگان ها را رها خواهم کرد. (گانی- هورتا) گفت اگر مجروحین تو بمیرند آیا باز گروگانها را بقتل می رسانی؟ گفتم نه، مرد (برهمن) گفت اگر مجروحین تو مرض وبا بگیرند و بمیرند آیا گروگانها را خواهی کشت؟ گفتم نه، گفت ای امیر، با (ملو اقبال) و (محمود خلج) چه میکنی؟ گفتم هر دو گروگان هستند و من آنها را با خود به (کویته) خواهم برد و اگر مجروحین من از طرف هندوها آسیب ببینند آنها را خواهم کشت و اگر آسیب نبینند با بعضی از شروط آنان را آزاد خواهم کرد و این را هم بگویم هر دو چون مقاومت کردند و تسلیم نشدند مستوجب مرگ هستند و تو هم مستوجب مرگ می باشی و اگر از روحانیون نبودی من تو را بقتل می رسانیدم زیرا گفتی که من بیش از هفت سال عمر نخواهم کرد و لابد اینقدر شعور داری که بفهمی حرفی تلخ زدی و کسی که با یک حرف تلخ، مردی چون مرا مورد توهین قرار بدهد مستوجب مرگ است. مرد برهمن گفت ای امیر آیا از حرف من ترسیدی؟ گفتم ای مرد، اگر تو مرا می شناختی می فهمیدی که من از مرگ بیم ندارم بخصوص از مرگ در میدان جنگ. (گانی- هورتا) گفت ای امیر بزرگ، تو در میدان جنگ نخواهی مرد. پرسیدم تو منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 338 یکبار بمن گفتی که بیش از هفت سال عمر نخواهم کرد و اینک میگوئی که در میدان جنگ نخواهم مرد و من میخواهم بدانم که این پیش بینی های تو، ناشی از چیست؟ (گانی- هورتا) گفت؟؟ امیر بزرگ در این کشور همه میدانند که یک برهمن که در تمام عمر، نفس را کشته و از هوس های حیوانی پرهیز کرده و هرگز از اصولی که برهما وضع نموده، منحرف نشده، دارای استعدادی است که می تواند، آینده را مشاهده کند. گفتم آینده خود را بگو تا بدانم تو در چه موقع و چگونه خواهی مرد؟ برهمن گفت ای امیر بزرگ، چشم که همه چیز را می بیند، نمی تواند خود را ببیند. گفتم ای مرد از این حرف تو خوشم آمد زیرا نکته ای بدیع بود. موقعی که با برهمن مشغول صحبت بودم، صدای شیون و استغاثه بگوشم رسید و پرسیدم این صدا از چیست؟ بمن جواب دادند آنهائی که شیون می کنند (پاریا) های تازه مسلمان هستند و می گویند که ما را از این جا ببرید زیرا اگر شما بروید و ما این جا بمانیم چون مسلمان شده ایم، هندوان ما را خواهند کشت. گفتم (پاریا) ها یعنی پلیدان هندوستان را که مسلمان شده بودند بکشورهای اسلامی هندوستان منتقل نمایند و به آنها در آن ممالک زمین بدهند تا بتوانند زندگی نمایند. همان روز بوسیله کبوتر قاصد نامه ای برای عبد الله والی الملک سلطان کویته نوشتم و در آن گفتم که برای سکونت عده ای کنیز از (پاریا) ها که مسلمان شده اند، اراضی وسیع را در نظر بگیرد مشروط بر این که اراضی مزبور دارای استعداد کشاورزی باشد و بهای اراضی را از من دریافت کند و بعد از این که تازه مسلمان ها در اراضی مزبور ساکن شدند بآنها مساعدت کند و عوامل زراعت بدهد که بتوانند کشاورزی نمایند و آن هزینه ها را نیز خود من خواهم پرداخت. بعد از این که کبوتر رفت (قره خان) نزد من آمد و گفت ای امیر، چه نشسته ای؟! .. اگر بیدرنگ از این جا مراجعت نکنی قشون تو بکلی نابود خواهد شد هندی ها خواهند فهمید که تو دیگر قشون نداری و معلوم است که با تو چه خواهند کرد و باید همین امروز براه افتاد. پرسیدم بیماران وبائی را چه کنیم؟ (قره خان) گفت بیماران وبائی مانند مجروحین بجا می مانند و اگر زنده ماندند بما ملحق خواهند گردید. بعد از این که ترتیب کار مجروحین و بیمارهای وبائی را دادم و در تمام شهر جار زدم که اگر به مجروحین و بیماران سوء قصد شود تمام گروگان ها را خواهم کشت، هنگام عصر، از (دهلی) خارج گردیدم و از راهی که آمده بودم برگشتم. چون هنوز زخمهای من بطور کامل بهبود نیافته بود جراح نگذاشت که سوار بر اسب شوم و در تحت روان قرار گرفتم. گروگان ها و خزانه (ملو اقبال) و (محمود خلج) را پیشاپیش می بردند و ما در عقب آنها راه می پیمودیم. من میدانستم در آن راه آذوقه و علیق وجود ندارد چون هرچه وجود داشت، ما هنگام رفتن به دهلی خورده یا چرانیده بودیم. لذا چندین دسته سیورسات، بجلو فرستاده بودیم تا از مناطق اطراف آذوقه و علیق فراوان گرد بیاورند و بقسمت هائی که در پیش داشتیم منتقل نمایند. من میدانستم وقتی وارد منطقه باطلاقی که (گفتم بیش از یک راه ندارد) بشویم دسته های سیورسات منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 339 نمی توانند وارد مناطق اطراف شوند زیرا در باطلاق فرو خواهند رفت و لذا قبل از اینکه قشون به آنجا برسد باید آذوقه و علیق در سر راه آماده باشد (توضیح- آن منطقه باطلاقی امروز وجود ندارد چون قبل از اینکه سرزمین هندوستان بدست انگلیسیها بیفتد سلاطین هندوستان که از فرزندان (بابر) بودند و مورخین اروپائی آنها را سلاطین مغول هندوستان می خوانند و بعضی از آنها، در هندوستان مبادرت باصلاحات بزرگ نمودند، آن باطلاق ها را خشک کردند و مزرعه و مرتع بوجود آوردند و نادرشاه افشار پادشاه ایران، هنگام حمله به (دهلی) براحتی از آن منطقه گذشت زیرا در آنجا باطلاق وجود نداشت- مارسل بریون) وقتی به ویرانه قلعه جومبه رسیدیم من تخت روان را رها کردم و سوار اسب شدم و چون آن منطقه که مار فراوان داشت بعد از این که اردوگاه بوجود آمد، اطراف آن آتش افروختیم که از گزند مارها مصمون باشیم. روز بعد از ویرانه قلعه (حومبه) بحرکت درآمدیم و راه قلعه (لونی) را پیش گرفتیم و از آن ببعد عبور ما بطوری که هنگام رفتن به (دهلی) گفتم منطقه فیل های وحشی بود. طلایه من که برای کسب خبر از قلعه (لونی) رفته بود بعد از مراجعت گفت که آن قلعه همچنان مدافع دارد و باید آنرا دور زد یا با جنگ مسخر نمود. بعد از این که ما از (دهلی) حرکت کردیم در روزهای اول و دوم و سوم، سربازانم کماکان مبتلا به وبا می شدند و از پا درمی آمدند ولی از روز چهارم شماوه مبتلایان کم شد و پس از این که به قلعه (لونی) نزدیک گردیم، دیگر مرض وبا در قشون من بروز نکرد و فهمیدم که کانون مرض وبا (دهلی) بوده و چون از آنجا دور شدیم، توانستیم خود را از مرض خوفناک و با برهانیم. در روزهائی که وبا در قشون من قتل عام میکرد بمن می گفتند که از سربازان مریض کناره بگیر و بجاهائی که بیماران وبائی هستند نرو زیرا بیمار خواهی شد و خواهی مرد. لیکن من با این که پیوسته نزدیک بیماران وبائی بودم مریض نشدم و معلومم شد که انسان ممکن است که دائم بوی مرض وبا را استشمام کند و نمیرد. هندوها بمن گفته بودند که فصل باران هندوستان باسم (برسات) رسیده و در فصل باران، مثل این که درهای آسمان گشوده می شود روز و شب باران می بارد. در کشورهای دیگر، فصل باران پائیز و زمستان است اما در هندوستان، باران در بحبوحه فصل تابستان شروع می شود و آغاز باران، با گرم ترین ایام تابستان مواجه میگردد. بهمین جهت هندی ها از نزول باران لذت میبرند زیرا هوا را تعدیل و خنک میکند. ما وقتی از دهلی براه افتادیم از گرما خیلی ناراحت بودیم و ما هم میل داشتم که باران ببارد و هوا را خنک کند ولی من میدانستم که بعد از شروع شدن باران حرکت ما متوقف خواهد شد یا این که خیلی کند خواهد گردید. باران هندوستان نزدیک سی تا چهل روز طول می کشد ولی در آن مدت، همواره باران نمی بارد و گاهی متوقف میگردد و ما می توانستیم هنگام توقف باران براه ادامه بدهیم. تردیدی وجود نداشت که در روزهای اول نزول باران برسات حرکت ما متوقف می شد و بهمین جهت من به سربازان خود گفتم که تمام سربازان را آماده کنند تا بکمک گروگان ها و سکنه محلی درخت ها را بیندازند و سرپناه بسازند. ما برای اتراق احتیاج بخانه های واقعی نداشتیم زیرا هوا گرم بود و فقط محتاج سرپناه بودیم تا مردان و اسب ها از باران معذب نشوند و سربازان ما می توانستند در مدتی کوتاه آن سرپناه ها را بسازند. منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 340 وقتی به قلعه (لونی) رسیدیم چشم من بالای برج قلعه بیک سر و جسدی چون خیک بزرگ و متورم افتاد. با این که سر بر اثر مرور ایام، تغییر شکل داده بود من دانستم که سر پسرم (سعد وقاص) است. اما نمیدانستم آنچه زیر سر آویخته شده و چون یک خیک متورم می باشد چیست؟ بعد دانستم که آنهم پوست پسر من است که پر از کاه کرده اند. من نمی توانستم بگویم که بعد از مشاهده سر، و پوست آکنده از کاه پسرم، چه حال بمن دست داد. من پیش بینی میکردم که پسران من روزی در میدان جنگ کشته خواهند شد همچنان که خود من هم ممکن بود روزی در میدان جنگ بقتل برسم. مرگ یک مرد سلحشور در میدان جنک، یک واقعه عادی است اما پیش بینی نمیکردم پوست پسرم را پر از کاه خواهند نمود و از دیوار برج قلعه خواهند آویخت. من فکر میکردم که فرمانده قلعه (لونی) بعد از قتل پسرم، آنقدر شعور دارد که جنازه یک پادشاهزاده چون او را دفن کند و نگذارد کرکس ها چشم پسرم را درآورند و پرندگان لاشخوار از گوشت وی تغذیه نمایند. اما (کارتار) کوتوال قلعه (لونی) احترام پسرم را رعایت نکرد و پوست او را از کاه انباشت و لابد لاشه بدون پوست را در صحرا انداخت تا طعمه جانوران گردد. تغییر حالی که بمن دست داد ناشی از بی احترامی نسبت به پسرم بود نه کشتن او. هنوز نمیدانستم پسرم (سعد وقاص) را چگونه کشته اند و قبل از این که راجع بچگونگی قتل او تحقیق کنم امر کردم که درختان جنگل را بیندازند و در پیرامون قلعه (لونی) سرپناه بسازند تا بعد از نزول باران اسبها و مردان زیر سقف باشند و خیس نشوند. هنگامی که مردان ما بکار مشغول بودند، مردی از بالای حصار قلعه، چند مرتبه بانک زد و دیلماج بمن گفت آن مرد می گوید ای امیر تیمور در این جا توقف نکن و برو، زیرا اگر توقف کنی مثل پسرت کشته خواهی شد و پوست تو را نیز پر از کاه خواهیم کرد و کنار پسرت قرار خواهی گرفت. من به افسران خود گفتم که کار ساختمان سرپناه ها را زودتر باتمام برسانند که ما بتوانیم به قلعه (لونی) حمله نمائیم و هم چنین بافسران سپردم که مواظب باشند مورد شبیخون قرار نگیرند و از افروختن آتش پیرامون اردوگاه در موقع شب غفلت نورزند و هرقدر بیشتر آتش افروخته شود بهتر است چون فیل های وحشی را که در آن منطقه فراوان هستند می ترساند و از ورود آنها باردوگاه ممانعت میکند. آنوقت باران (برسات) شروع شد و طوری باران میبارید که انسان تصور میکرد طوفان نوح تجدید شده است. بهر اندازه که ما از باران ناراحت بودیم برعکس فیل های وحشی لذت میبردند قبل از باران ما صدای فیل های وحشی را در موقع روز نمی شنیدیم. اما بعد از این که باران آغاز گردید، حتی هنگام روز، صدای فیلان وحشی بگوشمان میرسید ما چون در حال جنک بودیم قدغن کرده بودم که سربازانم بشکار فیل نروند و اگر میخواستند فیل را صید کنند زیر باران شدید و سیلابی شکار فیل، امکان نداشت. در وسط روز گاهی باران متوقف میگردید و قسمتی از آسمان پدیدار می شد و کمان رنگین در آسمان آشکار میگردید و باز باران نزول مینمود. در آن باران شدید، مرغابی ها هنگام شب از آسمان عبور میکردند و ما تا بامداد صدای آنها را می شنیدیم منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 341 روزها هم صدای طیور دریائی مسموع میگردید در صورتی که بین ما و دریا فاصله ای زیاد وجود داشت. ما چون برای خود و اسب ها سرپناه ساخته بودیم مرطوب نمی شدیم. اما اعمال جنگی بر اثر باران دائمی فلج شد و ما نتوانستیم به قلعه (لونی) حمله ور شویم. قلعه (لونی) بالای یک تپه سنگی قرار گرفته بود و اگر ما میخواستیم نقب حفر کنیم، میباید آنرا از پائین تپه شروع نمائیم و چون تپه از سنگ بود حفر یک نقب، در آن امکان نداشت مگر با قلم حجاران و سالها طول میکشید تا حفر یک نقب به اتمام برسد. قلعه ای وجود ندارد که نتوان با محاصره آنرا تصرف نمود و آنهائی که محصور هستند عاقبت بر اثر گرسنگی مجبور به تسلیم می شوند ولی من نمیتوانستم مدتی طولانی در هندوستان توقف کنم و میخواستم برگردم و راه کشور (روم) را پیش بگیرم. (توضیح- مقصود از (روم) آسیای صغیر است که کشور کنونی ترکیه میباشد و در قدیم آن کشور را در ممالک شرق باسم (روم) میخواندند و هنوز در قسمتهای مغرب ایران، یعنی در کردستان و کرمانشاهان، سال خوردگان کشور ترکیه را بنام (روم) میخوانند- مترجم) از آن گذشته ادامه توقف من در هندوستان خطرناک بود و شاید پادشاهان هندوستان با هم متحد می شدند و یک قشون بزرگ می آراستند و به جنگ من می آمدند. من ترس ندازم ولی شجاعت با مآل اندیشی مغایر نیست و یک مرد شجاع اگر مآل اندیش نباشد شکست خواهد خورد. لذا من میباید هرچه زودتر قلعه (لونی) را تصرف و ویران نمایم و راه مراجعت را پیش بگیریم در روزهائی که باران برسات هر نوع عمل جنگی را متوقف کرده بود نجاران ما زیر سقف سرپناه ها منجنیق می- ساختند و من میدانستم که برای تصرف قلعه (لونی) باید از منجنیق استفاده کرد. همین که در وسط روز باران متوقف میگردید هزارها طوطی به پرواز درمی آمدند و صیحه میزدند و کسی نمیدانست آن طوطی ها از کجا می آیند و بکجا می روند علاوه بر طوطی ها، بعد از وقفه باران ده ها هزار میمون روی درختها حرکت میکردند و از شاخه ای بشاخه دیگر منتقل- میگردیدند تا این که خود را نزدیک اردوگاه ها می رسانیدند. ما میدانستیم که آنها برای غارت آذوقه ما می آیند لذا جانوران مزبور را به تیر می بستیم و همین که یک میمون تیر میخورد و از درخت سقوط میکرد میمون های دیگر میگریختند. هندوها طبق آئین خود جانوران را بقتل نمی- رسانند و بهمین جهت طوطی و میمون در هندوستان خیلی زیاد است و در سراسر هندوستان یک میوه جنگلی بدست هندیها نمی رسد زیرا تمام میوه های جنگلی را حیوانات می خورند و گاهی بوزینه های گرسنه به مزارع حمله ور میشوند و نمیتوان جلوی آنها را گرفت. و خطر میمونها برای بعضی از مزارع هندوستان مانند خطر ملخ است. تا انسان باران (برسات) هندوستان را نبیند نمی فهمد که باران تند یعنی چه؟ بمن گفتند که در همه جای هندوستان باران برسات آنقدر شدید نیست و در بعضی نقاط حتی ملایم است. ولی در آنجا که ما بودیم مدت سی شبانه روز (غیر از چند ساعت وقفه باران در هر روز) باران سیلابی بارید تندی باران شبیه بود به رگبار بهاری در وطن من و مدت سی روز، و سی شب، بهمان شدت باران نزول کرد. ما اطراف تپه ای را که قلعه (لونی) بالای آن بود گرفتیم و آب باران که بر تپه می بارید چون سیل بطرف اردوگاه ما سرازیر می شد. لیکن (شیر بهرام مروزی) معمار ما، قبل از این که باران آغاز گردد پیش بینی کرد که آب تپه بسوی اردوگاه ما سرازیر خواهد شد و جلوی منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 342 اردوگاه یک سد کم ارتفاع بوجود آورد و سدرا طوری ساخت که آب باران بعد از فرود آمدن از تپه بطرف جنگل پائین برود و در جنگل از آب باران یک دریا بوجود آمد و فیل های وحشی در آن غوطه می خوردند. من چون میدانستم سربازان من بر اثر بیکاری خام و تنبل خواهند شد امر کردم که هر روز، در زیر سرپوشیده ها سربازان مشق شمشیربازی کنند و کشتی بگیرند و همین که باران متوقف می شد می گفتم که اسب ها را از زیر سرپوشیده ها خارج نمایند و بگردانند زیرا اسب هم مانند انسان بر اثر بیکاری تنبل می شود و استقامت را در راه پیمائی از دست میدهد و همینکه دو فرسنگ راه پیمود به نفس میافتد و باید آن جانور را هر روز گردانید تا اینکه ورزیده شود و کاهل نگردد. بعد از سی شبانه روز، باران برسات که گوئی تمام شدنی نبود قطع شد و یک شب، ابر متفرق گردید و ما ستارگان را در آسمان دیدیم. در آن شب دیگر صدای مرغابی بگوشمان نرسید و هندو- هائی که با ما بودند بشارت دادند که (برسات) تمام شد. در تمام مدتی که باران می بارید من از وضع دهلی بدون اطلاع بودم نه قاصدی از آنجا بمن رسید نه کبوتر نامه بر زیرا در باران های تند کبوتر قادر به یافتن راه خود حتی پرواز نیست. من نمیدانستم آیا سربازان وبائی که من در دهلی گذاشته ام مرده اند یا معالجه شدند یا این که هندوان آنها را قتل عام کردند. گروگان های هندی هم چنان با ما بودند و (ملو اقبال) و (محمود خلج) زیر یکی از سرپوشیده ها بسر میبردند و نگهبانان ما روز و شب از آن دو، و سایر گروگان ها مراقبت می نمودند که نگریزند. (کارتار) توال قلعه لونی میدانست که (ملو اقبال) و (محمود خلج) در دست من اسیر هستند و با اینکه در اولین روز رسیدن ما به قلعه (لونی)، (ملو اقبال) برای کوتوال پیام فرستاد که تسلیم شود آن مرد تسلیم نشد و گفت مقاومت خواهد کرد و خواهد جنگید. در شبی که باران قطع شد و هندوها بمن بشارت دادند که (برسات) باتمام رسید من سرداران خود را احضار کردم و نقشه کلی جنک را برای آنها توضیح دادم و گفتم: از بامداد فردا، ما بقلعه حمله خواهیم کرد و روش ما همان است که در (دهلی) پیش گرفتیم ولی بدون توقف ما باید حصار قلعه را بوسیله باروت ویران کنیم و راه استفاده از باروت این می باشد که پای دیوار یک یا دو یا سه حفره ایجاد نمائیم تا در آن ها باروت انباشته شود و محترق گردد. ممکن است که مدافعین از بالای حصار بر سر ما که مشغول حفاری در پای دیوار هستیم، سنگ ببارند و سرب آب کرده یا روغن داغ یا آبجوش بریزند و شما باید طوری قسمت فوقانی حصار را هدف منجنیق ها بسازید که کسی نتواند از آن سر بیرون بیاورد و روی ما سنگ ببارد یا چیز دیگر بریزد. من مرتبه اول که باین قلعه رسیدم متوجه شدم که حصار و برج های این قلعه مشکول ندارد (توضیح- مشکول عبارت است از مجرائی که در داخل حصار یا برج بطرف پائین (یا پای حصار یا برج) احداث میکردند تا از آنجا بر مدافعین سنگ ببارند یا آبجوش یا سرب مذاب بر سرشان بریزند و چون مجرای مزبور یک مجرای داخلی بود، مهاجمین نمیتوانستند مدافعین را در پشت حصار یا برج ببینند بچه کار مشغول هستند- مترجم) لذا اهل قلعه مجبورند که هنگام افکندن سنگ و باریدن آبجوش و غیره خود را نشان بدهند و ضربات منجنیق های ما عرصه را بر آنها تنک خواهد کرد. درحالی که منجنیق های ما مشغول کار هستند و حفاران در پای حصار حفره بوجود میآورند عده ای از سربازان ما باید تظاهر ببالا رفتن از حصار بنمایند تا این که حواس مدافعین پرت شود و نتوانند نیروی خود را در یک نقطه منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 343 متمرکز نمایند. بعد از این که جلسه مشاوره جنگی خاتمه یافت و سرداران خود را مرخص نمودم دستور دادم که منجنیق هائی را که به قطعات منفسل ساخته بودند از تپه بالا ببرند و اطراف قلعه سوار نمایند منجنیق های ما بقدری بزرک بود که نمیتوانستند آنرا بالای تپه ببرند و مجبور بودند که به قطعات منفصل بسازند (و بطور کلی هر منجنیق به قطعات منفصل ساخته می شود) و آنگاه آن قطعات را در بالای تپه سوار کنند. ما میدانستیم که منجنیق سبک، موثر واقع نمی شود و دستور داده بودم منجنیق هائی بسازند که بتواند سنگهائی یک خرواری را پرتاب نمایند و بازوی منجنیق ها بقدری سنگین بود که برای پائین آوردن آن پنجاه مرد، نیروی خود را متمرکز می نمودند. وقتی طلیعه بامداد دمید، حفاران ما که به چند دسته تقسیم شده بودند از تپه بالا رفتند و خود را بحصار نزدیک کردند و همانموقع سنگباران منجنیق های بزرک ما بسوی اهل قلعه شروع شد. حفاران ما در پای حصار وضعی وخیم داشتند چون از یک طرف مدافعین بر سرشان سنک میباریدند و از طرفی، بعضی از سنک های منجنیق پس از اصابت به حصار برمیگشت و روی حفاران سقوط می نمود و آنانرا له میکرد. لیکن ما چاره نداشتیم جز این که پای حصار قلعه (لونی) حفره بوجود بیاوریم و دیوار قلعه را با احتراق باروت ویران کنیم تا بتوانیم وارد حصار شویم. من از ذکر جزئیات جنک قلعه (لونی) خودداری میکنم و میگویم که در بامداد روز سوم ما توانستیم در دو موضع، قسمتی از دیوار قلعه را ویران نمائیم. در آن روز من، با خفتان و مغفر برای جنک آماده شدم و سردارانم هرقدر ممانعت کردند تا بمیدان جنک نروم نپذیرفتم و گفتم اگر انتقام فرزندم را من نگیرم که بگیرد. وقتی دیوار ویران شد من با دسته ای از سربازان خود که همه روئین تن بودند از شکافی که در ضلع شرقی دیوار بوجود آمده بود وارد قلعه گردیدم هنگامی که قدم بدرون قلعه نهادیم از اطراف، تیر، چون باران بر ما میبارید. لیکن ما بدون اعتناء بر تیرباران خصم در قلعه جلو رفتیم و آنگاه اولین دسته مدافعین جلوی ما را گرفتند و مردی فریاد زد (تیمور) و بعد از آن چیزهائی گفت که چون بزبان هندی بود من نفهمیدم و در بین اظهاراتش فقط نام خود را شناختم اما حدس زدم که بمن ناسزا میگوید. من با دو دست پیکار می کردم یعنی با دست راست شمشیر و با دست چپ تبر میزدم و در طرفین من سربازانم با یک دست میجنگیدند و در لحظه های اول بر من محقق شد که خصم، نیرومند است و باید برای از پا درآوردن او بیشتر فداکاری کرد. یک افسر به عقب فرستادم و به (قره خان) دستور دادم که هرقدر می تواند سرباز بکمک من بفرستد و بعد از ساعتی که ما در درون قلعه می جنگیدیم چندین هزار از سربازانم وارد قلعه شدند. من و کسانی که در پیرامونم بودند قدم به قدم جلو میرفتیم تا خود را به قسمت مرکزی قلعه که میدانستم (کارتار) باید آنجا باشد برسانیم. اما هنوز بآنجا نرسیده بودیم که دسته ای دیگر از مدافعین مقابل ما نمایان گردیدند و باز مردی فریاد زد (تیمور) و سپس به زبان هندی چیزهائی بر زبان آورد. من دیدم که وی مردی است چون من و دارای سبیل بلند و من فریاد زدم تیمور من هستم. آن مرد بخود اشاره کرد و گفت (کارتار) و دانستم کوتوال قلعه اوست و بسوی او خیز برداشتم. او شمشیر خود را بطرف من انداخت و من با تبر طوری بر دستش زدم که شمشیر از کفش افتاد و دست منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 344 راستش مفلوج شد و لحظه ای دیگر شمشیر من روی صورت کارتار فرود آمد و تمام صورت را شکافت و خون بیرون ریخت. اما (کارتار) خم شد که از زمین چیزی بردارد و بمن حمله ور شود و مرتبه ای دیگر تبر من بحرکت درآمد و طوری در پشت آن مرد رفت که بزحمت تبر را از پشت او بیرون آوردم. وقتی تبر از کالبد (کارتار) خارج شد دیدم که وی تکان نمی خورد و دریافتم که مهره های پشت او شکافت. مهره پشت در بدن انسان مکانی است که اگر شکافته شود انسان در یک چشم برهم زدن از حرکت میافتد و گرچه زنده است ولی قدرت حرکت ندارد. یک پای (کارتار) را گرفتم و او را روی زمین کشیدم. سربازان من که دیدند من لاشه ای را روی زمین می کشم حیرت نمودند زیرا چیزی مشاهده می کردند که در من بدون سابقه بود. سربازانم کوچه دادند و من همچنان (کارتار) را روی زمین کشیدم تا این که از صحنه کارزار دور شدم و در آنجا دیلماج را خواستم. بعد از آمدن دیلماج باو گفتم بزبان هندی به (کارتار) بگوید که من به انتقام پسرم سرش را خواهم برید و پوستش را از کاه خواهم آکند اما (کارتار) با اینکه با چشمهای باز مرا می نگریست نتوانست جواب بدهد و لبهایش تکان نمیخورد و من از این موضوع متعجب نگردیدم زیرا بعد از اینکه مهره ها قطع شد انسان قادر نیست حتی پلک چشم ها را برهم بزند تا چه رسد باینکه لبهایش تکان بخورد و حرف بزند و منظورم این بود که (کارتار) قبل از مرک بداند که بدست من کشته میشود. سپس با دست خود و با یک ضربت شمشیر سرش را از بدن جدا کردم و دهان را نزدیک فواره خون شاهرگ او گذاشتم و دو جرعه از خون وی را بخون خواهی پسرم سعد وقاص نوشیدم و امر کردم پوستش را بکنند و پر از کاه نمایند. (توضیح- تیمور لنگ میدانست که وقتی ستون فقرات و بقول او مهره های پشت قطع شد انسان قادر نیست حتی پلکهای چشم را برهم بزند ولی نمیدانست که حواس پنجگانه و سایر حواس نیز از کار میافتد و مردی که ستون فقرات و مغز حرامش قطع شود نمیتواند ببیند و بشنود و درد را حس نماید و بنابراین کارتار برخلاف تصور تیمور لنگ نشنید که دیلماج چه گفت و درد خنجر امیر تیمور را حس نکرد- مارسل بریون) وقتی جنگ در قلعه (لونی) باتمام رسید از مدافعین آن قلعه فقط دویست و شش تن باقی مانده بودند و بقیه بدست ما بقتل رسیدند. بدستور من سر تمام مقتولین از بدن جدا شد و از سرهای آنها یک هرم (یک منار) ساختم و گفتم که سر کوتوال قلعه و پوست پر از کاه او را بالای منار قرار بدهند. من سر و پوست پسرم را در آن نزدیکی بخاک سپردم و معمار ما برای او آرامگاهی ساخت. امر کرد که تمام سکنه هندوی اطراف را برای ویران کردن حصار قلعه (لونی) به بیگاری بگیرند تا اینکه دیگر آن حصار در سر راه من مانع نشود و در حالیکه هندوان مشغول ویران کردن حصار (لونی) بودند غنائمی را که در (دهلی) بدست آورده بودم از راه قندهار و کابل به (کش) فرستادم. پس از مراجعت از (لونی) یکی از کارهای من ترتیب اسکان پاریاهای تازه مسلمان در منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 345 کشورهای اسلامی و هندوستان بود چون بطوریکه گفتم طبقه پلید هندی بعد از اینکه مسلمان شدند جرئت نداشتند که در وطن سابق خود زندگی نمایند و میگفتند که اگر در آنجا سکونت کنند بعد از رفتن من بدست هندوان کشته خواهند شد. این بود که من صلاح دیدم که آنها در کشورهای اسلامی هندوستان زندگی نمایند و بهر یک قطعه زمینی بدهند تا بتوانند در آنجا زراعت کنند. بیماری وبا مانع از این شد که من بتوانم در هندوستان هندوان را مسلمان کنم و پاریاهای تازه مسلمان بین هم کیشان بسر ببرند. ولی با سکونت دادن آنها در کشورهای اسلامی جانشان را از لحاظ آینده آسوده کردم. من قیمت اراضی محل سکونت تازه مسلمان ها را ببهای عادله پرداختم و به عبد الله والی الملک سلطان (کویته) سپردم که ناظر بر امور تازه مسلمانان باشد و مراقبت نماید که آنها مورد ظلم قرار نگیرند و یکعده روحانی را بولایاتی که محل سکونت آنان می باشد بفرستد تا تکالیف مذهبی را بآنها بیاموزند. (ابدال کلزائی) پادشاه کشور (غور) و سربازانش که در جنگهای هندوستان شجاعت بخرج دادند غنائم جنگی بسیار تحصیل نمودند و هرچه بدست آورده بودند به آن ها بخشیدم و چیزی از آنان نگرفتم. منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 346 فصل بیست و پنجم جنگ در کشور شام و تصرف شهرهای آن بعد از مراجعت از هندوستان در اولین روز بهار وارد کابل شدم و بدون توقف در آنجا راه وطن را پیش گرفتم و در روز هیجدهم فصل بهار قدم به (کش) نهادم و هنگامی که وارد آن شهر که خود بنا نهاده بودم شدم آنجا را چون بهشت دیدم. هنوز فصل گلهای بهاری نشده بود اما همه جا سبز مینمود و درختهائی که کنار خیابان های آن کاشته بودند رشد کرده بود. گفتم که من میخواستم سکنه شهر (کش) در رفاه زندگی کنند و در آن شهر محتاج وجود نداشته باشد، لذا مرتبه ای دیگر وضع زندگی مردم شهر را از نظر گذرانیدم تا این که بدانم آیا کسی محتاج هست یا نه؟ ولی هیچکس احتیاج نداشت و همه با رفاه زندگی مینمودند. زیبائی و صفای شهر از من دعوت می نمود که در آنجا استراحت کنم و لااقل تا فصل گل سرخ و زرد آنجا بمانم ولی بخود نهیب زدم و گفتم مگر نشنیدی که برهمن هندی بتو گفت که بیش از هفت سال زنده نیستی آیا میخواهی که این مدت کوتاه را که از عمر تو باقی مانده صرف تن پروری نمائی. تو هنگامی که در نیمه عمر بسر میبردی و امید داشتی که عمری طولانی میکنی، تن پروری را شعار خود نساختی و آیا اینک که سنوات آخر عمرت خواهد رسید میخواهی آخر عمر را بخوشی بگذرانی. تو بعد از این بهار فقط شش بهار دیگر را خواهی دید و آنگاه در میدان جنگ بقتل خواهی رسید. زیرا مردی چون تو در بستر بیماری نمیمیرد بلکه در صحنه کارزار بقتل میرسد (این پیش بینی تیمور لنک درست درنیامد و او که در جنگهای مخوف جان بدر برده بود در بستر بیماری زندگی را بدرود گفت- مارسل بریون) برخیز و ایام کوتاه عمر را که برای تو مانده غنیمت بدان و راه (روم) را پیش بگیر و سرزمین (روم) را که در مغرب قرار گرفته بر کشورهائی که در شرق گرفته ای ضمیمه کن تا اینکه در زمان حیات و بعد از مرگ تو را (سلطان المشرقین و المغربین) بخوانند. برخیز و به (سمرقند) برو و در آنجا دو سنک بر زمین نصب کن اول سنک بنای مسجد خدا و دوم سنک بنای آرامگاه خودت. مردی چون تو که از مرگ بیم ندارد باید آرامگاهش را بدست خود بسازد و آنانکه از مرگ بیم دارند جاهل و ناتوان هستند. (هو الَّذِی لا یَمُوتُ) (یعنی او کسی است که نمیمیرد- مترجم) در تمام عمر ورد زبان تو بوده و تو میدانی که جز خدای بزرگ هیچ کس و هیچ چیز باقی نمیماند منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 347 و حتی خورشید جهان تاب نیز از بین میرود و خاموش میشود. در (کش) بیش از سه روز توقف نکردم و همین که از کار شهر فارغ شدم براه افتادم و بعد از سرکشی بچند شهر و قصبه در روز سی ام بهار قدم به (سمرقند) نهادم و اولین کار که کردم این بود که مکانی وسیع را برای ساختن یک مسجد بزرگ انتخاب نمودم و آنگاه مکانی دیگر را برای قبر خود انتخاب کردم و بدست خود اولین سنک بنای آرامگاه خود را بر زمین نصب نمودم. (این مسجد و همچنین آرامگاه تیمور لنک امروز در سمرقند هست اما تمام تزیینات گرانبهای مسجد در قرون گذشته ربوده شد- مارسل بریون) هنگامیکه دستور ساختمان هر دو بنا را صادر کردم به معمار گفتم هیچکس از عمر خود آگاه نیست و شاید آنچه از عمر من باقی مانده کوتاه باشد و من میل دارم که قبل از مرگ شاهد اتمام بنای مسجد و آرامگاه باشم. معمار گفت بنای آرامگاه بیش از دو سال طول نمیکشد اما ساختن مسجد چهار سال طول خواهد کشید. گفتم من میل دارم مسجدی ساخته شود که تا دو هزار سال ویران نگردد معمار گفت تا آنجا که در قوه دارم خواهم کوشید که بنای مسجد محکم باشد. همین که سنگهای دو بنا را نصب کردم و هزینه ساختن هر دو را تأمین نمودم از سمرقند خارج شدم و بصحرا رفتم تا این که یک قشون جدید را برای رفتن بسوی مغرب بیارایم تمام سربازان خسته و رنجور را بعد از پرداخت یک قطعه زمین بهر یک از آنها برای زراعت مرخص کردم. زیرا برای پیکارهای مغرب احتیاج بمردانی جوان و تازه نفس و باذوق و شوق داشتم. سربازانی که سالها با من در جنگها شرکت نمودند با خوشدلی مرا ترک کردند و بمن گفتند که بقیه عمر ثناخوان من خواهند بود زیرا تا روزی که زنده هستند از حیث معاش دغدغه ندارند. قبل از این که با سربازان جوان و تازه نفس بسوی مغرب براه بیفتم پسرم (شاهرخ) را جانشین خود نمودم و باو گفتم که مقر خویش را در شهر (کش) قرار بدهد و زمستان ها بسمرقند برود تا این که هر دو شهر آباد شود. به (شاهرخ) خاطر نشان کردم که سرزمین وسیعی که یک طرف آن (دهلی) و طرف دیگرش بغداد می باشد قلمرو سلطنت من است و در آن قلمرو وسیع، همه جا، بوسیله کبوتر خانه ها با سمرقند ارتباط دارد. بطوری که اخبار اقصی نقاط آن اقلیم پهناور در اندک مدت به (سمرقند) میرسد و او هرگز از کار مملکت بی اطلاع نمیماند. به (شاهرخ) گفتم یک آفت بزرگ، هر سلطان. را تهدید می نماید و او اگر بخواهد در غیاب من کشور را بخوبی اداره نماید باید از آن آفت بپرهیزد. آن آفت تنبلی و تن پروری است و سلطانی که تنبل و تن پرور گردید بطور حتم بدست یک مرد نیرومند از پا درمی آید. به شاهرخ گفتم من از سن چهل سالگی تا امروز یک جام شراب ننوشیده ام و یک وعده نماز من قضا نشده مگر بر اثر جنگ یا بیماری و هرگز اتفاق نیفتاده که بیش از دو هفته در یک شهر سکونت نمایم و در هیچ موقع از تمرین جنگی سربازان خود غافل نبوده ام. با اتخاذ این روش تا امروز توانسته ام قدرت و مکنت خویش را حفظ نمایم و یقین دارم تا روزی که باین روش ادامه میدهم کسی نخواهد توانست مرا از پا درآورد مگر آنکه در میدان جنگ کشته شوم که آن موضوعی دیگر است. به پسرم گفتم تو هم اگر میخواهی کشوری را که بتو می سپارم بخوبی اداره کنی و گردن کشان نتوانند تو را از سریر سلطنت فرود بیاورند باید تنبلی و تن پروری و عیش را بر خود حرام نمایی. منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 348 اگر یک شب جام شراب با لب تو جفت شد و شب را با نیکو منظران گذرانیدی بامداد روز دیگر، مرد کار نخواهی بود و نخواهی توانست در آنروز کشوری را که بتو سپرده ام اداره نمائی و شراب شب قبل، در بامداد روز دیگر، تو را دچار خماری و سستی خواهد کرد و چون توانائی کار کردن نداری باز راغب به شراب و مصاحبت نیکو منظران می شوی و روز تو هم با شراب و مغازله خواهد گذشت. سلاطینی که در سراشیبی انحطاط سقوط کردند بر اثر صرف شراب و آمیزش با نیکو منظران بود. آیا هرگز شنیده ای که یک برزگر یا آهنگر دوچار انحطاط شود؟ یک برزگر یا آهنگر تا آخرین روز عمر برزگر و آهنگر است و کسی نمیتواند کار و وسیله معاش او را از دستش بگیرد. چون برزگر یا آهنگر گرد باده و ساده نمیگردد چون وسیله دسترسی بآنها را ندارد. ولی سلاطین و امراء وسیله دسترسی به عیش و طرب را دارند و خوشگذارانی روزبروز انسان را تنبل تر و تن پرورتر میکند تا جائی که سلطان یا امیر خوش گذاران قادر نمی شود از طالار طرب و عیش قدم بیرون بگذارد. بعد از آن توصیه ها به پسرم گفتم (ملو اقبال) و (محمود خلج) را بتو وامیگذارم. با این دو نفر بخوبی رفتار کن و از وسائل زندگی هرچه ضروری است در دسترس شان بگذار و اگر حس کردی که میل به شراب و عیش دارند ممانعت نکن و بدان که خصم تو، هرقدر بیشتر شراب بنوشد و با خوبرویان بسر ببرد بنفع تو می باشد زیرا باده نوشی او را از توجه بکارهای جدی و مفید باز میدارد. من قصد ندارم که این دو نفر را بقتل برسانم چون ممکن است در آینده بکارم بیایند و تصور نمی نمایم در این جا که با هندوستان خیلی فاصله دارد بتوانند دسیسه و توطئه کنند اما بعید نیست که بگریزند و تو باید مواظب باشی که فرار نکنند. در روز شصتم بعد از آغاز بهار با یک قشون یکصد هزار نفری از سربازانی که بعضی از آنها از سربازان قدیمی و بعضی جوان و تازه نفس بودند براه افتادم و هر سرباز جوان را بیک سرباز قدیمی سپردم تا این که وی را تعلیم بدهد و برای جنگ آماده کند. راهی که انتخاب کردم راه خراسان بود که آنرا بخوبی میشناختم و در تمام آن راه مثل سایر شاهراههای اقلیم من کبوترخانه وجود داشت. یک مرتبه دیگر از طوس گذشتم و راه (ری) را پیش گرفتم و در تمام طول راه امرا و حکام محلی باستقبال من آمدند و هدایا تقدیم کردند و بعضی از آنها پسران جوان خود را بخدمت گماشتند تا اینکه مورد آموزش قرار گیرند و از حرفه جنگی برخوردار شوند و من بهر یک از امراء و حکام می گفتم که من از فدا کردن پسران خود در میدان جنک مضایقه ننمودم و آنها نباید انتظار داشته باشند که از فدا کردن پسران آنها مضایقه کنم. ولی اگر پسرانشان در میدان جنگ کشته نشوند بعد از چند جنگ چون فولاد آبدیده خواهند شد و بمردانگی خویش اتکاء خواهند داشت. بعد از اینکه وارد (ری) شدم بر مزار (محمد بن بابویه قمی) رفتم (منظور تیمور لنگ بن بابویه است که آرامگاه او در تهران معروف می باشد- مترجم) و در آنجا سوره ای از قرآن خواندم و اطرافیانم از کار من حیرت نمودند. من بآنها گفتم علمای تمام ملل جهان نزد من محترم هستند و شما میدانید که من هرگز دست بخون یک عالم نیالوده ام و این مرد که در این خاک خوابیده یک عالم بود و در عصر خویش منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 349 از دانشمندان بزرگ بشمار می آمد و من دو کتاب از آثار او را خواندم وگرچه بمناسبت اینکه شیعه بوده، در کتابهای خود چیزهائی نوشته که من قبول ندارم ولی این موضوع از ارزش علمی (محمد بن بابویه قمی) نمیکاهد. سه روز برای تکمیل سازوبرگ قشون در ری توقف نمودم و بعد از راه کرمانشاهان بسوی بغداد حرکت کردم و چون میدانستم که ممکن است عشایر کرمانشاهان باز در گردنه پاطاق برای من تولید زحمت کنند قبل از رسیدن به آن گردنه بوسیله دسته ای از قشون خود آنجا را اشغال نمودم تا اینکه بدون زحمت و خطر از آنجا بگذرم و خود را ببغداد واقع در کنار دجله برسانم. بغداد مثل بار اول که آنرا دیدم وسیع و روح پرور بود ولی من نمیتوانستم در آن شهر سکونت کنم و اگر می توانستم سکونت نمی کردم در آنجا عده ای از مطلعین را گردآوردم تا راجع به شام از آنها تحقیق کنم آنان بمن گفتند ای امیر، شام سرزمینی است وسیع، دارای جلگه های پهناور و دو رشته کوه در آن سرزمین واقع شده که یکی در شمال است و دیگری در جنوب هریک از آن دو رشته کوه در واقع یک کشور است و در دامنه ها و دره های آن عده کثیری از مردم زندگی می نمایند. تو اگر بخواهی در شام بسلامت بسر ببری باید از سرزمین جنوبی که کوههای (دروز) در آن قرار دارد بپرهیزی. چون در آن کوهها قبایلی بهمین نام زندگی میکنند که اگر پنجاه سال با آنها بجنگی بر آنان فائق نخواهی شد یک قسمت از آنها زراعت می کنند ولی مربی دام نیز هستند و در موقع جنک مزارع و قرای خود را رها می نمایند و بکوهها میروند و حیوانات خود را با خویش میبرند و در آنجا با شیر و گوشت گوسفندان گذران مینمایند و از پشم آنها برای خود لباس می بافند. و تو اگر مدت پنجاه سال آن کوه ها را که همه دارای مرتع و آب است محاصره نمائی نخواهی توانست قبایل (دروز) را وادار کنی که از کوهها فرود بیایند. در شمال کوههای (دروز) که قسمت مرکزی سرزمین شام می باشد دشت های وسیع و گرم و کم آب وجود دارد و تو اگر بخواهی قشون خود را از آنجا بگذرانی از کم آبی به زحمت خواهی افتاد و بهترین راه برای عبور از سرزمین شام گذشتن از شمال آن کشور است که کوههای (انصاریون) در آن قرار گرفته و از کوه ها رودخانه هائی بسوی جلگه ها روان است و تو اگر از منطقه کوهستانی (انصاریون) عبور کنی در همه جا آب خواهی یافت و در دامنه کوههای (انصاریون) جلگه هائی است که می توانی بدون زحمت قشون خود را از آن ها عبور بدهی. من اندرز مطلعین را پذیرفتم و بسوی کشور شام) که امروز باسم سوریه خوانده میشود- مارسل بریون) براه افتادم. قبلا از اینکه قدم بکشور شام بگذارم چند راهنما را اجیر کردم تا قشون مرا از سرزمین کوهستانی (انصاریون) بگذرانند وقتی وارد منطقه کوهستانی (انصاریون) شدم آغاز فصل تابستان و برج سرطان بود اما در آن منطقه از گرما ناراحت نبودم. یک روز بجائی رسیدیم که مردان نقابدار پدیدار شدند و من غیر منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 350 از چشمهای آنها را نمی دیدم. در کنار مردان نقابدار که همه بلندقامت و باریک اندام بودند زن هائی بدون نقاب بنظر میرسیدند. زن ها هم مانند مردها قامتی بلند داشتند اما از مردان فربه تر بودند. من از راهنمایان خود پرسیدم اینها که هستند؟ راهنمایان گفتند که اینها (اسماعیلیون) می باشند و عادتشان این است که مردان صورت را بوسیله نقاب می پوشانند ولی زنها بدون نقاب هستند. چون شب در آن نقطه توقف کردیم من گفتم چند نفر از مردان نقابدار را نزد من بیاورند که من با آنها صحبت کنم. من انتظار داشتم که مردان نقابدار بزبان عربی صحبت نمایند ولی حیرت زده شنیدم که بزبان فارسی تکلم می کنند. از آنها پرسیدم شما که هستید که بزبان فارسی تکلم مینمائید؟ بما جواب دادند که ما در اصل ایرانی هستیم و پدران ما از ایران به شام کوچ کرده اند. گفتم چه موقع از ایران بشام کوچ کرده اند؟ جواب دادند در سال ششصد و پنجاه و شش هجری قمری. گفتم می بینم که تاریخ مهاجرت خود را بخوبی بیاد دارید. مردان سکوت کردند و سر بزیر انداختند. گفتم نترسید، و هرچه می دانید بگوئید و من از کسب معرفت لذت میبرم. یکی از آنها گفت ای خداوندگار هرکس که اسماعیل است سال ششصد و پنجاه و شش هجری را فراموش نخواهد کرد زیرا در آنسال قلعه های اسماعیلی در همه جای ایران و بخصوص در الموت بدست هلاکو خان مغول ویران گردید و سال 656 هجری سال عزای عمومی تمام کسانی است که دارای مذهب اسماعیلی میباشند. گفتم برای چه صورت خود را پوشانیده اید؟ آنها گفتند بعد از اینکه هلاکو خان تمام قلعه های اسماعیلی را ویران کرد فرمان قتل عام پدران ما را صادر نمود و گفت هرکس که اسماعیلی است باید کشته شود. مردم پدران ما را میشناختند و اگر آنها را می دیدند بقتل می رسانیدند چون قتل اسماعیلی ها در نظر مردم نه فقط مستحب بود بلکه پاداش هم داشت و هرکس که یک اسماعیلی را میکشت از حاکم یا داروغه (هلاکو خان) پاداش می گرفت. در آنزمان در ایران فرقه ای از درویشان بودند که برای نفس کشتن بر صورت نقاب میانداختند و آنها را درویشان نقابدار (درویشان المقنع) می خواندند و پدران ما برای اینکه شناخته نشوند و بقتل نرسند بر صورت نقاب نهادند و خود را بشکل درویشان نقابدار درآوردند و از ایران کوچ کردند و خواستند در بین النهرین سکونت کنند ولی آنجا هم تحت سلطه (هلاکو خان) بود و از بین النهرین خارج شدند و در این کوهها پناهگاهی بدست آوردند و چون باز میترسیدند که شناخته شوند نقاب را از صورت دور نکردند و بعد این موضوع عادت شد و از پدران به پسران سرایت کرد. (امروز اسماعیلی های سوریه نقاب ندارند- مارسل بریون) گفتم امروز که دیگر در معرض خطر نیستید نباید نقاب بر صورت بگذارید و این رسم را ترک کنید. روز بعد از سرزمین نقابدار کوچ کردیم و بسوی مغرب رفتیم و هنگام غروب، نقطه ای را که کنار رودخانه ای کوچک بود برای اتراق انتخاب نمودیم و من دیدم که چند مرد دارای گیسوهای بلند در حالیکه نیزه بدست داشتند ما را مینگریستند. از راهنمایان پرسیدم اینان منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 351 که هستند؟ آنها گفتند که اینها (علویون) می باشند و از این ببعد تا مدت چند روز ما از کشور علویون عبور خواهیم کرد. گفتم آیا منظور شما این است که اینان از خانواده بنی هاشم هستند؟ راهنمایان ما که مردانی عامی و بدون اطلاع بودند نفهمیدند که من چه می گویم و گفتم که چند نفر از علویون را بعد از نماز شام نزد من بیاورند و من با آنها صحبت کنم و بدانم که هستند و چرا باسم علویون خوانده میشوند. آنها بزبان عربی که من در آن زبان تسلط دارم صحبت می کردند و با گیسوی بلند وضعی باشکوه و دلپذیر داشتند از آنها پرسیدم که برای چه شما را (علویان) می خوانند؟ آنها گفتند که اجداد ما از خانواده بنی هاشم بودند و بعضی از خلفای بنی امیه که در شام خلافت می کردند اجداد ما را بسیار مورد آزار قرار می دادند و آن ها را می کشتند و اجداد ما برای اینکه جان خود را حفظ کنند باین کوهها پناه آوردند و چون دوره خلافت بنی امیه طولانی شد در همین منطقه رحل اقامت افکندند و بعد از آن ها فرزندانشان مقیم این جا شدند و ما از فرزندان آنان هستیم. گفتم من مردی هستم مسلمان و هر مسلمان، برای خانواده بنی هاشم که خانواده پیغمبر اسلام است قائل باحترام می باشد و شما هم از فرزندان همان خانواده هستید لذا نزد من احترام دارید و از من چیزی بخواهید که بشما بدهم. مردان علوی گفتند ما از تو چیزی نمیخواهیم و خوشوقتیم که تو، بدون این که بما آزار برسانی وارد این کشور شده ای. گفتم من بکسی آزار نمی رسانم مگر این که با من ستیزه کند و بکسانی که با من ستیزه نمی کنند، کاری ندارم. (توضیح- در کشور مراکش هم خانواده سلطنتی آنجا از سال 1659 میلادی نام خود را علوی گذاشتند و در نیمه اول این قرن (قرن بیستم) حکومتی در (لاذقیه) واقع در (سوریه) بوجود آمد که در سال 1924 میلادی و آنگاه در سال 1930 میلادی اسم حکومت علوی را روی خود نهاد و اما این که علویون سوریه که تیمور لنگ آنها را دیده از نژاد (بنی هاشم) بودند یا نه، موضوع بحث است و چون ما را از موضوع اصلی سرگذشت دور می نماید وارد آن نمیشویم- مترجم) از آن پس همان طور که راهنمایان ما گفتند ما مدت چند روز، از کشور (علویون) عبور کردیم و در آن روزها من احساس کردم که انگشت بزرگ پای راستم قدری درد میکند و تصور نمودم که درد انگشت ناشی از ناراحت بودن پای افزار است و کفش خود را عوض کردم و کفشی راحت تر بر پا نمودم. یک شب بعد از خواندن نماز درد انگشت بزرگ پای راست من شدت کرد و درد طوری شدید بود که آنشب نتوانستم استراحت نمایم. قبل از طلیعه صبح بیدار شدم و خواستم کفش بپوشم و از خیمه خارج گردم و وضو بگیرم تا نماز بخوانم اما نتوانستم کفش بر پا کنم و پای راست من متورم شده بود و استخوان انگشت بزرگ پا بشدت درد میکرد و من هرطور بود وضو گرفتم و نماز خواندم و بعد از ادای فریضه بمناسبت درد قدری استراحت کردم تا موقع حرکت برسد. من فکر کردم که استخوان پای من بر اثر علتی که نمیدانستم چیست عیب کرده اما جنگ منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 352 نکرده بودم تا اینکه استخوان پایم مجروح شود و ضربتی دیگر هم بر استخوان پا وارد نیامده بود. آنروز هنگام سوار شدن بر اسب یک کفش فراخ و سبک بر پا کردم و تا شب درد شدید پا ادامه داشت و قبل از اینکه آفتاب غروب کند از طلایه خبر رسید که موضعی مناسب را برای اردوگاه یافته است ما در آن موضع اردوگاه بوجود آوردیم و درد پای من آنقدر شدید بود که در موقع نماز وقتی سر بر سجده می نهادم درد پای راست مرا مجبور می نمود که سجده را کوتاه کنم و زودتر قیام نمایم. پس از نماز (ابو موسی بخارائی) پزشک قشون را احضار نمودم و باو گفتم که استخوان پای راست من معیوب شده و گویا جراحت کرده است. (ابو موسی- بخارائی) ورم پای راست مرا از نظر گذرانید و انگشت روی ورم و موضع حساس درد نهاد و گفت ای امیر استخوان پای تو معیوب نگردیده بلکه تو مبتلا بدرد مفاصل شده ای و این درد که تو احساس می نمائی درد مفاصل است. گفتم از این قرار من پیر شده ام زیرا درد مفاصل درد سالخوردگان است. او گفت نه ای امیر جوانان هم درد مفاصل میگیرند و در قشون تو سربازی هست که هنوز بچهل سالگی نرسیده ولی مبتلا بدرد مفاصل است. گفتم علاج این درد چیست؟ جواب داد علاج درد خوردن جوهر بید است و من اکنون میروم و برای تو جوهر بید را می آورم و اگر چند بار آنرا بخوری درد تسکین پیدا خواهد کرد و بعد بکلی از بین خواهد رفت اما پس از چند ماه عود میکند و باز در همین موضع از پای راست احساس درد خواهی نمود و تصور خواهی کرد که استخوان پای تو عیب کرده است. شاید درد، در پای چپ، و همین موضع محسوس شود زیرا این نوع درد مفاصل گاهی بپای راست میزند و گاهی بپای چپ. گفتم از این قرار تا روزی که من زنده هستم باید دچار این درد باشم پزشک گفت نه ای امیر چند روز دیگر که درد پای تو از بین رفت متوجه خواهی شد که بکلی سالم هستی و دیگر احساس کوچک ترین درد نخواهی کرد مگر چندین ماه دیگر. با این که ابو موسی بخارائی بمن گفت که درد مفاصل عارض جوانان هم می شود من متوجه گردیدم که پیر شده ام چون در جوانان درد مفاصل استثنائی است و در پیران تقریبا عمومی است. اکثر مردان سالخورده دوچار درد مفاصل می شوند اما بندرت اتفاق میافتد که یک مرد جوان مبتلا بآن درد گردد. روزی که موهای سرم سپید شد من فکر نکردم که پیر شده ام چون سپیدی موی سر علامت پیری نیست و موی سر جوانان هم سفید می شود. ولی درد مفاصل مرا متوجه نمود که وارد مرحله کهولت شده ام و بخود گفتم بهوش باش که ایام عمر باقی مانده معدود است و باید کمال استفاده را از آن بکنی و قبل از این که پزشک برای آوردن جوهر بید از خیمه من خارج شود گفت اطبا این نوع درد مفاصل را که عارض پاها می شود باسم نقرس میخوانند. از آن موقع تاکنون سالی یکبار و گاهی هر سال دوبار این مرض بر من مستولی میگردد و (ابو موسی بخارائی) میگوید که این مرض موسوم به (نقرس) موروثی است و پسرانم بعد از من شاید دوچار این مرض گردند ولی در جوانی این مرض در فرزندانم بروز نخواهد کرد و دوره شروع مرض، هنگامی می باشد که مرد قدم بمرحله کهولت میگذارد. هر روز مرض نقرس مدت چند روز مرا از پا میاندازد و در آن ایام باید بوسیله جوهر بید مداوا کنم و بعد از آن درد، رفته رفته کم میشود و ورم از بین میرود و من طوری معالجه می شوم که گوئی هرگز مریض نبوده ام و در وسط دو حمله مرض، کوچکترین اثر از درد محسوس منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 353 نمی گردد. بعد از این که از سرزمین علویون عبور نمودم بسوی شهر بزرگ حلب براه افتادم. از عجائب حلب چیزها شنیده بودم و از جمله می گفتند که دو کرور جمعیت دارد و آهن مقلع در آن شهر ساخته میشود (توضیح- آهن مقلع همان است که بعد باسم حلبی خوانده شد ضمنا باید دانست در قدیم آمار وجود نداشت و جمیعیت شهرها را از روی تخمین معین میکردند ولی بدون تردید حلب شهری بوده بزرک و جمعیت آن شاید از پانصد هزار تن تجاوز میکرد و امروز هم جمعیت حلب از جمعیت دمشق پایتخت سوریه بیشتر است- مترجم) پرنیان حلب در آفاق معروف است و شنیده بودم که آن حریر را دختران شهر میبافند و آنقدر ظریف است که اگر ده لا حریر را روی هم بگذارید و مقابل آفتاب قرار دهید روشنائی خورشید از پشت آن دیده میشود. بمن گفتند قشون خود را وارد شهر حلب نکن زیرا زن های حلب آنقدر زیبا و دلربا هستند که سربازان تو را دیوانه خواهند کرد. یک مرتبه من در گیلان بطوری که گفتم زن های بسیار زیبا را دیدم و از بیم آنکه سربازانم شیرازه انضباط را پاره کنند در آنجا توقف ننمودم و زود از آن کشور گذشتم. دیگر از چیزهائی که راجع بحلب شنیدم این بود که آن شهر را دیوان ساخته اند و سلطان حلب موسوم به (طغرل بولاک) خود یک دیو است و آنقدر بلند و سطبر می باشد که مرا چون یک کودک با یک دست از زمین بلند خواهد کرد. بمن گفتند که اگر طالب کامرانی هستی قشون خود را بگذار و با لباس مبدل بحلب برو و مدتی در آنجا مشغول عیش باش و از زیبارویان حلب کام بگیر و مراجعت کن. اما اگر با قشون خود بحلب بروی (طغرل بولاک) تو را خواهد خورد. آنقدر از این سخنان در گوش من فرو خواندند که دیگر نخواستم بظاهر آنرا بشنوم و بسرعت بسوی حلب روان شدم تا بزرگترین شهر شام و سلطان آن (طغرل بولاک) را که میگفتند یک دیو است ببینم. یکروز یریک بلندی رسیدم و سواد شهر حلب نمایان گردید و من تا آنجا که میتوانستم از دور تشخیص بدهم هیچ چیز عجیب در شهر ندیدم و حصار آن هم در نظرم بلند و محکم جلوه نکرد. من انتظار داشتم (طغرل بولاک) که می گفتند با یک دست مرا چون کودک از زمین بلند خواهد کرد با قشون خود راه را بر من ببندد و مانع از عبورم شود اما کسی راه بر من نبست و از عبورم ممانعت نکرد و من بدون اشکال بحلب رسیدم. در آنجا شهری دیدم وسیع و دور حصار شهر را اندازه گرفتم و دانستم سه فرسنگ است. همینکه بحلب رسیدم و دروازه ها را مسدود دیدم و مشاهده کردم که بالای حصار شهر نگهبان حضور دارد دانستم که (طغرل بولاک) سلطان حلب مردی است ترسو و از مرگ میترسد من در مدت عمر خود آزموده ام که سربازان جنگی که از مرگ بیم ندارند بحصار پناهنده نمی شوند و من از روزی که وارد عرصه کارزار شدم تا امروز حتی یک بار خود را در پناه حصار قرار ندادم. من به پسران خود گفته ام که هرگز برای حفظ جان بانبوه خشت و سنگ پناه نبرند و منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 354 فقط متکی به نیروی دل و بازوان خود باشند زیرا کسی که برای حفظ جان بحصار پناه میبرد با خواری خواهد مرد و عاقبت از گرسنگی از پا درمیآید و مجبور است تسلیم شود. از روزی که دانستم (طغرل بولاک) مردی است ترسو، دریافتم که بر او غلبه خواهم کرد. فصل پائیز بود و هوا نه سرد می نمود نه گرم و من دستور دادم که اردوگاه ما را در شمال حلب بر پا کنند ولی سربازانم شهر را در محاصره داشتند. در روز اول رسیدن بمجاورت حلب، بعد از نماز شام سرداران خود را فرا خواندم و بآن ها گفتم: امروز من حصار شهر را از نظر گذرانیدم و مشاهده کردم که از خشت و گل است و ارتفاع حصار هم از هشت ذرع تجاوز نمی کند. ما اگر برای غلبه بر یک چنین دیوار مبادرت بحفر نقب کنیم و باروت محترق نمائیم خود را خفیف کرده ایم قسمتی از شما مردانی هستید که بدون احتراق باروت بر حصار (دهلی) غلبه کردید و بزرگترین و محکم ترین دیوار جهان که دیوار (دهلی) بود نتوانست از پیروزی شما جلوگیری نماید. برای مردانی چون شما، غلبه بر حصار حلب یک بازی کودکانه است و من تصور میکنم که شما میتوانید با نردبان چوبی و نردبان های طنابی بر دیوار صعود کنید و وارد شهر شوید و دروازه ها را بگشائید. بمردان خود بگوئید که بعد از اینکه وارد شهر شدند مال و جان سکنه شهر بآنها تعلق دارد و بعد از خاتمه جنگ هرکس مجاز است که هرچه میخواهد تصرف کند و هرکه را میل دارد باسارت ببرد. من امر میکنم که از بامداد فردا نجارهای ما نردبانهای چوبی بسازند و دیگران نردبان های طنابی ببافند که دارای دو قلاب باشد و بتوان قلاب های آن را بر بالای حصار انداخت. سرداران من سر اطاعت فرود آوردند و من میدانستم که هیچ یک از آنها تصور نمی نمایند که من قصد دارم جان آنها را برایگان فدا کنم ولی خود زنده بمانم. هرکس که در قشون من افسر بود اطلاع داشت که اگر من در یک جنگ شرکت ننمایم از بیم مجروح شدن و مرگ نیست بلکه واجبات فرماندهی مانع از این است که در جنگ شرکت کنم. سربازان خود را مرخص کردم و گفتم که غذای مرا بیاورند. غذای من در تمام مدت مسافرت جنگی و میدان جنگ، غذائی است که بیک سرباز، بعنوان جیره داده میشود و این را هم تمام افسران و سربازان من میدانند. من در سفرهای جنگی و میدان جنگ، طباخی مخصوص ندارم و چیزی غیر از غذای سربازان خود نمیخورم و مانند آنها جیره دریافت می نمایم. اما در موقع شب از خوردن غذا خودداری می نمایم مگر اینکه گرسنه باشم و در آنصورت بخوردن چند لقمه اکتفا میکنم که بتوانم آسوده بخوابم و هنگام شب، باردوگاه خود رسیدگی کنم. آنشب بعد از خوردن چند لقمه استراحت کردم ولی بعد از نیمه شب از خواب برخاستم و از خیمه خارج گردیدم و در اردوگاه براه افتادم. پاسداران جلوی مرا میگرفتند و بعد از اینکه میشناختند راه میدادند که
بگذرم. از محوطه اردوگاه خارج شدم و وارد حلقه محاصره گردیدم در آن قسمت هم سربازان و افسران قدم بقدم جلوی مرا میگرفتند و بعد از اینکه میشناختند راه میدادند و من میگذشتم.
همه میدانستند که در آن شب و شب های بعد، احتمال شبیخون میرود و ممکن است خصم
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 355
از شهر خارج شود و بما حمله نماید و باید برای جلوگیری از حمله دشمن و در عین حال ورود بشهر بمناسبت باز شدن دروازه ها آماده بود.
بعد از این که قسمتی از حلقه محاصره را زیر پا گذاشتم از یک تپه صعود کردم تا داخل شهر را ببینم. در داخل شهر غیر از چند چراغ دیده نمی شد و من میدانستم چراغهای مزبور بالای منار مساجد شهر روشن است. در آنشب هوا صاف و خنک بود و وقتی سر بلند کردم ستارگان را در آسمان درخشنده دیدم.
من تمام آن ستارگان را می شناختم زیرا رفیق شب های راه پیمائی و جنگ من بودند و می دانستم که موضع هر ستاره در هر موقع از شب، در کدام نقطه از آسمان است. هیچ صدا از شهر، و بیرون شهر، جز صدای یک بوم بگوش نمیرسید و آن بوم، در شهر ندا درمیداد. مردم خرافی صدای بوم را شوم میدانند ولی من آن صدا را شوم نمیدانم. من اطلاع دارم که بعضی از پرندگان مثل بوم و فاخته، هنگام روز از آشیانه خود خارج نمیشوند چون نور آفتاب چشم های آنها را کور میکند و در موقع شب از آشیانه خارج میگردند و بانک برمیآورند و صدای آنها نه منحوس است نه مسعود.
من صدای جغد را شوم نمیدانم لیکن آن صدا
مرا بیاد گذشته و آینده میاندازد و هر وقت که در دل شب صدای جغد را میشنوم مثل اینست که تاریخ گذشته دنیا و همچنین تاریخ آینده آنرا از نظرم میگذرانند. تاریخ گذشته جهان در نظرم بخوبی آشکار میشود زیرا من تواریخ گذشته دنیا را خوانده ام اما تاریخ آینده گیتی در نظرم مبهم است چون نمیدانم که آینده چه خواهد شد. لیکن می فهمم که گذشته، نموداری است برای استنباط آینده و اگر انسان گذشته را مأخذ قرار بدهد میتواند بفهمد که آینده چگونه خواهد بود.
ندای جغد در گوش من می گفت هان ای امیر تیمور، بدان که قبل از تو مردان بسیار در این خاکدان بوجود آمدند و همه رفتند و کوچکترین نشانی از آنها باقی نماند. هان ای امیر تیمور بدان که در این کهنه دنیا مرگ کرورها مرد، مثل فرو ریختن کرورها برک خشک، در این فصل پائیز، از درخت بدون اهمیت است و همانطور که کسی حساب برگهای خشک را که از اشجار فرو میریزد نگاه نمیدارد کسی حساب اموات را ندارد و نام آنها را بخاطر نمی سپارد و فقط از کسانی اثر باقی میماند که بتوانند نام خود را در جهان باقی بگذارند.
اگر مردم چنگیز را می شناسند برای اینست که او توانست نام خود را در جهان باقی بگذارد تو هم اگر بخواهی مانند برگ های خشک درختان در فصل پائیز بکلی از بین نروی باید نام خود را در گیتی باقی بگذاری. این چند روزه عمر که از زندگی تو باقی مانده زود سپری میشود و تو نیز مانند دیگران در خاک خواهی خوابید و خدا دانا است که خفتن تو در
خاک چندین هزار سال بطول خواهد انجامید.
تو برای استراحت، بعد از مرگ، فرصت بسیار داری لذا این چند روز عمر را در بیداری بگذران و از خواب غفلت بپرهیز و بکوش که نامت در جهان باقی بماند و همانطور که تو امروز بعد از هزار سال اسکندر را به عظمت یاد میکنی دیگران بعد از هزار سال تو را با عظمت یاد کنند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 356
وقتی از آن تپه فرود آمدم و بسوی خیمه خود روانه شدم عزم من برای جهانگیری راسخ تر شده بود و بخویش گفتم که حتی یک روز از عمر تو نباید ببطالت بگذرد و باید تا آخرین روز زندگی در میدان کارزار باشی تا این که از تو، در جهان نامی باقی بماند و مثل افراد عادی گمنام زیر خاک پوسیده و مبدل بغبار نشوی از بامداد روز دیگر ما مشغول تهیه وسایل حمله بشهر شدیم و تمام سربازان من در کارهای مربوط بتدارک حمله شرکت کردند. خصم در آن روز، اقدامی علیه ما نکرد و معلوم بود که (طغرل بولاک) بدیوار خشت و گلی شهر خود خیلی اعتماد دارد و نصور می نماید که آن دیوار جلوی ما را میگیرد.
در روز سوم بعد از اینکه بکنار حصار شهر حلب رسیدیم حمله ما شروع شد. حمله از طلوع فجر آغاز گردید و سربازان من بوسیله نردبان های چوبی و نردبان های طنابی از حصار بالا رفتند من یکبار وصف نردبانهای چوبی را که پلکان عریض دارد کرده ام و تکرار نمی نمایم و نردبان های طنابی ما هم یک نوع کمند مدرج است که دو طناب آن را بر بالای حصار میاندازند بطوری که قلاب ها در
حصار فرود میرود و آنگاه صعود میکنند. درحالی که سربازان ما از نردبان ها صعود میکردند ما از پائین مدافعین حصار را تیرباران میکردیم و بوسیله سنگهائی که با فلاخن پرتاب میگردید آنها را هدف قرار میدادیم و تیراندازی ما تا موقعی که سربازان ما ببالای حصار رسیدند ادامه یافت و در آن موقع ناگزیر، دست از تیراندازی برداشتیم زیرا میدانستیم که سربازان خود ما هدف میشوند.
من سوار بر اسب، در طول حصار حرکت میکردم و نظارت می نمودم که سربازان بتوانند بالای حصار پایگاه بوجود بیاورند و همینکه دسته ای موفق میشدند که بالای حصار یک پایگاه ایجاد کنند من بسرعت برای آنها نیروی امدادی میفرستادم که پایگاه تقویت گردد و یک ساعت بعد از حمله، ما در طول حصار شهر حلب هفت پایگاه را بتصرف درآورده بودیم.
کار من این بود که بدون وقفه بسربازان خود که بالای حصار رفته بودند نیروی امدادی برسانم و نگذارم که مدافعین بتوانند به آنها چیره شوند و بعد از این که پایگاه های ما بالای حصار آنقدر قوی شد که سربازان توانستند فرود آیند و وارد شهر شوند من دریافتم که بزودی سوارانم وارد شهر خواهند گردید.
اولین دروازه که بروی ما گشوده شد دروازه شرقی شهر حلب بود و آن دروازه را سربازان ما گشودند تا بهمقطاران خود برای ورود بشهر راه بدهند. همین که دروازه باز شد عده ای از سواران من حمله کردند و وارد شهر شدند و برای این که در خود شهر هم دارای پایگاهی نیرومند باشیم من امر کردم که در خط سیر خود، خانه ها را اشغال کنند و سکنه منازل را برانند و هرکه مقاومت کرد به قتل برسانند.
از سربازان که وارد شهر گردیدند در سر راه خود همه جا را اشغال کردند و بدون این که بمانعی بزرگ بربخورند از شهر عبور نمودند و خود را بدروازه غربی رسانیدند و آنرا هم بروی ما گشودند. در همان حال که قسمتی از نیروی ما سوار بر اسب از شهر میگذشت، دسته هائی از سربازان ما از حصار فرود می آمدند و وارد شهر می شدند و وضع شهر بشکلی درآمد که من متوجه شدم باید در خود حلب باشم.
تا آن موقع از (طغرل بولاک) سلطان تنومند حلب اثری ندیدم و با خود گفتم که او را در ارک
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 357
شهر خواهم یافت و در آنجا خواهم دانست که آیا بمصاف من خواهد آمد یا نه. ولی وقتی که به ارک رسیدم مشاهده کردم که یک پرچم سفید را که پرچم تسلیم می باشد بر سر در ارک حلب افراشته اند و دریافتم که (طغرل بولاک) دیگر قصد جنگ ندارد و میخواهد تسلیم شود.
بانگ زدم کوتوال ارک کیست و چرا خود را نشان نمی دهد؟ مردی تنومند، بالای سردر ارک پدیدار شد. من از وی پرسیدم آیا (طغرل بولاک) تو هستی؟ آن مرد بزبان عربی جواب داد بلی. گفتم تو که خواهان تسلیم شدن می باشی چرا دستور ترک مقاومت و تسلیم بسربازان خود نمیدهی و افراشتن پرچم سفید از طرف تو شبیه به خدعه است چون نشان میدهی که قصد تسلیم شدن داری ولی سربازانت در شهر میجنگند.
(طغرل بولاک) گفت ای امیر تیمور من با تو سرجنگ نداشتم و هرگز با تو دشمنی نکرده بودم چرا باین شهر حمله ور شدی؟
گفتم تو مرا وادار به حمله کردی و
اگر با من سر جنگ نداشتی چرا دروازه های شهر را بستی و از ورودم باین جا ممانعت کردی؟ (طغرل بولاک) اظهار کرد وقتی تو قصد حمله داشته باشی من ناگزیرم دروازه های شهر را ببندم. از (طغرل بولاک) سئوال کردم چه مدت است مشغول سلطنت هستی؟ جواب داد پانزده سال. گفتم آیا تو در این مدت نفهمیدی که رسم صلح یا جنگ چیست؟ من قصد دارم که از این دیار بگذرم و به (روم) بروم و تو که با من قصد جنگ نداری میباید بمن بفهمانی که منظورت صلح است و روش دوستانه این میباشد که باستقبال من بیائی یا عده ای را باستقبال من بفرستی و آنها بگویند که دروازه های شهر باز است و می توان وارد شد آنوقت در بیرون شهر اتراق میکردم و قشون خود را وارد شهر نمی نمودم و فقط بدریافت آذوقه و علیق آنهم با پرداخت قیمت عادله اکتفاء می نمودم. این رسم را هرکس که ده روز سلطنت کند میداند و تو بعد از پانزده سال پادشاهی از این روش عادی بدون اطلاع هستی یا تجاهل میکنی. حرف زدن ما در این موقع باعث ادامه جنک و خون ریزی می شود و اگر میخواهی تسلیم شوی فرمان ترک مقاومت را صادر کن.
(طغرل بولاک) گفت من هم اکنون دستور ترک مقاومت را صادر میکنم بشرط این که تو هم بسربازان خود دستور بدهی از خون ریزی و غارت و اسیر کردن زن ها خودداری نمایند. گفتم تو مردی هستی مغلوب که پرچم سفید افراشته ای و درخواست می نمائی که تسلیم شوی و من مردی فاتح هستم و تو نمیتوانی برای من شرط تعیین کنی و این منم که باید شروط پایان یافتن جنگ
را معین نمایم و من هیچ شرط را نمی پذیرم جز این که اگر جنک خاتمه بیابد از قتل تو و مردانی که سلاح بر زمین بگذارند خودداری میکنم. (این گفته تیمور لنک خیلی شبیه است بگفته (سزار) قیصر روم که می گفت وای بر حال آن کس که مغلوب شود- مارسل بریون)
طولی نکشید که عده ای از مردان که هریک طبل و کوس و سرنا حمل میکردند. بالای سردر ارک حلب نمایان شدند و من دیدم که در دست بعضی از آنها چیزهائی است همچون یک قیف بسیار بزرگ و آنها شروع بنواختن طبل و کوس و سرنا نمودند و مردانی که قیف های بزرک در دست داشتند سر تنک آن قیف، را بدهان بردند و در آن دمیدند و صداهائی بلند و خشن از آن قیف برخاست و شنیدم که می گفتند ملک طغرل فرمان داده که جنک خاتمه پیدا کند و همه سربازان باید تسلیم شوند. من هم دستور دادم که هر نقطه از شهر که سربازان (طغرل بولاک) تسلیم شوند، سربازان ما
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 358
دست از جنک بردارند. صداهائی که از قیف برمی خاست طوری قوت داشت که در همه شهر آن را شنیدند و از اطلاعاتی که بمن میرسید دریافتم که جنک در همه جا موقوف شده است.
(طغرل بولاک) که هنوز بالای سردر ارک بود بمن گفت ای امیر، داخل شو و میهمان من باش و من از تو پذیرائی خواهم کرد. گفتم ای (طغرل بولاک) من در این شهر کار دارم و باید بامور شهر برسم و نمیتوانم دعوت تو را برای میهمانی بپذیرم و اینک سربازان من وارد ارک می شوند ولی بتو و
خانواده ات کاری ندارند و تو اجازه خروج از این ارک را نداری مگر بعد از اینکه تصمیمی جدید از طرف من گرفته شود. هنگام ظهر شهر حلب از ما شد و من وضو گرفتم و در مسجد بزرک آن شهر نماز خواندم و بعد از نماز امام آن مسجد نزد من آمد.
امام مسجد جمعه حلب پیرمردی بود دارای ریش سفید و چهره ای درخشنده و چشم هائی صاف که از پاکی ضمیرش حکایت میکرد و بزبان عربی بمن گفت ای امیر بزرگوار دیدم که مشغول نماز بودی و معلوم است که یک مسلمان هستی پس بر مسلمانان ببخش.
گفتم آزار من بهیچ مسلمان نرسیده مگر اینکه آنها در صدد آزار من برآیند یا مقاومت کنند و در آن صورت بآنان طبق احکام شرع رفتار خواهم کرد و سکنه این شهر مقابل من پایداری کردند و اینک باید کفاره عمل خود را تأدیه کنند و اموالشان بتاراج رود و مردان و زنان جوانشان اسیر گردند.
امام مسجد جمعه که موسوم بود به (فیض الدین عاملی) گفت ای امیر بزرگوار مردم این شهر نمیخواستند مقابل تو پایداری کنند ولی وقتی (طغرل بولاک) دروازه های شهر را بست و تصمیم بجنگ گرفت قادر نبودند طغرل بولاک را از عزم جنگ منصرف کنند. ای امیر بزرگوار اگر تو سلطان یک شهر باشی و بخواهی با سلطانی که از خارج می آید بجنگی آیا سکنه آنشهر قادر هستند برخلاف رای تو عمل نمایند. مردم حلب نیز، قادر نبودند که برخلاف عزم (طغرل بولاک) رفتار کنند وگرنه محال بود که فکر جنک با سلطانی جهانگشا چون امیر تیمور گورگین بخاطرشان خطور نماید .. ترحم کن و بر
آنها ببخشا .. و اگر خواهان ثروت هستی راه کشور کفار را پیش بگیر و در آنجا، زر و گوهر دو هزار سال را که انباشته است تصرف نما.
گفتم ای فیض الدین عاملی منظور تو از کشور کفار چیست؟ امام مسجد جمعه حلب گفت کشور (بیزان تیوم) را می گویم که سکنه آن کافر هستند.
(توضیح- هنوز اسم استانبول برای شهری که بعد پایتخت آل عثمان گردیده وضع نشده بود و شهر استانبول را باسم (بیزان تیوم) می خواندند که نام اصلی آن (بیزانس) بود و عوام الناس اسم (بیزان تیوم) را (بیزن تی) یا (بیزن) بر زبان می آوردند و اسم استانبول نیم قرن بعد از تیمور لنگ در زمان حمله سلطان محمد فاتح پادشاه عثمانی به بیزان تیوم رایج شد- مارسل بریون)
از امام مسجد جمعه پرسیدم آیا تو (بیزان تیوم) را دیده ای؟ پیرمرد ریش سفید گفت ای امیر بزرگوار من یکبار به (بیزان تیوم) رفته ام و آن شهر آن قدر بزرگ است که ده شهر چون حلب در آن جا می گیرد و آن قدر ثروت دارد که هزار قارون در آن بسر می برد و دو هزار سال است که ثروت تمام کفار در آن انباشته شده و مردم شهر آن قدر غنی هستند که حتی باربران در ظرف نقره یا طلا غذا می خورند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 359
(توضیح- فیض الدین عاملی شاید بدون سوء نیت اغراق می گفت و سکنه شهری که نیم قرن بعد موسوم به استانبول گردید ثروت داشتند ولی نه بآن اندازه- مارسل بریون) تو اگر بیزان تیوم را بتصرف درآوری نه فقط یک خدمت بزرک باسلام خواهی کرد و سراسر سکنه کافرستان، مسلمان خواهند شد بلکه آن قدر زروسیم و
گوهر نصیب تو می شود که اگر بازماندگانت هزار سال آن ثروت را خرج کنند بانتها نخواهد رسید. گفتم من اسم (بیزان تیوم) را شنیده ام و گویا کنار دریا قرار گرفته است.
اما مسجد جمعه حلب گفت بلی کنار دریا است و از تمام جهان کشتی ها بآن جا می آیند و اگر تو (بیزان تیوم) را ببینی مشاهده میکنی که آن قدر کشتی در آن جا هست که هرگاه چند روز با قایق از وسط کشتی ها عبور نمائی بانتهای آن نخواهی رسیده. پرسیدم اسم سلطان آنجا چیست؟
امام مسجد جمعه گفت سلطان آن جا را بنام (بلاخرنه) می خوانند (امام مسجد جمعه حلب اشتباه کرد و تیمور لنگ را مشتبه نمود (بلاخرنه) اسم کاخی بود که سلاطین (بیزان تیوم) در آن زندگی میکردند مثل اینکه امروز رئیس جمهوری فرانسه در کاخ (الیره) زندگی میکند و البته (الیزه) اسم روسای جمهوری فرانسه نیست- مارسل بریون)
پرسیدم از اینجا تا (بیزان تیوم) چقدر راه است؟ فیض الدین عاملی گفت راه (بیزان تیوم) طولانی است ولی نه برای امیری چون تو که از سمرقند باین جا آمده است اما در سر راه تو سرزمین روم (کشور کنونی ترکیه- مترجم) قرار دارد و اول باید از روم عبور کنی تا بعد به (بیزان تیوم) برسی و روزیکه تو کشور (بیزان تیوم) را بگیری تمام سکنه کافرستان مسلمان می شوند و از آن ببعد تو پادشاه سراسر جهان خواهی شد و غیر از تو در تمام دنیا پادشاهی وجود نخواهد داشت. پرسیدم آیا (بیزان تیوم) دارای حصار هم هست؟
فیض الدین عاملی گفت سه حصار دارد هر سه از سنگ و کسی که از حصار اول بگذرد بحصار دوم می رسد و آنگاه مقابل
دیوار سوم قرار می گیرد و دیگر اینکه اطرافش آب است و کسیکه میخواهد آن جا را تصرف کند باید از آب بگذرد، گفتم ای مرد روحانی من چون کار دارم نمیتوانم بیش از این با تو صحبت کنم و بخاطر تو از غارت خانه ها و دکان های شهر و اسارت زن ها و مردهای جوان خودداری میکنم.
ولی سکنه شهر باید قسمتی از هزینه قشون مرا تا وقتی که در اینجا هستم بپردازند و و قسمت دیگر هزینه را از اموال طغرل بولاک تأمین خواهم کرد. فیض الدین عاملی پرسید ای امیر بزرگوار با او چه خواهی کرد. گفتم از قتل طغرل بولاک صرفنظر میکنم ولی اموالش را ضبط خواهم نمود و چون با من جنگیده از ضبط اموال نمیتوانم صرفنظر نمایم. امام مسجد جمعه گفت ای امیر بزرگوار، آنچه را که سکنه باید بابت هزینه قشون تو بپردازند تعیین کن تا بعد من از آنها بگیرم و سربازان قشون تو برای دریافت خراج بمردم مراجعه نکنند.
گفتم سکنه حلب باید پانصد هزار مثقال زر یا معادل آن بمن بدهند. فیض الدین عاملی گفت ای امیر مردم این شهر این اندازه ثروت ندارند و نمیتوانند پانصد هزار مثقال زر یا معادل آن بپردازند آیا فکر کرده ای پانصد هزار مثقال زر چقدر ثروت است.
گفتم ای مرد نیکو فطرت آیا تو فکر کرده ای خسارتی که جنگ این شهر بر من وارد آورد چقدر میشود و آیا فکر کردی که صدها نفر از سربازان من در این جنگ کشته شده اند؟ و آیا
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 360
میدانی من برای هر سرباز که در جنگ کشته میشود باید مبلغی غرامت بیازماندگانش بدهم. اگر سکنه
این شهر با من نمی جنگیدند و سربازان من کشته نمی شدند، من مجبور نبودم ببازماندگان آنها غرامت بدهم. پیرمرد سر بزیر افکند و گفت من سعی میکنم که سرانه از سکنه شهر برای تو خراج بگیرم و از توانگران میخواهم که خراج افراد بی بضاعت را بدهند.
من از مسجد جمعه خارج شدم و بکارهائی که بعد از تصرف هر شهر برای یک سردار فاتح پیش میآید پرداختم. در همان روز تمام اموال طغرل بولاک از جمله خزانه او را که مقداری زر و سیم در آن بود ضبط کردم و بدستور من قشون از شهر خارج شد و فقط عده ای که برای حفظ نظم ضرورت داشت در حلب باقی ماند. شیخ فیض الدین عاملی مسجد جمعه را مرکز جمع آوری خراج کرد و بهر نسبت که زروسیم جمع آوری مینمود و بگماشتگان من تحویل میداد قبض رسید میگرفت تا این که در خصوص حساب اشتباهی روی ندهد و جمع آوری خراجی که سکنه شهر میباید تأدیه نمایند مدت پنج روز طول کشید ولی بیش از چهارصد هزار دینار بدست نیامد.
بعد از این که باج شهر حلب گرفته شد از شیخ فیض الدین عاملی امام جمعه شهر حلب برای صرف طعام دعوت کردم و بعد از این که غذا صرف شد او شمه ای از هوای خوب شهر دمشق صحبت کرد.
(لانگلس- مورخ و مترجم فرانسوی در مقدمه کتاب شرح حال تیمور لنگ بقلم خود او بزبان فرانسوی میگوید که شیخ فیض الدین عاملی، از روی عمد راجع بدمشق صحبت کرد که تیمور لنگ را از حلب دور نماید و بجانب دمشق بفرستد- مارسل بریون)
گفت ای امیر در زمین، شهری وجود ندارد که بهار آن از
بهار دمشق زیباتر باشد. از پانزده روز به آغاز (حمل) مانده هوای دمشق از بوی عطر گل ها معطر می شود و وقتی قدم از شهر بیرون میگذاری بهر طرف که نظر میافکنی سبزه و گل می بینی و صدای پرندگان را می شنوی در دمشق رودخانه ای جاری است که باسم (برده) خوانده می شود و در آغاز بهار کنار آن رودخانه، در دو طرف تا چشم کار میکند گل های سفید و قرمز درخت های بادام و زردآلو و گیلاس و شفتالو دیده می شود پرسیدم آیا دمشق از حلب کوچکتر نیست؟ امام مسجد جمعه گفت بلی ای امیر، دمشق از این شهر کوچکتر می باشد اما خیلی زیبا است و در فصل بهار اگر تو دمشق را از بالای بلندی ببینی مثل این است که قطعات جواهر و فیروزه را در وسط یک باغ بزرگ تماشا میکنی و آن جواهر و فیروزه کاخ ها و مسجدهای دمشق است.
گفتم یا شیخ شنیده ام که سکنه دمشق نصرانی بوده اند. امام مسجد جمعه حلب گفت بلی ای امیر و (پولس) رسول در پانصد سال قبل از هجرت پیغمبر ما وارد دمشق شد و سکنه آن شهر را نصرانی کرد و در آنجا یک کلیسا ساخت. (پولس رسول- همان است که ما مسیحیان او را (سن پل) می خوانیم و (سن پل) در قرن اول میلادی وارد دمشق گردید و مردم را دعوت بدین مسیح کرد و سکنه دمشق مسیحی شدند و مسلمین در گذشته ما مسیحیان را نصرانی می خواندند زیرا پیغمبر ما مسیح در شهر (نصره) یا (ناصره) واقع در فلسطین بزرگ شد و او را نصرانی (اهل ناصره) لقب دادند- مارسل بریون) و آن کلیسا، اولین کلیسا
می باشد که بدست مسلمین مبدل بمسجد گردید.
من گفتم در چه موقع مسلمانها آن کلیسا را مسجد کردند؟ شیخ فیض الدین عاملی گفت بعد از این که هفده سال از هجرت پیغمبر ما (ص) گذشت عمر بن الخطاب خلیفه دوم تصمیم گرفت که شام را تصرف کند و عمروعاص را بفرماندهی یک قشون به شام فرستاد و (عمروعاص) دمشق را تصرف
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 361
کرد و برای خلیفه دوم پیغام فرستاد که بدمشق بیاید. در روزی که میباید خلیفه دوم وارد دمشق شود تمام بزرگان شهر با (عمروعاص) از آنجا خارج شدند که به پیشواز خلیفه بروند ولی اثری از موکب خلیفه ندیدند. بعد از چندی مشاهده کردند که مردی سیاه چهره، سوار بر یک شتر نزدیک می شود و مردی بلند قامت و سفید چهره عنان شتر را بدوش گرفته است و آن را می کشد (عمروعاص) گفت خلیفه مسلمین آمد بزرگان دمشق با شگفت پرسیدند آیا خلیفه مسلمین آن مرد سیاه چهره می باشد که بر شتر نشسته است؟ (عمروعاص) گفت نه، و او غلام خلیفه می باشد و خلیفه آن است که عنان شتر را می کشد. حیرت بزرگان دمشق زیادتر شد و گفتند این چه نوع زمامدار است که خود پیاده میرود و غلامش سوار شتر می شود (عمروعاص) گفت در اسلام همه برابرند و بین سفیدپوست و سیاه پوست و مولی و غلام تفاوت وجود ندارد و رسم خلیفه اینست که برای رعایت مساوات و عدالت در سفرها، یک فرسنگ خود سوار شتر می شود و عنان آنرا بدست غلامش میدهد و فرسنگ دیگر غلامش را سوار شتر مینماید و خود عنان شتر را بدوش میگیرد و می کشد.
بزرگان دمشق گفتند
دینی که این اندازه عدالت و مساوات در آن حکمفرما باشد دین بر حق است و همانجا مسلمان شدند و خلیفه دوم بعد از این که وارد دمشق شد بطرف کلیسائی که (پولس) رسول در آن شهر بنا کرده بود رفت و گفت این کلیسا بنام خداوند از امروز مسجد مسلمین می شود و آنگاه قدم به کلیسا گذاشت، و رو به کعبه ایستاد و مسلمانها که حضور داشتند باو اقتداء کردند و نماز خواندند. بنابراین کلیسای دمشق اولین کلیسا می باشد که بدست مسلمین مبدل به مسجد شد و برای اولین بار مسلمانها در یک کلیسا که مسجد شده بود نماز جماعت خواندند.
گفتم آیا آن کلیسا که مسجد شد امروز هست؟ شیخ فیض الدین عاملی گفت بلی ای امیر، اما بنای کلیسا خیلی تغییر کرده چون بعد از این که دمشق پایتخت خلفای اموی شد آنها کلیسای مزبور را توسعه دادند و خانه های اطراف کلیسا را خریداری کردند و ویران نمودند تا این که زمین آنها منضم بزمین مسجد شود ولی مقامی که خلیفه دوم در آنجا نماز گذاشت هنوز هست و آن مسجد نیز تا امروز باسم مسجد عمر خوانده میشود.
گفتم من باید بروم و در آن مسجد نماز بخوانم و در همان مقام رو به کعبه بایستم و حمد خدا را بجا بیاورم. شیخ فیض الدین عاملی گفت ای امیر، چون تو نسبت بمن محبت داری بمن نیرو داده ای که جسارت کنم و بتو دو اندرز بدهم. پرسیدم اندرزهای تو چیست؟ امام مسجد جمعه حلب گفت اندرز اولی من این است که اگر میخواهی بسوی دمشق که در طرف جنوب واقع شده است بروی طوری برو، که
در فصل بهار بدمشق برسی زیرا در آن فصل، دمشق از هر موقع زیبا تر و روح پرورتر است. دیگر اینکه برای سلطان دمشق هدیه بفرست و دوستانه وارد دمشق شو پرسیدم سلطان دمشق کیست؟ امام مسجد جمعه گفت سلطان دمشق همان سلطان (روم) است و آنقدر قدرت دارد که مردم از شنیدن نامش بلرزه درمیآیند.
گفتم وقتی من میخواستم به حلب بیایم بمن گفتند که طغرل بولاک سلطان حلب مردی است تنومند مانند یک دیو، و تو را زیر بغل خود میگیرد ولی بطوریکه دیدی من بر آن مرد تنومند غلبه کردم و اینک طغرل بولاک در ارک این شهر محبوس من می باشد.
شیخ فیض الدین عاملی گفت ای امیر، پادشاه (روم) باسم (ایلدرم- بایزید) مردی دیگر است و براستی ایلدرم (یعنی رعد یا صاعقه- مترجم) می باشد و دمشق و تمام کشورهای واقع در
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 362
ساحل دریای (روم) از اوست (مقصود از کشورهای واقع در ساحل دریای روم. کشور کنونی (لبنان) و کشور (لاذقیه) است که کشور اخیر اکنون جزو سوریه بشمار میآید- مارسل بریون) و تو اگر بخواهی بدون اجازه و موافقت سلطان (روم) وارد دمشق شوی باید با (ایلدرم- بایزید) بجنگی گفتم با او خواهم جنگید.
امام مسجد جمعه حلب گفت تو چون یک امیر بزرگوار و بافتوت هستی، از روی خیر- خواهی بتو اندرز میدهم که این کار را نکن زیرا حاصلی جز پشیمانی ندارد. گفتم یا شیخ مگر تو بمن نمیگفتی که به بیزان تیوم (یعنی استانبول- مترجم) بروم و ثروت دو هزار ساله کفار را که در آنجا انباشته شده بدست بیاورم و کافران را مسلمان کنم. امام مسجد جمعه
گفت چرا ای امیر گفتم آیا برای رفتن به (بیزان تیوم) راهی جز کشور (روم) هست؟ تا من از (روم) عبور نکنم نمیتوانم به (بیزان تیوم) بروم و برای عبور از (روم) نیز باید با (ایلدرم- بایزید) خیلی توانگر است و بسیار دلیر میباشد و می تواند یک قشون بزرگ را بسیج کند و ضربت شمشیر خود او، یک شتر را دو نیم می نماید گفتم آیا تو دیدی که ضربت شمشیر او، یک شتر را دو نیم کرد؟ امام مسجد جمعه گفت نه، ولی این موضوع را شنیدم. پرسیدم از که شنیده ای جواب داد از مردم گفتم آیا میخواهی بگوئی که این موضوع را از عوام الناس شنیدی؟ امام مسجد جمعه گفت بلی ای امیر.
گفتم بقول عوام نمیتوان اعتماد کرد چون وقتی میخواهند از یکنفر وصف کنند اوهام، بیش از واقعیت ها، در حرفشان دخالت دارد.
حتی اگر من یقین داشته باشم که (ایلدرم- بایزید) میتواند با یک ضربت شمشیر یک شتر را بدونیم کند، میل دارم که با او نبرد کنم ولو آن مرد با یک ضربت شمشیر مرا بدونیم نماید.
شیخ فیض الدین عاملی گفت ای امیر بزرگوار چون اراده تو چنین است دیگر من نمی- توانم اندرزی بتو بدهم.
گفتم شنیده ام که در دمشق، دانشمندانی بزرک زندگی می کنند آیا این شایعه حقیقت دارد امام مسجد جمعه گفت بلی ای امیر. گفتم نام آنها را ببر. امام مسجد جمعه گفت یکی از آنها (عربشاه) است پرسیدم (عربشاه) در چه علوم دست دارد؟ امام مسجد جمعه گفت او در تمام علوم دست دارد و زبان سریانی هم میداند (سریانی یعنی زبان قدیم مردم سوریه (شام)- مترجم)
گفتم من از آن
زبان شنیده ام ولی تا امروز ندیده ام کسی بزبان سریانی تکلم نماید و بنویسد امام مسجد جمعه گفت اگر روزی بدمشق رفتی و عربشاه را دیدی زبان سریانی را خواهی شنید و عربشاه مردی است که تاکنون کسی نتوانسته سئوالی از او بکند که وی از عهده جواب دادن برنیاید مگر سئوالاتی که جواب ندارد عربشاه در تمام علوم علامه است و ما در دهر، بندرت فرزندی چون او، میزاید و میپروراند دانشمند دیگر نظام الدین شامی است که او را ملقب به (افصح المشرقین و المغربین) کرده اند و در این عصر، فصیحی مانند او در جهان وجود ندارد. این دو نفر در دمشق از دانشمندان دیگر برجسته تر هستند و عربشاه در این موقع ساکن دمشق میباشد ولی یقین ندارم که نظام الدین شامی آنجا سکونت دارد یا بسفر رفته است.
گفتم یا شیخ من قصد دارم که از حلب بروم زیرا ادامه توقف من در این شهر برای
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 363
قشونم خطرناک می باشد. (طغرل بولاک) نتوانست مرا شکست بدهد ولی زن های زیبای این شهر مرا وادار بفرار میکنند من خود از زن های زیبا بیم ندارم زیرا عمر من بمرحله ای رسیده که مرد از زن های زیبا میگریزد نه از آن جهت که بیم دارد زیبارویان او را تنبل و تن پرور کنند بلکه بدان مناسبت که نسبت بزن های جوان و زیبا تمایل ندارد. اما سربازان قشون من جوان هستند و زن های این شهر، بسیار زیبا، و اگر توقف من در حلب ادامه پیدا کند بیم آن می- رود که تمام سربازانم حماسه جنگجوئی را از دست بدهند و در کنار زرها مانند آنها شوند.
بگذرم. از محوطه اردوگاه خارج شدم و وارد حلقه محاصره گردیدم در آن قسمت هم سربازان و افسران قدم بقدم جلوی مرا میگرفتند و بعد از اینکه میشناختند راه میدادند و من میگذشتم.
همه میدانستند که در آن شب و شب های بعد، احتمال شبیخون میرود و ممکن است خصم
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 355
از شهر خارج شود و بما حمله نماید و باید برای جلوگیری از حمله دشمن و در عین حال ورود بشهر بمناسبت باز شدن دروازه ها آماده بود.
بعد از این که قسمتی از حلقه محاصره را زیر پا گذاشتم از یک تپه صعود کردم تا داخل شهر را ببینم. در داخل شهر غیر از چند چراغ دیده نمی شد و من میدانستم چراغهای مزبور بالای منار مساجد شهر روشن است. در آنشب هوا صاف و خنک بود و وقتی سر بلند کردم ستارگان را در آسمان درخشنده دیدم.
من تمام آن ستارگان را می شناختم زیرا رفیق شب های راه پیمائی و جنگ من بودند و می دانستم که موضع هر ستاره در هر موقع از شب، در کدام نقطه از آسمان است. هیچ صدا از شهر، و بیرون شهر، جز صدای یک بوم بگوش نمیرسید و آن بوم، در شهر ندا درمیداد. مردم خرافی صدای بوم را شوم میدانند ولی من آن صدا را شوم نمیدانم. من اطلاع دارم که بعضی از پرندگان مثل بوم و فاخته، هنگام روز از آشیانه خود خارج نمیشوند چون نور آفتاب چشم های آنها را کور میکند و در موقع شب از آشیانه خارج میگردند و بانک برمیآورند و صدای آنها نه منحوس است نه مسعود.
من صدای جغد را شوم نمیدانم لیکن آن صدا
مرا بیاد گذشته و آینده میاندازد و هر وقت که در دل شب صدای جغد را میشنوم مثل اینست که تاریخ گذشته دنیا و همچنین تاریخ آینده آنرا از نظرم میگذرانند. تاریخ گذشته جهان در نظرم بخوبی آشکار میشود زیرا من تواریخ گذشته دنیا را خوانده ام اما تاریخ آینده گیتی در نظرم مبهم است چون نمیدانم که آینده چه خواهد شد. لیکن می فهمم که گذشته، نموداری است برای استنباط آینده و اگر انسان گذشته را مأخذ قرار بدهد میتواند بفهمد که آینده چگونه خواهد بود.
ندای جغد در گوش من می گفت هان ای امیر تیمور، بدان که قبل از تو مردان بسیار در این خاکدان بوجود آمدند و همه رفتند و کوچکترین نشانی از آنها باقی نماند. هان ای امیر تیمور بدان که در این کهنه دنیا مرگ کرورها مرد، مثل فرو ریختن کرورها برک خشک، در این فصل پائیز، از درخت بدون اهمیت است و همانطور که کسی حساب برگهای خشک را که از اشجار فرو میریزد نگاه نمیدارد کسی حساب اموات را ندارد و نام آنها را بخاطر نمی سپارد و فقط از کسانی اثر باقی میماند که بتوانند نام خود را در جهان باقی بگذارند.
اگر مردم چنگیز را می شناسند برای اینست که او توانست نام خود را در جهان باقی بگذارد تو هم اگر بخواهی مانند برگ های خشک درختان در فصل پائیز بکلی از بین نروی باید نام خود را در گیتی باقی بگذاری. این چند روزه عمر که از زندگی تو باقی مانده زود سپری میشود و تو نیز مانند دیگران در خاک خواهی خوابید و خدا دانا است که خفتن تو در
خاک چندین هزار سال بطول خواهد انجامید.
تو برای استراحت، بعد از مرگ، فرصت بسیار داری لذا این چند روز عمر را در بیداری بگذران و از خواب غفلت بپرهیز و بکوش که نامت در جهان باقی بماند و همانطور که تو امروز بعد از هزار سال اسکندر را به عظمت یاد میکنی دیگران بعد از هزار سال تو را با عظمت یاد کنند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 356
وقتی از آن تپه فرود آمدم و بسوی خیمه خود روانه شدم عزم من برای جهانگیری راسخ تر شده بود و بخویش گفتم که حتی یک روز از عمر تو نباید ببطالت بگذرد و باید تا آخرین روز زندگی در میدان کارزار باشی تا این که از تو، در جهان نامی باقی بماند و مثل افراد عادی گمنام زیر خاک پوسیده و مبدل بغبار نشوی از بامداد روز دیگر ما مشغول تهیه وسایل حمله بشهر شدیم و تمام سربازان من در کارهای مربوط بتدارک حمله شرکت کردند. خصم در آن روز، اقدامی علیه ما نکرد و معلوم بود که (طغرل بولاک) بدیوار خشت و گلی شهر خود خیلی اعتماد دارد و نصور می نماید که آن دیوار جلوی ما را میگیرد.
در روز سوم بعد از اینکه بکنار حصار شهر حلب رسیدیم حمله ما شروع شد. حمله از طلوع فجر آغاز گردید و سربازان من بوسیله نردبان های چوبی و نردبان های طنابی از حصار بالا رفتند من یکبار وصف نردبانهای چوبی را که پلکان عریض دارد کرده ام و تکرار نمی نمایم و نردبان های طنابی ما هم یک نوع کمند مدرج است که دو طناب آن را بر بالای حصار میاندازند بطوری که قلاب ها در
حصار فرود میرود و آنگاه صعود میکنند. درحالی که سربازان ما از نردبان ها صعود میکردند ما از پائین مدافعین حصار را تیرباران میکردیم و بوسیله سنگهائی که با فلاخن پرتاب میگردید آنها را هدف قرار میدادیم و تیراندازی ما تا موقعی که سربازان ما ببالای حصار رسیدند ادامه یافت و در آن موقع ناگزیر، دست از تیراندازی برداشتیم زیرا میدانستیم که سربازان خود ما هدف میشوند.
من سوار بر اسب، در طول حصار حرکت میکردم و نظارت می نمودم که سربازان بتوانند بالای حصار پایگاه بوجود بیاورند و همینکه دسته ای موفق میشدند که بالای حصار یک پایگاه ایجاد کنند من بسرعت برای آنها نیروی امدادی میفرستادم که پایگاه تقویت گردد و یک ساعت بعد از حمله، ما در طول حصار شهر حلب هفت پایگاه را بتصرف درآورده بودیم.
کار من این بود که بدون وقفه بسربازان خود که بالای حصار رفته بودند نیروی امدادی برسانم و نگذارم که مدافعین بتوانند به آنها چیره شوند و بعد از این که پایگاه های ما بالای حصار آنقدر قوی شد که سربازان توانستند فرود آیند و وارد شهر شوند من دریافتم که بزودی سوارانم وارد شهر خواهند گردید.
اولین دروازه که بروی ما گشوده شد دروازه شرقی شهر حلب بود و آن دروازه را سربازان ما گشودند تا بهمقطاران خود برای ورود بشهر راه بدهند. همین که دروازه باز شد عده ای از سواران من حمله کردند و وارد شهر شدند و برای این که در خود شهر هم دارای پایگاهی نیرومند باشیم من امر کردم که در خط سیر خود، خانه ها را اشغال کنند و سکنه منازل را برانند و هرکه مقاومت کرد به قتل برسانند.
از سربازان که وارد شهر گردیدند در سر راه خود همه جا را اشغال کردند و بدون این که بمانعی بزرگ بربخورند از شهر عبور نمودند و خود را بدروازه غربی رسانیدند و آنرا هم بروی ما گشودند. در همان حال که قسمتی از نیروی ما سوار بر اسب از شهر میگذشت، دسته هائی از سربازان ما از حصار فرود می آمدند و وارد شهر می شدند و وضع شهر بشکلی درآمد که من متوجه شدم باید در خود حلب باشم.
تا آن موقع از (طغرل بولاک) سلطان تنومند حلب اثری ندیدم و با خود گفتم که او را در ارک
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 357
شهر خواهم یافت و در آنجا خواهم دانست که آیا بمصاف من خواهد آمد یا نه. ولی وقتی که به ارک رسیدم مشاهده کردم که یک پرچم سفید را که پرچم تسلیم می باشد بر سر در ارک حلب افراشته اند و دریافتم که (طغرل بولاک) دیگر قصد جنگ ندارد و میخواهد تسلیم شود.
بانگ زدم کوتوال ارک کیست و چرا خود را نشان نمی دهد؟ مردی تنومند، بالای سردر ارک پدیدار شد. من از وی پرسیدم آیا (طغرل بولاک) تو هستی؟ آن مرد بزبان عربی جواب داد بلی. گفتم تو که خواهان تسلیم شدن می باشی چرا دستور ترک مقاومت و تسلیم بسربازان خود نمیدهی و افراشتن پرچم سفید از طرف تو شبیه به خدعه است چون نشان میدهی که قصد تسلیم شدن داری ولی سربازانت در شهر میجنگند.
(طغرل بولاک) گفت ای امیر تیمور من با تو سرجنگ نداشتم و هرگز با تو دشمنی نکرده بودم چرا باین شهر حمله ور شدی؟
گفتم تو مرا وادار به حمله کردی و
اگر با من سر جنگ نداشتی چرا دروازه های شهر را بستی و از ورودم باین جا ممانعت کردی؟ (طغرل بولاک) اظهار کرد وقتی تو قصد حمله داشته باشی من ناگزیرم دروازه های شهر را ببندم. از (طغرل بولاک) سئوال کردم چه مدت است مشغول سلطنت هستی؟ جواب داد پانزده سال. گفتم آیا تو در این مدت نفهمیدی که رسم صلح یا جنگ چیست؟ من قصد دارم که از این دیار بگذرم و به (روم) بروم و تو که با من قصد جنگ نداری میباید بمن بفهمانی که منظورت صلح است و روش دوستانه این میباشد که باستقبال من بیائی یا عده ای را باستقبال من بفرستی و آنها بگویند که دروازه های شهر باز است و می توان وارد شد آنوقت در بیرون شهر اتراق میکردم و قشون خود را وارد شهر نمی نمودم و فقط بدریافت آذوقه و علیق آنهم با پرداخت قیمت عادله اکتفاء می نمودم. این رسم را هرکس که ده روز سلطنت کند میداند و تو بعد از پانزده سال پادشاهی از این روش عادی بدون اطلاع هستی یا تجاهل میکنی. حرف زدن ما در این موقع باعث ادامه جنک و خون ریزی می شود و اگر میخواهی تسلیم شوی فرمان ترک مقاومت را صادر کن.
(طغرل بولاک) گفت من هم اکنون دستور ترک مقاومت را صادر میکنم بشرط این که تو هم بسربازان خود دستور بدهی از خون ریزی و غارت و اسیر کردن زن ها خودداری نمایند. گفتم تو مردی هستی مغلوب که پرچم سفید افراشته ای و درخواست می نمائی که تسلیم شوی و من مردی فاتح هستم و تو نمیتوانی برای من شرط تعیین کنی و این منم که باید شروط پایان یافتن جنگ
را معین نمایم و من هیچ شرط را نمی پذیرم جز این که اگر جنک خاتمه بیابد از قتل تو و مردانی که سلاح بر زمین بگذارند خودداری میکنم. (این گفته تیمور لنک خیلی شبیه است بگفته (سزار) قیصر روم که می گفت وای بر حال آن کس که مغلوب شود- مارسل بریون)
طولی نکشید که عده ای از مردان که هریک طبل و کوس و سرنا حمل میکردند. بالای سردر ارک حلب نمایان شدند و من دیدم که در دست بعضی از آنها چیزهائی است همچون یک قیف بسیار بزرگ و آنها شروع بنواختن طبل و کوس و سرنا نمودند و مردانی که قیف های بزرک در دست داشتند سر تنک آن قیف، را بدهان بردند و در آن دمیدند و صداهائی بلند و خشن از آن قیف برخاست و شنیدم که می گفتند ملک طغرل فرمان داده که جنک خاتمه پیدا کند و همه سربازان باید تسلیم شوند. من هم دستور دادم که هر نقطه از شهر که سربازان (طغرل بولاک) تسلیم شوند، سربازان ما
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 358
دست از جنک بردارند. صداهائی که از قیف برمی خاست طوری قوت داشت که در همه شهر آن را شنیدند و از اطلاعاتی که بمن میرسید دریافتم که جنک در همه جا موقوف شده است.
(طغرل بولاک) که هنوز بالای سردر ارک بود بمن گفت ای امیر، داخل شو و میهمان من باش و من از تو پذیرائی خواهم کرد. گفتم ای (طغرل بولاک) من در این شهر کار دارم و باید بامور شهر برسم و نمیتوانم دعوت تو را برای میهمانی بپذیرم و اینک سربازان من وارد ارک می شوند ولی بتو و
خانواده ات کاری ندارند و تو اجازه خروج از این ارک را نداری مگر بعد از اینکه تصمیمی جدید از طرف من گرفته شود. هنگام ظهر شهر حلب از ما شد و من وضو گرفتم و در مسجد بزرک آن شهر نماز خواندم و بعد از نماز امام آن مسجد نزد من آمد.
امام مسجد جمعه حلب پیرمردی بود دارای ریش سفید و چهره ای درخشنده و چشم هائی صاف که از پاکی ضمیرش حکایت میکرد و بزبان عربی بمن گفت ای امیر بزرگوار دیدم که مشغول نماز بودی و معلوم است که یک مسلمان هستی پس بر مسلمانان ببخش.
گفتم آزار من بهیچ مسلمان نرسیده مگر اینکه آنها در صدد آزار من برآیند یا مقاومت کنند و در آن صورت بآنان طبق احکام شرع رفتار خواهم کرد و سکنه این شهر مقابل من پایداری کردند و اینک باید کفاره عمل خود را تأدیه کنند و اموالشان بتاراج رود و مردان و زنان جوانشان اسیر گردند.
امام مسجد جمعه که موسوم بود به (فیض الدین عاملی) گفت ای امیر بزرگوار مردم این شهر نمیخواستند مقابل تو پایداری کنند ولی وقتی (طغرل بولاک) دروازه های شهر را بست و تصمیم بجنگ گرفت قادر نبودند طغرل بولاک را از عزم جنگ منصرف کنند. ای امیر بزرگوار اگر تو سلطان یک شهر باشی و بخواهی با سلطانی که از خارج می آید بجنگی آیا سکنه آنشهر قادر هستند برخلاف رای تو عمل نمایند. مردم حلب نیز، قادر نبودند که برخلاف عزم (طغرل بولاک) رفتار کنند وگرنه محال بود که فکر جنک با سلطانی جهانگشا چون امیر تیمور گورگین بخاطرشان خطور نماید .. ترحم کن و بر
آنها ببخشا .. و اگر خواهان ثروت هستی راه کشور کفار را پیش بگیر و در آنجا، زر و گوهر دو هزار سال را که انباشته است تصرف نما.
گفتم ای فیض الدین عاملی منظور تو از کشور کفار چیست؟ امام مسجد جمعه حلب گفت کشور (بیزان تیوم) را می گویم که سکنه آن کافر هستند.
(توضیح- هنوز اسم استانبول برای شهری که بعد پایتخت آل عثمان گردیده وضع نشده بود و شهر استانبول را باسم (بیزان تیوم) می خواندند که نام اصلی آن (بیزانس) بود و عوام الناس اسم (بیزان تیوم) را (بیزن تی) یا (بیزن) بر زبان می آوردند و اسم استانبول نیم قرن بعد از تیمور لنگ در زمان حمله سلطان محمد فاتح پادشاه عثمانی به بیزان تیوم رایج شد- مارسل بریون)
از امام مسجد جمعه پرسیدم آیا تو (بیزان تیوم) را دیده ای؟ پیرمرد ریش سفید گفت ای امیر بزرگوار من یکبار به (بیزان تیوم) رفته ام و آن شهر آن قدر بزرگ است که ده شهر چون حلب در آن جا می گیرد و آن قدر ثروت دارد که هزار قارون در آن بسر می برد و دو هزار سال است که ثروت تمام کفار در آن انباشته شده و مردم شهر آن قدر غنی هستند که حتی باربران در ظرف نقره یا طلا غذا می خورند.
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 359
(توضیح- فیض الدین عاملی شاید بدون سوء نیت اغراق می گفت و سکنه شهری که نیم قرن بعد موسوم به استانبول گردید ثروت داشتند ولی نه بآن اندازه- مارسل بریون) تو اگر بیزان تیوم را بتصرف درآوری نه فقط یک خدمت بزرک باسلام خواهی کرد و سراسر سکنه کافرستان، مسلمان خواهند شد بلکه آن قدر زروسیم و
گوهر نصیب تو می شود که اگر بازماندگانت هزار سال آن ثروت را خرج کنند بانتها نخواهد رسید. گفتم من اسم (بیزان تیوم) را شنیده ام و گویا کنار دریا قرار گرفته است.
اما مسجد جمعه حلب گفت بلی کنار دریا است و از تمام جهان کشتی ها بآن جا می آیند و اگر تو (بیزان تیوم) را ببینی مشاهده میکنی که آن قدر کشتی در آن جا هست که هرگاه چند روز با قایق از وسط کشتی ها عبور نمائی بانتهای آن نخواهی رسیده. پرسیدم اسم سلطان آنجا چیست؟
امام مسجد جمعه گفت سلطان آن جا را بنام (بلاخرنه) می خوانند (امام مسجد جمعه حلب اشتباه کرد و تیمور لنگ را مشتبه نمود (بلاخرنه) اسم کاخی بود که سلاطین (بیزان تیوم) در آن زندگی میکردند مثل اینکه امروز رئیس جمهوری فرانسه در کاخ (الیره) زندگی میکند و البته (الیزه) اسم روسای جمهوری فرانسه نیست- مارسل بریون)
پرسیدم از اینجا تا (بیزان تیوم) چقدر راه است؟ فیض الدین عاملی گفت راه (بیزان تیوم) طولانی است ولی نه برای امیری چون تو که از سمرقند باین جا آمده است اما در سر راه تو سرزمین روم (کشور کنونی ترکیه- مترجم) قرار دارد و اول باید از روم عبور کنی تا بعد به (بیزان تیوم) برسی و روزیکه تو کشور (بیزان تیوم) را بگیری تمام سکنه کافرستان مسلمان می شوند و از آن ببعد تو پادشاه سراسر جهان خواهی شد و غیر از تو در تمام دنیا پادشاهی وجود نخواهد داشت. پرسیدم آیا (بیزان تیوم) دارای حصار هم هست؟
فیض الدین عاملی گفت سه حصار دارد هر سه از سنگ و کسی که از حصار اول بگذرد بحصار دوم می رسد و آنگاه مقابل
دیوار سوم قرار می گیرد و دیگر اینکه اطرافش آب است و کسیکه میخواهد آن جا را تصرف کند باید از آب بگذرد، گفتم ای مرد روحانی من چون کار دارم نمیتوانم بیش از این با تو صحبت کنم و بخاطر تو از غارت خانه ها و دکان های شهر و اسارت زن ها و مردهای جوان خودداری میکنم.
ولی سکنه شهر باید قسمتی از هزینه قشون مرا تا وقتی که در اینجا هستم بپردازند و و قسمت دیگر هزینه را از اموال طغرل بولاک تأمین خواهم کرد. فیض الدین عاملی پرسید ای امیر بزرگوار با او چه خواهی کرد. گفتم از قتل طغرل بولاک صرفنظر میکنم ولی اموالش را ضبط خواهم نمود و چون با من جنگیده از ضبط اموال نمیتوانم صرفنظر نمایم. امام مسجد جمعه گفت ای امیر بزرگوار، آنچه را که سکنه باید بابت هزینه قشون تو بپردازند تعیین کن تا بعد من از آنها بگیرم و سربازان قشون تو برای دریافت خراج بمردم مراجعه نکنند.
گفتم سکنه حلب باید پانصد هزار مثقال زر یا معادل آن بمن بدهند. فیض الدین عاملی گفت ای امیر مردم این شهر این اندازه ثروت ندارند و نمیتوانند پانصد هزار مثقال زر یا معادل آن بپردازند آیا فکر کرده ای پانصد هزار مثقال زر چقدر ثروت است.
گفتم ای مرد نیکو فطرت آیا تو فکر کرده ای خسارتی که جنگ این شهر بر من وارد آورد چقدر میشود و آیا فکر کردی که صدها نفر از سربازان من در این جنگ کشته شده اند؟ و آیا
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 360
میدانی من برای هر سرباز که در جنگ کشته میشود باید مبلغی غرامت بیازماندگانش بدهم. اگر سکنه
این شهر با من نمی جنگیدند و سربازان من کشته نمی شدند، من مجبور نبودم ببازماندگان آنها غرامت بدهم. پیرمرد سر بزیر افکند و گفت من سعی میکنم که سرانه از سکنه شهر برای تو خراج بگیرم و از توانگران میخواهم که خراج افراد بی بضاعت را بدهند.
من از مسجد جمعه خارج شدم و بکارهائی که بعد از تصرف هر شهر برای یک سردار فاتح پیش میآید پرداختم. در همان روز تمام اموال طغرل بولاک از جمله خزانه او را که مقداری زر و سیم در آن بود ضبط کردم و بدستور من قشون از شهر خارج شد و فقط عده ای که برای حفظ نظم ضرورت داشت در حلب باقی ماند. شیخ فیض الدین عاملی مسجد جمعه را مرکز جمع آوری خراج کرد و بهر نسبت که زروسیم جمع آوری مینمود و بگماشتگان من تحویل میداد قبض رسید میگرفت تا این که در خصوص حساب اشتباهی روی ندهد و جمع آوری خراجی که سکنه شهر میباید تأدیه نمایند مدت پنج روز طول کشید ولی بیش از چهارصد هزار دینار بدست نیامد.
بعد از این که باج شهر حلب گرفته شد از شیخ فیض الدین عاملی امام جمعه شهر حلب برای صرف طعام دعوت کردم و بعد از این که غذا صرف شد او شمه ای از هوای خوب شهر دمشق صحبت کرد.
(لانگلس- مورخ و مترجم فرانسوی در مقدمه کتاب شرح حال تیمور لنگ بقلم خود او بزبان فرانسوی میگوید که شیخ فیض الدین عاملی، از روی عمد راجع بدمشق صحبت کرد که تیمور لنگ را از حلب دور نماید و بجانب دمشق بفرستد- مارسل بریون)
گفت ای امیر در زمین، شهری وجود ندارد که بهار آن از
بهار دمشق زیباتر باشد. از پانزده روز به آغاز (حمل) مانده هوای دمشق از بوی عطر گل ها معطر می شود و وقتی قدم از شهر بیرون میگذاری بهر طرف که نظر میافکنی سبزه و گل می بینی و صدای پرندگان را می شنوی در دمشق رودخانه ای جاری است که باسم (برده) خوانده می شود و در آغاز بهار کنار آن رودخانه، در دو طرف تا چشم کار میکند گل های سفید و قرمز درخت های بادام و زردآلو و گیلاس و شفتالو دیده می شود پرسیدم آیا دمشق از حلب کوچکتر نیست؟ امام مسجد جمعه گفت بلی ای امیر، دمشق از این شهر کوچکتر می باشد اما خیلی زیبا است و در فصل بهار اگر تو دمشق را از بالای بلندی ببینی مثل این است که قطعات جواهر و فیروزه را در وسط یک باغ بزرگ تماشا میکنی و آن جواهر و فیروزه کاخ ها و مسجدهای دمشق است.
گفتم یا شیخ شنیده ام که سکنه دمشق نصرانی بوده اند. امام مسجد جمعه حلب گفت بلی ای امیر و (پولس) رسول در پانصد سال قبل از هجرت پیغمبر ما وارد دمشق شد و سکنه آن شهر را نصرانی کرد و در آنجا یک کلیسا ساخت. (پولس رسول- همان است که ما مسیحیان او را (سن پل) می خوانیم و (سن پل) در قرن اول میلادی وارد دمشق گردید و مردم را دعوت بدین مسیح کرد و سکنه دمشق مسیحی شدند و مسلمین در گذشته ما مسیحیان را نصرانی می خواندند زیرا پیغمبر ما مسیح در شهر (نصره) یا (ناصره) واقع در فلسطین بزرگ شد و او را نصرانی (اهل ناصره) لقب دادند- مارسل بریون) و آن کلیسا، اولین کلیسا
می باشد که بدست مسلمین مبدل بمسجد گردید.
من گفتم در چه موقع مسلمانها آن کلیسا را مسجد کردند؟ شیخ فیض الدین عاملی گفت بعد از این که هفده سال از هجرت پیغمبر ما (ص) گذشت عمر بن الخطاب خلیفه دوم تصمیم گرفت که شام را تصرف کند و عمروعاص را بفرماندهی یک قشون به شام فرستاد و (عمروعاص) دمشق را تصرف
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 361
کرد و برای خلیفه دوم پیغام فرستاد که بدمشق بیاید. در روزی که میباید خلیفه دوم وارد دمشق شود تمام بزرگان شهر با (عمروعاص) از آنجا خارج شدند که به پیشواز خلیفه بروند ولی اثری از موکب خلیفه ندیدند. بعد از چندی مشاهده کردند که مردی سیاه چهره، سوار بر یک شتر نزدیک می شود و مردی بلند قامت و سفید چهره عنان شتر را بدوش گرفته است و آن را می کشد (عمروعاص) گفت خلیفه مسلمین آمد بزرگان دمشق با شگفت پرسیدند آیا خلیفه مسلمین آن مرد سیاه چهره می باشد که بر شتر نشسته است؟ (عمروعاص) گفت نه، و او غلام خلیفه می باشد و خلیفه آن است که عنان شتر را می کشد. حیرت بزرگان دمشق زیادتر شد و گفتند این چه نوع زمامدار است که خود پیاده میرود و غلامش سوار شتر می شود (عمروعاص) گفت در اسلام همه برابرند و بین سفیدپوست و سیاه پوست و مولی و غلام تفاوت وجود ندارد و رسم خلیفه اینست که برای رعایت مساوات و عدالت در سفرها، یک فرسنگ خود سوار شتر می شود و عنان آنرا بدست غلامش میدهد و فرسنگ دیگر غلامش را سوار شتر مینماید و خود عنان شتر را بدوش میگیرد و می کشد.
بزرگان دمشق گفتند
دینی که این اندازه عدالت و مساوات در آن حکمفرما باشد دین بر حق است و همانجا مسلمان شدند و خلیفه دوم بعد از این که وارد دمشق شد بطرف کلیسائی که (پولس) رسول در آن شهر بنا کرده بود رفت و گفت این کلیسا بنام خداوند از امروز مسجد مسلمین می شود و آنگاه قدم به کلیسا گذاشت، و رو به کعبه ایستاد و مسلمانها که حضور داشتند باو اقتداء کردند و نماز خواندند. بنابراین کلیسای دمشق اولین کلیسا می باشد که بدست مسلمین مبدل به مسجد شد و برای اولین بار مسلمانها در یک کلیسا که مسجد شده بود نماز جماعت خواندند.
گفتم آیا آن کلیسا که مسجد شد امروز هست؟ شیخ فیض الدین عاملی گفت بلی ای امیر، اما بنای کلیسا خیلی تغییر کرده چون بعد از این که دمشق پایتخت خلفای اموی شد آنها کلیسای مزبور را توسعه دادند و خانه های اطراف کلیسا را خریداری کردند و ویران نمودند تا این که زمین آنها منضم بزمین مسجد شود ولی مقامی که خلیفه دوم در آنجا نماز گذاشت هنوز هست و آن مسجد نیز تا امروز باسم مسجد عمر خوانده میشود.
گفتم من باید بروم و در آن مسجد نماز بخوانم و در همان مقام رو به کعبه بایستم و حمد خدا را بجا بیاورم. شیخ فیض الدین عاملی گفت ای امیر، چون تو نسبت بمن محبت داری بمن نیرو داده ای که جسارت کنم و بتو دو اندرز بدهم. پرسیدم اندرزهای تو چیست؟ امام مسجد جمعه حلب گفت اندرز اولی من این است که اگر میخواهی بسوی دمشق که در طرف جنوب واقع شده است بروی طوری برو، که
در فصل بهار بدمشق برسی زیرا در آن فصل، دمشق از هر موقع زیبا تر و روح پرورتر است. دیگر اینکه برای سلطان دمشق هدیه بفرست و دوستانه وارد دمشق شو پرسیدم سلطان دمشق کیست؟ امام مسجد جمعه گفت سلطان دمشق همان سلطان (روم) است و آنقدر قدرت دارد که مردم از شنیدن نامش بلرزه درمیآیند.
گفتم وقتی من میخواستم به حلب بیایم بمن گفتند که طغرل بولاک سلطان حلب مردی است تنومند مانند یک دیو، و تو را زیر بغل خود میگیرد ولی بطوریکه دیدی من بر آن مرد تنومند غلبه کردم و اینک طغرل بولاک در ارک این شهر محبوس من می باشد.
شیخ فیض الدین عاملی گفت ای امیر، پادشاه (روم) باسم (ایلدرم- بایزید) مردی دیگر است و براستی ایلدرم (یعنی رعد یا صاعقه- مترجم) می باشد و دمشق و تمام کشورهای واقع در
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 362
ساحل دریای (روم) از اوست (مقصود از کشورهای واقع در ساحل دریای روم. کشور کنونی (لبنان) و کشور (لاذقیه) است که کشور اخیر اکنون جزو سوریه بشمار میآید- مارسل بریون) و تو اگر بخواهی بدون اجازه و موافقت سلطان (روم) وارد دمشق شوی باید با (ایلدرم- بایزید) بجنگی گفتم با او خواهم جنگید.
امام مسجد جمعه حلب گفت تو چون یک امیر بزرگوار و بافتوت هستی، از روی خیر- خواهی بتو اندرز میدهم که این کار را نکن زیرا حاصلی جز پشیمانی ندارد. گفتم یا شیخ مگر تو بمن نمیگفتی که به بیزان تیوم (یعنی استانبول- مترجم) بروم و ثروت دو هزار ساله کفار را که در آنجا انباشته شده بدست بیاورم و کافران را مسلمان کنم. امام مسجد جمعه
گفت چرا ای امیر گفتم آیا برای رفتن به (بیزان تیوم) راهی جز کشور (روم) هست؟ تا من از (روم) عبور نکنم نمیتوانم به (بیزان تیوم) بروم و برای عبور از (روم) نیز باید با (ایلدرم- بایزید) خیلی توانگر است و بسیار دلیر میباشد و می تواند یک قشون بزرگ را بسیج کند و ضربت شمشیر خود او، یک شتر را دو نیم می نماید گفتم آیا تو دیدی که ضربت شمشیر او، یک شتر را دو نیم کرد؟ امام مسجد جمعه گفت نه، ولی این موضوع را شنیدم. پرسیدم از که شنیده ای جواب داد از مردم گفتم آیا میخواهی بگوئی که این موضوع را از عوام الناس شنیدی؟ امام مسجد جمعه گفت بلی ای امیر.
گفتم بقول عوام نمیتوان اعتماد کرد چون وقتی میخواهند از یکنفر وصف کنند اوهام، بیش از واقعیت ها، در حرفشان دخالت دارد.
حتی اگر من یقین داشته باشم که (ایلدرم- بایزید) میتواند با یک ضربت شمشیر یک شتر را بدونیم کند، میل دارم که با او نبرد کنم ولو آن مرد با یک ضربت شمشیر مرا بدونیم نماید.
شیخ فیض الدین عاملی گفت ای امیر بزرگوار چون اراده تو چنین است دیگر من نمی- توانم اندرزی بتو بدهم.
گفتم شنیده ام که در دمشق، دانشمندانی بزرک زندگی می کنند آیا این شایعه حقیقت دارد امام مسجد جمعه گفت بلی ای امیر. گفتم نام آنها را ببر. امام مسجد جمعه گفت یکی از آنها (عربشاه) است پرسیدم (عربشاه) در چه علوم دست دارد؟ امام مسجد جمعه گفت او در تمام علوم دست دارد و زبان سریانی هم میداند (سریانی یعنی زبان قدیم مردم سوریه (شام)- مترجم)
گفتم من از آن
زبان شنیده ام ولی تا امروز ندیده ام کسی بزبان سریانی تکلم نماید و بنویسد امام مسجد جمعه گفت اگر روزی بدمشق رفتی و عربشاه را دیدی زبان سریانی را خواهی شنید و عربشاه مردی است که تاکنون کسی نتوانسته سئوالی از او بکند که وی از عهده جواب دادن برنیاید مگر سئوالاتی که جواب ندارد عربشاه در تمام علوم علامه است و ما در دهر، بندرت فرزندی چون او، میزاید و میپروراند دانشمند دیگر نظام الدین شامی است که او را ملقب به (افصح المشرقین و المغربین) کرده اند و در این عصر، فصیحی مانند او در جهان وجود ندارد. این دو نفر در دمشق از دانشمندان دیگر برجسته تر هستند و عربشاه در این موقع ساکن دمشق میباشد ولی یقین ندارم که نظام الدین شامی آنجا سکونت دارد یا بسفر رفته است.
گفتم یا شیخ من قصد دارم که از حلب بروم زیرا ادامه توقف من در این شهر برای
منم تیمور جهانگشا، متن، ص: 363
قشونم خطرناک می باشد. (طغرل بولاک) نتوانست مرا شکست بدهد ولی زن های زیبای این شهر مرا وادار بفرار میکنند من خود از زن های زیبا بیم ندارم زیرا عمر من بمرحله ای رسیده که مرد از زن های زیبا میگریزد نه از آن جهت که بیم دارد زیبارویان او را تنبل و تن پرور کنند بلکه بدان مناسبت که نسبت بزن های جوان و زیبا تمایل ندارد. اما سربازان قشون من جوان هستند و زن های این شهر، بسیار زیبا، و اگر توقف من در حلب ادامه پیدا کند بیم آن می- رود که تمام سربازانم حماسه جنگجوئی را از دست بدهند و در کنار زرها مانند آنها شوند.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر ۱۳۹۴ ساعت 18:52 توسط یوسف نورایی مطلق
|